تبليغاتX
perspective

perspective

دلش را از جا کندند ...
دلی نیست ... دلتنگی نیز
زمین جایگاه ابلیس هاست ..
من نیز ذره ای خوی ابلیسی در خود جای داده ام
ذره ای که هر روز مولد ذرات دیگر است!
دیگر کسی تقویم جیبی اش را خط خطی نمی کند
دیگر از سبک و سنگین کردن روزها چه حاصل ؟!
پروردگارا !
نفرین نمیکنم ...  ( در مرام ما نفرین جایی ندارد )
پروردگارا !
شکوه نمیکنم ... ( از شکوه چه حاصل ؟ )
پروردگارا !
به درگاهت استغاثه میکنم تا تنها یاورم تو باشی و دیگر هیج!
پروردگارا !
خوش خط و خال ترین موجوداتت ارزانی خودت باد...
اندکی از تو کافیست ...
اندکی اشک مرا بس است ...
و اندکی مناجات ...
یا رب !
تو دلتنگی هایت را به که گوئی ؟
تو که را یاور میدانی ؟
دستم را دراز میکنم ..
بگیر!
هر چند سهم اندکی ست لیکن تو به مانند ما ابلیس ها نیستی , رسم وفا دانی و سبو نشکنی ...!

                                                                                                     (عصر جمعه - بدست سحر )
  

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26 17:36 توسط سحر فکردار |


بام های این شهر تشنه اند ..
هر صبح را به امیده اندکی از حیات به شب می رسانند ..
اما چه حاصل ؟
زمین های این شهر از هم گسیخته اند !
راستی آن دخترک به گودال افتاده را دیده ای ... ؟
ای که تو از همه عزیز ترینی این دانه های ریزی که هر از گاه بروی سرت فرود می آیند را برف مخوان!
دندان قروچه نکن ...
مرا بخوان !
مرا فریاد کن !
براستی آن سایه های شوم شبانگاهان در پشت کدام درخت و دیوار لانه کرده اند ؟
مسیر طولانی + ترافیک ... حوصله ی سر رفته ی و اعصاب داغونم ...
از تو کیفم کتاب کوچیک داستانهای هدایت رو در میارم .. شروع میکنم به خوندن .. دون ژوان کرج .. تموم شد .. هنوز نرسیدیم .. پسرک میاد پولا رو جمع کنه .. سکه ی پنجاه تومنی رو میزارم کف دستش .. دختره بغل دستی میگه : ده تومنی باقیشو بگیر .. مات نیگاش میکنم .. چشمم به اونه و حواسم! ... زیر لب میگم : نمیخوامش ...

                                                                                                     (نیمه شب یکشنبه - سحر)


          ببین مرگ مرا در خویش
              که مرگ من تماشاییست
                   مرا در اوج می خواهی
تماشا کن! تماشا کن!
        دروغین بودم از دیروز ..
               مرا امروز تماشا کن ...
در این دنیا که حتی غم نمی گرید به حال ما
                                            همه از من گریزانند
                تو هم بگذر از این تنها!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 0:30 توسط سحر فکردار |


کاش دنیا دست زنها بود , زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون عملا هیچوقت خالق نبوده اند , آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند . اگر دنیا دست زنها بود , جنگ کجا بود ؟

"گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!"


خدایا این مردها چه جور آدم هایی هستند ؟ خودشان می دانند فایده ندارد , اما برای آنکه ثابت کنند وجود دارند و مردی و مردانگی در وجودشان نمرده و بعد ها بچه هایشان به روی گورهایشان تف نیندازند با دستهای آزاد خود گور ..... زبانم لال ...خدا نکند .
                                       

                                                                                                      سووشون - سیمین دانشور

نامه ی ابراهیم نبوی به یک ابراهیم رها و یک ژوله فهیم رو اینجا بخونید ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 15:48 توسط سحر فکردار |


حرف من ، حرف خودم نیست

حرف خاکه ، حرف ریشه ست

حرف دیروز ندیده ، حرف فردا و همیشه ست

صحبت سکوت سرده ، آدمای توی قابه

حرف این صورتکها نیست ، حرف اون ور نقابه

حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده

تو بگو اگر که حرفهام ، واسه تو شنیدنی نیست

من امروز و نگاه کن ، دیگه عکسهام دیدنی نیست

حرف آخر رو نمیگم ، تا نگی خوابت پریده

هرکی رو دیوار گوشش ، آخرین حرف رو شنیده

حرف تردید یه نسله میون رفتن و موندن

بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن

یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده ....

کاوه یغمائی *

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 0:12 توسط سحر فکردار |


هیچوقت به تاریخ اعتمادی نکردم ... چون به نظرم قابل اعتماد نیست .. ابدا نمیشه هیچ ارزشی براش گذاشت .. چرا ؟ چون هیچ سند و مدرکی نیست که بتونه گفته های اون تاریخ نویسان رو اثبات کنه ... حالا اره ممکنه بعضی جاها و برای بعضی رویداد ها سندی به جا مونده باشه .. اما خب باز هم از کجا میشه مطمئن شد این همون سند هاست ؟ این مدرک ها معتبر بودن ؟ تحریفی توش نشده ؟
شاید واسه همین باشه زیاد سراغ کتابای تاریخی نرفتم ... سلسله ها و قتل ها و قحطی ها و قرار داد ها و زد و بند ها برام مبهم مونده ... اما ترجیح میدم مبهم بمونه تا اینکه یک سری قصه های سر هم بندی شده رو بخونم ... اخ مثه اینکه باز دارم خیلی سیاه و با دیده شکاک می بینم ... حالا دیگه ..
جای دوری نریم همین انقلاب پرشکوه (!) خودمون ... هر سال دهه ی مقدس فجر که شروع میشه هم زمان با اون فیلم ها و تصاویر و سرود ها و مستند هایی هم میره رو آنتن ... و نکته ی جالب قضیه اینجاست  که تو همه ی اونا به شدت و خیلی تابلو ئانه سعی شده طرف مقابل ( که همانا رژیم پهلوی باشد ) رو به سیاه ترین و فجیعانه ترین شکل نشون بده ... رضا شاه رو در حده یک جغده پیر و اطرافیانش رو به رذیلانه ترین اشخاص تشبیه می کنند ... جوری که اکثر این فیلم ها واقعا صورت کمدی به خودشون میگیرن ... حالا من اصلا قصد ندارم دفاع کنم و بگم اون دوران عالی بوده و اینطور نبوده و اینا همش صحنه سازی می کنند .. نه به هیچ وجه .. اما هیچ حکومت و سلسله ای بی نقض نبوده ... چه خوب بود اگه همه چی رو اونطور که هست نشون بدن ... چهره ی واقعی هر دو طرف رو به تصویر بکشند ... نه اینکه مثل بچه های بازیگوش خودمون شلوغی و اتیش به پا کنیم و کتکی بخوریم و بعد بریم پیش مامانمون بگیم : ببین مامان فلانی منو اینجوری کرد ...
به قول یک نفر که می گفت : کتاب های تاریخ را همیشه افراد غالب نوشتند ... نه مغلوب !

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 1:21 توسط سحر فکردار |


حذف شد ...

یعنی فک کنم من تو این همه سال که وبلاگ می نویسم فقط دو سه مرتبه مطلبی رو حذف کرده باشم . و امروز هم یکی از اون روزها بود ... نداریم دیگه آقا .. نداریم ... چی نداریم؟ بماند !

بی ربط نوشت : بزرگ علوی ! بهترینم .. چشمهایش ... گیله مرد ... تولدت مبارک ای بزرگ موندنی .. کاش بودی ... تو بودی ... فروغ بود .. جلال بود ( ترجیحا آل احمدش ) ... فقط کاش ....

 

 پ.ن : به این نتیجه رسیدم که من اصلا و ابدا بلد نیستم اونی که فکر میکنم و میخوام بگم ... بلد نیستم لابد !

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14 23:36 توسط سحر فکردار |


مینویسم و مینویسم و مینویسم و در آخر دستمو میزارم روی back space و همه ی سطرهایی که نوشتم و پاک میکنم ... چقدر خسته شدم از نوشتن های بی هدف .. از حرفهای تکراری .. از کالبد شکافی شخصیتم برای دیگرون ... از اعتراض های بی ثمر .. خیلی ها اومدن و اینجا اسم " عالم بی عمل " رو برام در نظر گرفتن .. عده ای گفتن از بالای منبر بیا پائین .. چشم ! اومدم پائین .. ولی آیا واقعا حرفهای من با حرفهایی اون عده که بالای منبر نطق میکنن سنخیتی داره؟ قبول دارم که فقط حرف میزنم و از عمل خبری نیست ولی واقعا همین حرف زدن خوب نیست؟ همین که من به این نتایج رسیدم ؟ همین که به نظر خودم! از عوام بودن فاصله گرفتم .. لطف کنید و توقع عمل کردن نداشته باشید .. میشه ؟ باید چیکار کرد؟ باید مثل دوست وبلاگ نویسی که چند روز پیش ما رو تنها گذاشت و برای تحقق اهدافش به غربت رفت , منم برم؟ راهش اونه؟ خیلی دوست دارم حداقل عنوان عالم بی عمل بدون رو با خودم حمل کنم و از بی علم و عمل بودن فاصله بگیرم .. خیلی خودم رو تحویل گرفتم؟ براستی شرمنده م ... استقلال,آزادی,جمهوری اسلامی رو هم بخونید ..
برهنگی فرهنگی ...! عنوان جالبی نیست؟! آدمو قلقلک میده ... پرونده ی ساعت شنی بسته شد .. فکر کنم اون همه حرف و حدیث به پایان رسیده باشه .. مخالفین سکوت کرده باشند.. به هدفی که خواستند رسیدند و یک پایان خوش و خرم مثه باقی فیلم ها و سریال ها رو برای مهشید ها و ماهرخ ها رقم زدند ... تا اونجایی که من بیاد دارم قضیه از این قرار بود که جنینی که مهشید حمل میکنه ایدز داشته باشه و این ویروس از شوهره تزریقیش بهش منتقل شده باشه و باقی قضایا و اما ... و اما چیزی که ما دیدیم چی بود؟ در سکانس های آخر مهشید رو مثل قدیسه ها و حوری های بهشتی به تصویر کشیدند ... و این شد که همه ی تلاش کارگردان و عوامل که برای متفاوت کردن قسمتهای اولیه ی سریال کرده بودند به فنا رفت ... برای چی؟ ربطی به خطوط قرمز داشت باز هم؟ هنوز هم باید با صدای آروم بگیم طرف ایدز داره؟ چقدر خوشمزه خودمون رو گول می زنیم .. اصلا ما نمی دونیم که این مریضی ها چیه .. وا ..  کار کاره این اجنبی  های بی پدرو مادره ... روم به تیفار حامل چیه دیگه؟ چرا این چیزا رو میگین تا بچه های مردم روشون باز بشه ؟ آخه آقایون محترم و عزیزه دل برادر چرا کسب و کر مردمو کساد می کنید ؟
هر وقت کسی خواست یکی از مشکلات جامعه رو به تصویر بکشه و جریان های عادی روزمره رو به تصویر و تلویزیون بکشه با انتقاد ها و سانسورهای بیرحمانه مواجه شده .. آقایون ! ما سریال های love دار نمی خوائیم .. ما از حاج فتوحی ها و هستی ها خسته شدیم .. از دیالوگ های تکراری زده شدیم ..
چرا باید فرهنگ ما ملت همیشه در صحنه طوری باشه که با دیدن یک فیلم ( حلقه سبز ) بریم و عضویت خودمون رو باطل کنیم و از اهدای اعضا انصراف بدیم؟ ای عزیزی که قبل از دیدن این سریال اون فرم رو پر کردی برای تو چه فرقی میکنه که بعد از مرگ اون قلب و کلیه ی کذاییت رو به کی بدی؟ چقدر براش پول بدن .. چطوری دست به دست بگرده ... مگه تویی که دیگه روحی نداره چه سودی میبری از این بگیر و ببند ها؟ شرط میبندم حاتمی کیای دوست داشتنی فکرش رو هم نمیکرد که مردم همچین برداشتی از کارش داشته باشند ... مها حرفهای خوبی زده .. نگاهانه رو از دست ندید ..
نوشته م خیلی ناقصه .. هر کی داوطلب بود میتونه با نوشتن پستی در وبلاگش اینا رو کامل کنه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10 16:57 توسط سحر فکردار |


کفتر چاهی من تنگ بی ماهی من
ای قبای وصل بر جنگجوی بی سپر

                                     دل افسرده ی من      پشت پا خرده ی من
                                     شب بی مهتابم               روزه بی آفتابم


ای دره بسته شده    از همه خسته شده
دل افسرده ی من    پشت پا خورده ی من


                             ای شکسته تن سبو      سکه ی بی پشت و رو
                             ای خلیج یخ زده                       خرمن ملخ زده


گوش کن ای دل من       تو هنوز دل منی
با همه بی ثمری         تو خوده شکفتنی

                                                 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08 3:3 توسط سحر فکردار


بعد از گذشت سه روز هنوز این صدا تو گوشم و شاید همه ی وجودم پیچیده .. صدایی که میگه : آرزو بابایی بیدار شو... کجایی بابا ؟ هنوز پاهای کبوده آرزو رو فراموش نکردم .. سنگهایی که مرده قصه با امیدی عبث به کناری پرت میکرد .. راههایی که باز میکرد ... هنوز تو فکره مینا و رعنام! چی به سرشون اومده؟ چه به سره میناها و رعناها اومد؟ کدوم از ما اینو از خودمون پرسیدیم؟ بعد از اون زمین لرزه ی چند هزار ریشتری ( شیش و نیم ریشتر خیلی مزخرف به نظر میاد ) که کویر رو لرزوند چه به سره اون بچه ها اومد؟ مستقیم راهی پرورشگاه ها شدند ؟! خدایا با توئم هی گوش کن تویی که دم از بزرگی میزنی و میگن هیچ کاریت بی حکمت نیست آخه حکمت این چی میتونه باشه؟ حکمت بی پناهی و بی سرپناهی یه اون بچه ها چی بود ؟ حکمت این خونه خرابی ها چی بود ؟ خواستی با تکون دادن زمینی که اونا شبا سر روش میزاشتن فرصتی بدی و دل ما رو بلرزونی؟ به چه قیمتی؟
دارم چرند میگم؟ دارم آسمون ریسمون میبافم؟ دارم همه چی رو بهم ربط میدم؟ دارم احساسی برخورد میکنم؟ مگه از جهت دیگه ای هم میشه دید؟
" بگو خدا بهمون مرگ بده " حق داشت .. صبر ارزشی نداشت .. جواب مرگ فقط مرگه نه صبر.. فکر میکنی با صبر کردن دل اون مادری که بچه شو ( جسد ) زیر سنگ ها و خاکها پیدا کردن آروم میگیره؟ چند سال صبر؟ پایانی نداره .. به اینها میگن تراژدی ؟!
جلسه ی قبلی آینه های روبرو اونقدر انرژی مثبت گرفته بودم که درست همون شب آپی کردم به تجلیل از "گفتگو با سایه" ی خسرو سینایی .. اما این بار ... آقای عیاری عزیز از این پس با یاد آوری اسمت مشتی احساس های خاکستری به ذهنم هجوم میارن ...
در اون شب سرد زمستونی یه چند سال پیش منو تو به خیال خودمون با اهالی بم همدردی کردیم ... به خیال خودمون درکشون کردیم... باز هم نمی فهمیم ...
منو تو چه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده
بدو خوبه زندگی منو دسته گریه داده
ای عزیزه هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی ....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07 3:55 توسط سحر فکردار |


ای ساربان , ای کاروان , لیلای من کجا میبری ؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری
ای ساربان کجا میروی ؟ لیلای من چرا میبری ؟
در بستن پیمان ما , تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا میروی ؟ لیلای من چرا میبری ؟
تمامی دیده ام به دنیای فانی , شراره ی عشقی که شد زنده گانی
بیاده یاری خوشا قطره اشکی , به سوزه عشقی خوشا زنده گانی
همیشه خدایا محبت دلها , به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود , حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی , غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم ! نمیدانی..
پس از تو نمونم برای خدا , تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم , گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
(( نامجو ))

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06 13:38 توسط سحر فکردار |


من! من بدنیا اومدم ... یکبار دیگه ... نیگام کن دیگه .. ببین خودم شدم ... استثمار در هیچ جای زندگی من نقشی نداره .. فرهنگ عمید رو باز کردم , مقابل کلمه ی استثمار نوشته : کسی را بکاری واداشتن و از حاصل رنج و زحمت او سود و بهره بردن ..! اصلا چیزه جالبی نیست .. به نظر میاد دوره ی استثمارگری ها به پایان رسیده اما گاهی اوقات لابلای روزمرگی هامون بهش بر میخوریم... یه کلمه ی دیگه م پیدا کردم که زیاد بی ربط نیست .. استبداد : تنها بکاری پرداختن , طرز حکومتی که فرمانروایان مقید بقانون نباشند و به میل و اراده خود رفتار کنند ...!
سودجویی در هیچ حالتی قشنگ نیست .. اینکه از تقطه ضعف های افراد علیه خودشون استفاده کنیم شرم آوره .. یا اینکه حق مالکیتی بر فردی داشته باشیم ( مفتضح الافتضاح ) ...اینها مقوله هایی یه که با انسانیت! تناقض شدیدی داره ... چه زن چه مرد چه دختر و چه پسر ! همه باید یاد بگیریم که هر انسانی جز نقش های روزمره ای که داره باید ! باید زندگی ای هم برای خودش و خودش داشته باشه ... یک زن تنها وظیفه ش مادری و شوهر داری و نظافت نیست .. یک مرد نباید تنها نقش عابر بانک رو بازی کنه .. اگه زندگی شخصی ای نباشه برای افراد متاسفانه رفته رفته به فنا میره .. چیزی ازش باقی نمی مونه .. فکری نداره .. همه چیز میشه تکرار و تکرار و تکرار.. تکرار یعنی فاجعه .. مرگ عقیده .. و انسان بدون عقیده هم یعنی....؟ !  عمو یادگار مرده تینه داره مستی یا هشیار خوابی یا بیدار ؟

حقیقت گرا نیز گاه به رویا گرفتار می آید

رویای حیاتی دیگر

حیاتی صلح آمیز تر

حیاتی که سر آغاز شدن دارد

حیاتی دگرگون شده

رویاهایی مثابه حقیقت

و قطراتی که سنگ را تواند سرد

و حقیقت گرا دگر باره به واقعیت باز می آید

به هوشیاری

تا رویایش را بشناسد

تا بتواند همچونان مسافر نیکبخت رویاها باشد ..::..

MARGUT BICKEL  با دکلمه ی شاملو..

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04 20:14 توسط سحر فکردار |


1- من نه ساله بودم و اون ده ساله .. فکر می کردیم دخترای بزرگی هستیم ... به بزرگی الان اما نبودیم.. فقط اونجوری فکر میکردیم.. آفتاب که خودشو جمع میکرد و خنکای عصر میشد دوچرخه هامونو برر می داشتیم و می زدیم بیرون.. چندین بار این کوچه رو بالا پایین میکردیم..همیشه اون میومد دنبالم ... دوچرخه ی من قرمز بودو مال اون سفید ... هر از گاهی می استادیم گوشه ای و کمی حرف می زدیم .. چه حرفهایی ! اون سن و سالو اون حرفا؟ بعدها که پونزده ساله بودم و سال اول دبیرستان تو حیاط مدرسه دیدمش .. بی تفاوت از کنار هم رد شدیم.. از اون به بعد زنگ تفریح ها می دیدمش ولی... ولی اینبار نه اون دختره ده ساله ی اون دوران بودو و نه من دختری تازه به تکلیف رسیده ...
2- همه چی گره خورده .. معادلاتم جور در نمیاد ... بن بست تا به کی؟! برای گفتن " کم آوردم " زوده.. میدونم ! کم نیاوردم ولی خسته شدم ... لجم گرفته .. چی میخوام واقعا؟ چی میخوان واقعا؟ من کجام؟ نقطه ی پرگار منم .. میچرخم و میچرخم و میچرخم ... سرگیجه ی حاصل از این چرخش فرصتی ست برای از خود بیخود شدن ..
3- بیخیالی یه صوفی کیانی رو میخوام وقتی داشت آخرین سکانس از "آیدا" رو بازی میکرد..
استاده "شبهای روشن" رو میخوام.. میخوام با منم حرف بزنه .. حرفای منم گوش کنه .. همونجور که حرفای هانیه توسلی رو شنید و صد البته اون نظریات ..
4- هوس کردم.. هوسه اون زنگایی که با سعیده کیفامونو می ذاشتیم رو پاهامونو یواشکی از توش لواشک در می آوردیم و می ذاشتیم تو دهنمون .. هوس زنگای تدوین که می رفیتم تا فیلمایی که گرفتیمو نیگا کنیم , زنگای آقای اسلامی که آهنگای یگانه رو با صدای آروم همزمان با فیلم ها گوش میکردیم.. کاری باهامون نداشت.. همه چی رو هنری می دید مثه خانم احمدی ... هیچوقت احمدی رو دوست نداشتم .. نه خودشو و نه شوهرشو و نه بچه شو .. ( آقای پورستار شرمنده اگه به همکارتون بد گفتم ها , چه کنم حقیقت بود ) .. آخ سعیده کجایی که بیای بریم پشت ساختمون بشینیم رو پله ها برای هم تعریف کنیم از چیزایی که بهمون گذشته ...!
5- شیش سال بچگی ... یازده سال درس خوندن ... دو سال " " ... دو سال... پوچ!
 

پ.ن : خوندن این پست به کسی توصیه نمی شود!

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02 2:28 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی