|
توئم حوصله نداری ؟ مقنعه رو تا روی پیشونیم کشیدم جلو.. ایستادم جلو آینه ، چادر سفیده گل گلی رو میندازم رو سرم ، همونجور دارم خودمو نیگا میکنم .. خجالت میکشم ! آخه دختره خوب داری خودتو گول میزنی ؟ اگه راس میگی وقتی تو خیابونی مقنعه تو اینقد بکش جلو.. اونا محرم شدن و اونی که جلوش سجده میکنی نامحرم؟ شونه هامو میندازم بالا و میگم خب که چی؟ مهم نیت و فکره ... مهم این نیست که من خودمو کیپ بگیرم و جایی نرم و با کسی حرف نزنم تا بگن رستگار شدم .. اون ارزشی نداره ... اونی ارزش داره که بری ، ببینی، حرف بزنی، بخندی، بگردی، بپوشی، نیگات کنن، و ...... و بین همه ی این چیزا باشی و رستگار! کسی فهمید من چی گفتم اصلا؟ .. با این چیزا سند آدمیت رو به نام کسی نمیزنن ... من از اینی که هستم خوشم میاد... حرفیه؟ از محدودیت به هر شکل و نوعی که باشه بیزارم .. ولی آزادی هم شروطی داره ... شروطی که هر کسی فقط خودش میتونه تعیین کنه... چون از انسان به انسانی دیگه متغیره ... خیلی دارم اراجیف میگم آره؟ مثه اینکه آره... پس فعلا بیخیال تا بعد! بی ربط نوشت: به من میگه تو خیلی عقب موندی ها.. ببین چند سالته.. خواهره من چند ماه از تو بزرگتره داره کاردانی شو تموم میکنه ... مامانو نیگا میکنم! اشاره میکنه که چیزی نگو.. خفه میشم .. میام تو اتاق سرمو میزارم رو میز و فکر میکنم که چرا باید به همه جواب پس بدم؟مگه زندگی مال من نیست؟ مگه من نباید واسه خودم تصمیم بگیرم که چیکار باید بکنم؟ پس چی میگن اینا؟ خسته شدم از بس اینو اون پرسیدن چرا نرفتی دانشگاه؟ ایها الناس کاری به کارم نداشته باشین ... فرصت دارم هنوز .. این مهمه! + نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27 16:56 توسط سحر فکردار |
وطن پرنده ی پر در خون پ.ن : شعار بود؟ کشک بود؟ باد هوا بود؟ آره .. ولی باید امید داشت! پ.ن: من به امید! امید دارم.. + نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18 18:54 توسط سحر فکردار |
|