|
مرثیه می سرایم ... شعر نمی گویم .. شعر گفتن شعور می خواهد و فهم! دستهایی ندارم که در باغچه بکارم و سبز شود ... باغچه خاکی ندارد ... خشک ِ خشک ... به ماننده کویر ... نه دستی و نه باغچه ای ! هیچ شکوفه ای در هیچ کجا آمدنِ بهار را نوید نمی دهد .. ای بهار از برای چه می آیی؟ چه عجله ای داری ؟ بگذار برفی ببارد , بارانی ببارد تا تر شویم .. تا نفسی عمیق بکشیم ! تا ریه هایمان لذتی ببرند ... قلبم میسوزد خدا! چشمانم سو ندارند ... کلمات جاری می شوند... دیگر شاید دلم به یکباره نریزد ...
من ِ خوش خیال ِ ساده , حالا با پای پیاده برای اولین بار قبل از آغاز سال و به اصطلاح عید , عیدی ام را گرفتم ... عیدی ای که تا همیشه در جایی مبحوس می ماند ... پروردگارا! ... ............ .............. .... ......... هیچ ! خودت میدانی ناگفته هایم را ! هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنها + نوشته شده در شنبه 1386/12/25 3:15 توسط سحر فکردار |
|