|
دست جلوی دهانش گذاشت تا صدایش را در گلو خفه کند ... دوید بطرفِ پناهگاه همیشگی اش تا به بهانه ی تندی ِ پیاز ها , تندی اشک هایش را روان سازد ... چهار دیواری که به خودش تعلق داشت ... دیوارهایی برای حکمرانی ... درچارچوب در ناگهان میخکوب شد ... فراموش کرده بود نسل ِ آشپزخانه های open خیلی وقت است پناهگاهش را از او گرفته ! تندی اشک ها در گلو حبس شد ( نیمه شب سیزدهم - بدست سحر ) + نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15 3:41 توسط سحر فکردار |
|