همدیگرو هل دادند و و پله ها رو دو تا یکی طی کردن ... زود خودشونو رسوندند توی کلاس و شروع کردن به کشیدن صندلی ها ... صدای قیژ قیژ صندلی ها روی کاشی ها دندون ها رو اذیت میکرد ... همه چی آماده بود .. صدای پچ پچ کردنا و تمنای خوانا نوشتن ورقه ها برای راحت خوانده شدن ...
بالاخره معلم اومد .. یک نفر غائب بود ... نمیشد منتظر موند .. ورقه ها پخش شد ... سکوت و سکوت ...
چند دقیقه گذشت که صدای پاهای از پله های سالن تا به کلاس رسید .. صدا نزدیکتر شد ... قدم های محکم و با فشار ... حتی بدون دیدن هم میشد فهمید با چه سختی ای اون پاها کشیده میشد ... قدم ها به کلاس رسید .. معلم غر زد ... چرا دیر اومدی؟ گفت : ببخشید خانوم ! ... رفت آخر کلاس روی یکی از صندلی ها نشست .. صدای نق و نوق دخترا بلند شده بود .. " خانوم با این همه سرو صدا تمرکز نداریم که " و .....
دخترک عذر خواهی کرد و صورتش سرخ!
.
.
چند روزی میشد که از دختر خبری نبود ... همون روزا یه خبر تو کلاس پیچید ...! بچه ها فهمیدین ملیحه ام اس داره؟
.
دیگه هیچوقت از دخترک خبری نشد !

بر تن یاس ِ سپیدهِ سفره جای قلاب کمر میسوزم
لبِ فریادِ مرا میدوزدند , سیره سیرم .. سیر از مشت و لگد
برده دارانِ حقیره مرگ بو , بر سره بازار عاشق می کشند
خواب مخمل را بر هم می زنند
این کنیزکان خواهره منند!
+
نوشته شده در شنبه 1386/12/18 15:24 توسط سحر فکردار
|