تبليغاتX
perspective

perspective

با هر تلقین و جبری که شده به خودمون می قبولونیم که شادیم .. آره ما شادی می کنیم .. ما به استقبال نوروز میریم ... شیشه ها رو پاک می کنیم ... همه چیز شسته میشه .. بوی وایتکس و تاید ... سبزه ها سبز میشه .. تنگ های ماهی از قفسه در میاد ... تخم مرغ ها رنگی به خود میگیرن ... سمنو ها سفارش داده میشن ... کفش ِ نو ... رخت ِ نو ... من باید از اینها بنویسم درسته ؟! من باید امیدوار باشم ! من باید خودم رو برای سالی جدید و چهار فصلی از نو اماده کنم ! ولی پس چرا....؟ چرا حساب ها غلط از آب در میاد؟ گذشت زمانی که از چند شب مانده به سال تحویل کفش های نوی عیدم را کنارم می خواباندم ... گذشت زمانی که لحظه شماری کنم برای پوشیدن پیراهن گلدار و جوراب های سفید ... گذشت زمانی که برای عیدی هایم نقشه بکشم ... اهمیتی داره ؟ مگر همین که چیزی باشه ساده برای به تن کردن کافی نیست ؟ مگر بالای زانو و پایین زانو تفاوتی دارد؟ مگر مارک ها و رنگ ها شخصیتم را تثبیت می کنند؟
دلِ من می سوزد ..
دل ِ من می سوزد از خواری ها ... از پستی ها ... از زوال رفتن ها ... از هرز رفتن ها ... به فریادم برس یا رب ... بیاده آن دیالوگی که گفت : خدایا چرا مرا لَچَک به سر آفریدی ؟
من برابری می خواهم ..
من حقوق می خواهم ..
من ارزش می خواهم ..
من احترام می خواهم ..
من دیده شدن می خواهم ..
من نمی خواهم حق تقدم با من باشد ...
من نمی خواهم در وارد شدن و نشستن مقدم باشم ...
من نمی خواهم کسی دری برایم باز کند ...
من نمی خواهم انتخاب شوم ...
من نمی خواهم فروخته و خریده شوم ...
من نمی خواهم چشم و ابرو و قد و بالایم دیده و پسندیده شود ...
من نمی خواهم سنگسار شوم ..
من نمی خواهم روزی از آن ِ خود داشته باشم ....
به من اتاقی از آن ِ خود دهید ...
فکری از آن ِ خود دهید ...
همسری از آن ِ خود دهید نه جسم و روحی که حق داشته باشد بین چهار نفر تقسیم گردد ...
.
.
.
تلخ می نویسم .. می نالم ... غر میزنم ... باشد ...
من می نویسم ...
خواه تو بخوان و خواه نخواه و در تدارک ِ سین هایت باش !

کسی به فکر ِ گلها نیست
کسی به فکر ِ ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر ِ آفتاب
ورم کرده است
که ذهن ِ باغچه دارد آرام آرام از خاطرات ِ سبز تهی می شود
و حس ِ باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش ِ یک ابر ِ ناشناس
خمیازه می کشد !

هر روز بهتر از دیروز ... لغو مجوز می شوند ... یک به یک ... ای مخاطب تو حق خواندن نداری... ای مخاطب تو دلت را به چند نشریه پر از داستانهای عبرت آموز و دختران فراری و بر سر دو راهی ها خوش کن تا فکر و مغزت فیکس بماند , مبادا دریچه ای جدید به رویت باز شود ... دنیای تصویر"، "هفت"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار" به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند .... دیگر دنیای تصویر چرا؟ چه بر سر ِ ما می آید ؟ و شاید آمده است!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28 0:35 توسط سحر فکردار |


مرثیه می سرایم ... شعر نمی گویم .. شعر گفتن شعور می خواهد و فهم! دستهایی ندارم که در باغچه بکارم و سبز شود ... باغچه خاکی ندارد ... خشک ِ خشک ... به ماننده کویر ... نه دستی و نه باغچه ای ! هیچ شکوفه ای در هیچ کجا آمدنِ بهار را نوید نمی دهد .. ای بهار از برای چه می آیی؟ چه عجله ای داری ؟ بگذار برفی ببارد , بارانی ببارد تا تر شویم .. تا نفسی عمیق بکشیم ! تا ریه هایمان لذتی ببرند ... قلبم میسوزد خدا! چشمانم سو ندارند ... کلمات جاری می شوند... دیگر شاید دلم به یکباره نریزد ...

من ِ خوش خیال ِ ساده , حالا با پای پیاده
دنبالت دارم میگردم , همسفر با شب و جاده
 پرم از حسرت و خواهش , واسه یک لحظه نوازش
کوله بار ِ غم رو دوشم , رهسپاره ِ شهر ِ سازش

برای اولین بار قبل از آغاز سال و به اصطلاح عید , عیدی ام را گرفتم ... عیدی ای که تا همیشه در جایی مبحوس می ماند ... پروردگارا! ... ............ .............. .... ......... هیچ ! خودت میدانی ناگفته هایم را ! 

هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنها
غصه ی بود و نبودت میشه راهی واسه فردا

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25 3:15 توسط سحر فکردار |


صلاه ظهر مرداد
هوای پخته ی منگ
دو تا بچه ی بی خواب
ته یک کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی ... یه تیر کمون ... یه مشت سنگ
می رفتیم جنگ دشمن
COME ON! کیو کیو ... بنگ بنگ
چقدر سرخپوست کشتیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده ای بود .. برادر خاطرت هست؟
همه سرگرم بازی
همه بی خبر و شاد
کسی از روزه غصه خبر اصلا نمی داد
هوای بچگی ها
بهاره مهربونی
گذشت و ما رسیدیم به فصل نوجوونی
شبای خوش ِ جمعه , شبای سینما بود
ستاره ی فرنگی , چراغ ِ راه ما بود
یکی آواز میخوند مثه الویس پریسلی
یکی جمیز دین میشد واسه زهرا و لیلی
چه بوسه ها گرفتیم تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خوردیم برادر خاطرت هست؟
بهار بودو هنوزم شب ِ جیک جیک ِ مستون
هنوزم پرده ها بود رو صورت ِ زمستون
گذشت اون شب ِ روشن
شب ِ ستاره و ماه
رسید نسل ِ منو تو به اولین بزنگاه!
بزنگاه ِ بدی بود
چهل سوی پر آشوب
یکی رو باد میبرد پی ِ میراث شرقی
یکی رو آب میبرد به مغرب ِ فرنگی
چقدر ممنوعه خوندیم تو زیرزمین بد بو
همش بحث و جدل بود سر ِ پیام ِ شاملو
تو مسجد شاعره چنگ
تو کافه مومن ِ منگ
عجب سرگیجه ای بود , برادر خاطرت هست ؟
هنوز شبای جمعه , شبای سینما بود
تب ِ تنده یه .... تو کوچه های ما بود
گنجیشگک ِ اشی مشی , لب ِ بوم ِ ما نشین
بیادم هست که یک روز همه جسور و شیردل
شدیم آرتیست ِ اول تو فیلم ِ حق و باطل
موتور
شب نامه
چاقو
رفیق ِ مترقی
زن ِ نیمه برهنه تو یه حجاب ِ شرقی
هوای شور و شر بود تو اون کوچه ی بن بست
همه شیفته و سرمست
تو رویا مونده در بند
چه خواب ها که ندیدیم , برادر خاطرت هست؟
دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک ِ مستون
بهار مرد و زمین رفت به رویت زمستون
شکست کِشتی مهتاب تو گِرد موج ِ هیولا
ستاره بود که می رفت به قعر ِ شب ِ دریا
دیگه سکوت ِ تار و کمونچه ی شبانه
حقیقت بود ! حقیقت! نه فیلم بود ! نه ترانه !
کوچه ها باریکن .. دکونا بستن
تفنگ های حقیقی
برادر های دلتنگ
شبی صد دفعه مردیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ِ وحشتی بود , برادر خاطرت هست ؟
گذشت اون فصل و ما هم گذشتیم و دویدیم
مثه غباره اندوه
سواره باده ولگرد
از این گودال به اون گود
از این چاله به اون چاه
رسیدیم به آخرین بزنگاه!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20 2:12 توسط سحر فکردار


همدیگرو هل دادند و و پله ها رو دو تا یکی طی کردن ... زود خودشونو رسوندند توی کلاس و شروع کردن به کشیدن صندلی ها ... صدای قیژ قیژ صندلی ها روی کاشی ها دندون ها رو اذیت میکرد ... همه چی آماده بود .. صدای پچ پچ کردنا و تمنای خوانا نوشتن ورقه ها برای راحت خوانده شدن ...
بالاخره معلم اومد .. یک نفر غائب بود ... نمیشد منتظر موند .. ورقه ها پخش شد ... سکوت و سکوت ...
چند دقیقه گذشت که صدای پاهای از پله های سالن تا به کلاس رسید .. صدا نزدیکتر شد ... قدم های محکم و با فشار ... حتی بدون دیدن هم میشد فهمید با چه سختی ای اون پاها کشیده میشد ... قدم ها به کلاس رسید .. معلم غر زد ... چرا دیر اومدی؟ گفت : ببخشید خانوم ! ... رفت آخر کلاس روی یکی از صندلی ها نشست .. صدای نق و نوق دخترا بلند شده بود .. " خانوم با این همه سرو صدا تمرکز نداریم که " و .....
دخترک عذر خواهی کرد و صورتش سرخ!
.
.
چند روزی میشد که از دختر خبری نبود ... همون روزا یه خبر تو کلاس پیچید ...! بچه ها فهمیدین ملیحه ام اس داره؟
.
دیگه هیچوقت از دخترک خبری نشد !

بر تن یاس ِ سپیدهِ سفره جای قلاب کمر میسوزم
لبِ فریادِ مرا میدوزدند , سیره سیرم .. سیر از مشت و لگد
برده دارانِ حقیره مرگ بو , بر سره بازار عاشق می کشند
خواب مخمل را بر هم می زنند
این کنیزکان خواهره منند!

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18 15:24 توسط سحر فکردار |


امر فرموده اند اعلام آمادگی نمایم برای یک بازی ( خیلی لوسه خداییش ) ... گفتیم چشم!
5 شخصیتی که دوست می داریم بغل نمائیم :
 

- خدا ! من بارها و بارها تو خیالم محکم بغلش کردم.

- آن شرلی ( ترجیحا با موهای قرمز )

- خانم منشی آموزشگاهمون  با اون رژ همیشه صورتیش و لبخند دائمی

- سعیده (نشون به اون نشون که اون بار زیر پل آبرسان همدیگرو دیدیم و جیغ کشیدیم و پریدیم بغل هم )

- امیر مهدی ژوله ( نمیشناسین ؟ ) کودک فهیم دیگه!

- دبیره زبان سال دوم ... ( اونقده منو دوست می داشت که نگو )

- مهدی احمدی ( بازیگره فیلم شبهای روشن ( مشکل شرعی داره نه ؟ چه میشه کرد دیگه دوسش دارم. ) )
.
همینا یادم بود ...
ادامه بدین شماها لطفا!

سمیرا ( چراگاهی ..... ) , میثم ( دلنوشته های یه پسر خوب ) , آرتاوریژ ( اون آقاهه دیگه ) , مهدی ( من مرد تنهای شبم ) , مها ( روز دلتنگی ) , مهندس سعیدی ( نانوشته های من ) , سید وحید ( ایستگاه ) , فرهاد باغشمال ( ایپک ) , سهند (yakamoz ) , محمد ( مشق شب )

کافیه دیگه ! هر کی ادامه نده چشاشو در میارم میزارم کف دستش ! تازشم هر کی عشقش کشید بنویسه ها بی تعارف جون داداش :دی

 پ.ن: احیانا به من یاد ندادن پنج یعنی چی !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15 11:20 توسط سحر فکردار |


سه روزی میشه از نت دور بودم ... الان در مکان مدرن و تازه شناخته شده ای ( بدست بشریجات) هستم به نام : کافی نت ... اینجا آهنگ ملایمی پخش میشود ... خلوت است .. من و یک عدد دوشیزه ی دیگر ... کسی مشکل روانی ندارد که در هنگام تعطیلی مدارس بیاید و نت گردی کند .. اصولا در این مواقع جلوی مدارس پلاس می باشند ... لاو می ترکانند  بقولی ... باشد که خوشبخت شوند و سر کار گذارند و سر کار روند ... دینگ دینگ ! اینجا تبریز ... شهناز ... برو تا تهش !

دیگر وقت کفاف نمی دهد و باید روم ... تا چند روزی که نمیدونم چقدر میشود دقیقا از شرو ور های من خلاص می شوید .. ( حالشو ببرین ) ... منتظر باشید ! بر میگردم! حتما ( سنجد!)

بعدا نوشت : هه هه هه ! مشکل حل شد ... من اومدمممم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14 17:21 توسط سحر فکردار |


ای کسانی که به وبلاگ من مراجعه می کنید : بدانید و آگاه باشید که اگر تا لود شدن کامل صفحه صبر کنید و انگشت مبارکتان را روی موس هایتان فشار ندهید این صفحه کاملا باز شده و نوشته ها خوانده می شوند و به مشکلی بر نمی خورید ...

باشد که رستگار شوید !

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11 14:37 توسط سحر فکردار |


تصمیم گرفتم از امشب! همه چی رو بنویسم ...
نه اینکه گزارش کارای روزانه بنویسم ها .. نه
میخوام از فکرهای هر روزم بنویسم
از احساس های روزانه م نسبت به هر چیزی
یه جورایی به خودشناسی کمک میکنه ( اینو خودم کشف کردم )
تو دفترم می نویسم ها .. اینجا که جای این حرفا نیست!
ماهی گلی ها هجوم آورن به شهر ...
شیشه های سمنو به پشت ویترین های مغازه ها
لباسای بنجل!
خونه رو تکون ندادیم هنوز ...
ترق ترق ترقه! میای آتیش درست کنیم ؟ فروغی خوبه یا همافر؟
آقاهه خیلی بی ریخت بود .. ثمین گفت رو پیشونیس شپش بوده یا شوره ... چندشم شد .. دیروز اومد واسمون حرف زد ... گفت تا مقطعی تو همین دانشگاه تبریزه خودمون خونده بعد از اون رفته خارج از کشور ادامه داده ... فکم چسبید زمین ... حتی با اونم مشورت کردم ها .. اونم مدیریت بازرگانی رو تائید کرد ... چرا نمیزارن واقعا آخه آیا ؟
چقدر دختره گلی شدم ... دیگه تا دوازده ظهر نمی خوابم .. دو - سه ساعتی کشیدمش عقب .. آره بابا پس چی خواستن توانستن است به قول ملت !
سحر تو میتونی ... هه ! آره کجایی که ببینی ... حداقل تاثیر حرفاتو ببین! مرورم کن خط به خط از نو .... هر شب ! هر شب اینو باهاش زمزمه میکنم و باقی قضایا !
چقدر تنبلی میکنم توی خوندن ... میترسم کرم کتاب بودنم فروکش کنه .. دو سه صفحه میخونم و می بندم میزارم کنار ... این واسه من یعنی فاجعه!
امروز پرسیدم: مامان منم فوق لیسانس بگیرم میتونم کاندیدا بشم واسه شورا و انتخابات ؟!
.
.
 
پ.ن : زود خوب شو!
پ.ن : اصلا الان من چرا اینا رو به خورده شماها دادم ؟ خوب نخون ! مگه مجبوری! دو نقطه . دی 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09 16:5 توسط سحر فکردار |


این روزها همه رد صلاحیت می شوند , شما چطور ؟ کسی که جدش این ن ظ ا م رو بر پا کرده رو میندازن بیرون ( همون رد صلاحیت ) دیگه چه توقعی میشه از اعلمی خودمون داشته باشیم ؟ ( احتمالا اونو با لگد پرت کردن بیرون )
دینگ دینگ! قطبی یا قلعه نوئی !؟ مسئله این است ...
بسیار شنیده ام که در زندگی باید با سیاستی خاص پیش رفت .. باید پشت تک تک کارها و کلمات سیاستی پنهان باشد تا به مقصود رسید و چیزی را از دست نداد .. اما سادگی را ترجیح میدهم ... بی هیچ منظور و غرضی سخن گفتن لذت بخش تر است ! سیاستی که در همه جا رسوخ کرده .. حتی فوتبال !
س ی ا س ت چیست آیا ؟
ها .. ها ... بو کن ! بوی شیر میداد ؟ یحتمل همینطوره ...
این روزها همه رویای سنتور زدن در سر می پروراندند ! شما چطور؟ استعداد ها و قریحه ها و جو زدگی های شما را خریداریم .. با ما تماس بگیرید !
ما خانواده ی با فرهنگی هستیم ! پدر گرام تصمیم دارند وجهی را برای آقای مهرجویی واریز کنند تا عذاب وجدان مان از بین برود و شرعا مشکلی پیش نیاید. و صد البته قطره آبی باشد به پای درخت از پا افتاده ای به نام سینمای ایران!
و دوباره هشت مارس نزدیک , رگ های غیرت زنان بر آمده! و باز بیاد حق و حقوق و تساوی ! س ن گ س ا ر یا ا ع د ا م ! انتخاب با شما نیست !

پریشان گویی های این نیمه شب خوفناک را جدی بگیرید...!

~ ریتای من! میلادت مبارک ... هیجده سالگی رو بغل کن ... خواب هایی برات دیده عجیب!

~ ما! یعنی من به حقوق خوانندگان وبلاگم احترام میزارم( نه بابا ) ... اونقدر غر زدین تا مجبور شدم فعلا عوض کنم اون قالبو .. با همین بسازیم تا ببینیم چی پیش میاد!

  < چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خودرا

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست ...>

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07 2:36 توسط سحر فکردار |


سابقه ی دو سال چریدن در هنرستان برای در دست داشتن دیپلم عکاسی و تصویربرداری
سابقه ی یک سال چریدن در آموزشگاه کامپیوتر و سازمان فنی و حرفه ای و دهان به دهان شدن با مردان پشت میز نشین و شکم گنده با مقادیر متنابهی ریش با چشمان از حدقه در آمده تنها برای گرفتن مدارک رایانه کار درجه یک و دو و ویژوال بیسیک ( دیپلم کامپیوتر )
سابقه ی شرکت در کنکورهای هنر - کاردانی سراسری - کاردانی آزاد - علمی کاربردی - پیام نور - ( چیزی دیگه موند ؟ )
سابقه ی هشت ماه چریدن در اموزشگاهی هنری برای کشیدن کوزه و لیوان ( طراحی )
سابقه ی شرکت در آزمونهای دوره ی تغییر رشته ی پیش دانشگاهی
سابقه ی شرکت در یک دوره ی فشرده آموزش فتوشاپ
سابقه ی چند مدت شرکت در کلاسهای موسیقی برای آموزش گیتار
سابقه ی پنج سال وبلاگ نویسی
.
.
.
با تمام اینها من هنوز هیجده ساله ام و یک پایم در هوا معلق !

 

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوتو کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد , سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش , طاقت بیارو مرد باش

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05 23:27 توسط سحر فکردار |


بوی کبریت سوخته ... بوی شمعی که داره آب میشه ... تلخه ... منو یاده تنباکوی سر قلیون میندازه .. چرا ؟ نمیدونم خب ... قوطی رو بر میدارم که از توش یدونه کبریت در بیارم اما میدونم که چیزی توش نیست همه ی کبریت هاشو قبلا سوزوندم اما خب باز میکنم و می بینم پر از کبریت های نسوخته ست .. یعنی چی ؟ این که چیزی توش نبود ! حدس میزنم حتما توی خواب دیدم که خالیه و سوخته ... وب یکی از بچه ها رو باز میکنم .. رکاب می زنیم ... این مطلبشو خوندم خب آره براش کامنتی هم گذاشتم ( حتی دقیقا جملاتی که نوشتم هم یادم مونده ) ... اما! اما هیچی نیست .. مثه اینکه ردی از من اینجا نبوده .. و فکر میکنم اینم توی خواب دیدم ...
جالبه! نیست ؟ ده هست دیگه چرا نمیفهمی ؟! نفهم ...
بد اخلاقم!
فراموش کارم !
بد قولم !
سگ میشم گاهی !
پاچه میگیرم گاهی !
سحر کوچولوی تو دلم باهام دعوا میکنه ...
چقدر خوبه آدم گاهی خودشو به خریت بزنه .. جدی نگیره .. تا تهش نره .. به عاقبتش فکر نکنه ... امروز رو داشته باشه حالا ... خودشو احمق نشون بده ..
چقدر خوبه !
چرا نمیتونم ؟!
You are my heart , You are my soul... بخون عزیزم بخون ...
پسره واقعا چه انگیزه ای داشت امروز چند بار پشت سر هم اون آهنگو گوش میکرد ؟ کمر باریک من ... شاید روی rep بوده و حواسش نبوده اصلا .. شایدم خاطره ای ازش داشت ... شایدم می خواست روی مخ ملت ( که همانا ما باشیم ) قدم بزنه ...
درد میکنه لعنتی!
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه , بهاره زمستونا برای تو همیشه
توئم برای مهرجویی اشکی ریختی؟ باید خیلی با انگیزه باشه که برای همیشه خودشو کنار نکشه ..


 

دلواپس و بیتابم

        باز امشبم بیخوابم

             ازت خبر ندارمو تا خود صبح بیدارم

                                            حس خوبی ندارم

                                                       چشام همش به ساعته

                                                                     میپرسم این چه حسیه

                                                                                          یکی میگه خیانته!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 19:35 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی