شنبه روزه بدی بود
روزه بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روزه میلاده منه
اما شعره تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروبه سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
عصره چارشنبه ی من
هه!
عصره خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روزه پنجشنبه اومد
مثه سقاحک پیر
رو نوکش یه جیکه آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود!
فرهاد...

هستیم ما هشیار شهیدای شهر
خوابیمو بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سره اون کوه
بالای دره
روی این میدون
همیشه خندون!
یه شب ماه میاد....
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30 0:29 توسط سحر فکردار
|
توئم حوصله نداری ؟
توئم از تکرار ذله شدی ؟
توئم هوای تازه میخوای ؟
شنیدی میگن : گشتم نبود.نگرد نیست؟!
شده از خودت حالت بهم بخوره؟
شده از غرغر کردنای خودت کلافه شده باشی؟
توی امتداد همین جایی که من نشستم نشسته ... بزرگتر از منه... میترسم ازش؟ نمیدونم ! چه بدم نیگا میکنه .. انگاری ارث باباشو خوردم... عصبانی میشه.. پاهاشو میکوبه زمین . مثه اون بچه ها که کنار اسباب بازی فروشی ها نق میزنن و میگن من میخوام من میخوام... خب چیکار کنه طفلک اینم میخواد بچه باشه .. اینم میخواد ...
نفس نفس بودنِ من از تو
شکفتن و گفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو
بیا ببین در چه حالم از تو
ببین ببین چه زلالم از تو
بیا شعر محال من شو
مقنعه رو تا روی پیشونیم کشیدم جلو.. ایستادم جلو آینه ، چادر سفیده گل گلی رو میندازم رو سرم ، همونجور دارم خودمو نیگا میکنم .. خجالت میکشم ! آخه دختره خوب داری خودتو گول میزنی ؟ اگه راس میگی وقتی تو خیابونی مقنعه تو اینقد بکش جلو.. اونا محرم شدن و اونی که جلوش سجده میکنی نامحرم؟ شونه هامو میندازم بالا و میگم خب که چی؟ مهم نیت و فکره ... مهم این نیست که من خودمو کیپ بگیرم و جایی نرم و با کسی حرف نزنم تا بگن رستگار شدم .. اون ارزشی نداره ... اونی ارزش داره که بری ، ببینی، حرف بزنی، بخندی، بگردی، بپوشی، نیگات کنن، و ...... و بین همه ی این چیزا باشی و رستگار! کسی فهمید من چی گفتم اصلا؟ .. با این چیزا سند آدمیت رو به نام کسی نمیزنن ... من از اینی که هستم خوشم میاد... حرفیه؟ از محدودیت به هر شکل و نوعی که باشه بیزارم .. ولی آزادی هم شروطی داره ... شروطی که هر کسی فقط خودش میتونه تعیین کنه... چون از انسان به انسانی دیگه متغیره ... خیلی دارم اراجیف میگم آره؟ مثه اینکه آره... پس فعلا بیخیال تا بعد!
بی ربط نوشت: به من میگه تو خیلی عقب موندی ها.. ببین چند سالته.. خواهره من چند ماه از تو بزرگتره داره کاردانی شو تموم میکنه ... مامانو نیگا میکنم! اشاره میکنه که چیزی نگو.. خفه میشم .. میام تو اتاق سرمو میزارم رو میز و فکر میکنم که چرا باید به همه جواب پس بدم؟مگه زندگی مال من نیست؟ مگه من نباید واسه خودم تصمیم بگیرم که چیکار باید بکنم؟ پس چی میگن اینا؟ خسته شدم از بس اینو اون پرسیدن چرا نرفتی دانشگاه؟ ایها الناس کاری به کارم نداشته باشین ... فرصت دارم هنوز .. این مهمه!
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27 16:56 توسط سحر فکردار
|
نه ! اشکاتو نگه دار باز محشره گناهه
مهمون سرای بی آب باز قتلگاه ماهه
نه! جانیشینی این نیست
مهمون نوازی این نیست
آهای خلیفه ی کفر ....! این حقه بازی دین نیست!!!!

منبع عکس : اینجاست!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26 3:16 توسط سحر فکردار
|
پشت دیوار اتاق من صداهایی نا مفهموم به گوش می رسد .. صداهایی به مثابه پچ پچ های در گوشی دخترکان دبیرستانی سر زنگ های کسل کننده ی عربی ! به همان ضعیفی و به همان خفیفی.. و اینک در اینجا من دبیرم! اینجا قبیله ایست از آنِ من ! در اینجا من حکم رانی میکنم . و طبیعتا به همان زیرکی و تیزی که مختص معلم هاست عمل میکنم ...! اما در اینجا هیچ دخترکی نیست تا اندکی توبیخ اش کنیم و به سزای عملش که همان پچ پچ ها باشد برسانیم! ناچار باید گشت.. راهی برای دیدن پشت و داخل دیوار نیست ..باید خیال پردازی و نظریه پردازی کرد .. جن و پری صدر اعظم تمامی تخیل هاست.. و چه تفکره حقیری .. قبلا که گفته بودم نسل من حوصله ی زیادی ندارد .. فکر کردن برایش از هر دردی طاقت فرسا تر است .. حل مسئله را به رفع آن ترجیح میدهد .. به مانند من! چه راهی بهتر از هدفونی در گوش و موزیکی با صدای بلند ؟!
گاه آنقدر دیووانه ی هیجده سالگی خود میشوم که آن را به کیکی تشبیه میکنم که حریصانه حسرت گاز زدن به تکه ای از آن در وجودم آتشی سخت غوغا می کند .. و گاه از اینکه هیجده سالگی ام اینقدر تلخ و پر رمز و راز میگذرد نا امید میشوم .. اما نه! تلخ نیست... طعم گسی دارد... شیرین ولی گس.. ناراضی نیستم .. از اینکه بیهوده نمیگذرد خوشحالم ... و اما.......... و اما هیچ! سخن کوته کنیم که صبر نیز کم است!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19 0:48 توسط سحر فکردار
|
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شمع
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی بی نامی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند
بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی ظلمانی
دل سرود شکستن را
بگو که بخون بسراید این عشیره ی زندانی
حرف آخر اسفند را
با دژخیمان اگر شکنجه!
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما توان فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروزه ما..! امروزه فریاد
فردای ما..! روزه بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم
دل سروده شکستن را
بگو که بخون می سرایم دوباره با دل و جانم
حرف آخر اسفند را
بگو به ایران!
بگو به ایران!
.
.
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
دوباره میگویم از تو گل که میل نسل جوان تو
دوباره مشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام به گوره خود خواهم ایستاد
که بر کنم قلب اهرمن ! به نعره ی آنچنان خویش

پ.ن : شعار بود؟ کشک بود؟ باد هوا بود؟ آره .. ولی باید امید داشت!
پ.ن: من به امید! امید دارم..
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18 18:54 توسط سحر فکردار
|
آقای مجری میگه سردترین نقطه ی کشور اینجاست که من الان نشستم .. تنها گفتن همین جمله باعث میشه جمع شم تو خودم .. یادم بیافته که سرده .. مهم نیست .. بلوز زخیم و یقه ایستاده ای دارم که گرمم کنه .. جورابی که پاهامو گرم کنه ... بخاری ای که اتاقمو گرم کنه ... پتویی که برم زیرش و گرم شم .. ولی خودخواهی یه .. پس بقیه چی؟ اونی که الان یه گوشه ای داره یخ میزنه ؟! یه مجری دیگه میگه بیشترین آمار گاز گرفتگی مال شهره ماست .. از اول زمستون تا الان پنجاه نفر.. رقم زیادی نیست؟ چرا هست! خوب فکر کن پنجاه تا نفس .. پنجاه تا صدا .. خاموش شدن.. اونا دلایلی دارن برای خودشون .. میگن بی احتیاطی .. به توجهی به این چیزو اون چیز .. و کلی حرفای دیگه .. ولی من تنها میگم ب د ب خ ت ی !
اینو میشه حتی از خونه هایی که اون صداها و نفس های خاموش شده رو از توشون میکشن بیرون فهمید... از بالای شهر تا پاییین شهر چند تا مسیره؟ چند تا خیابون اینور تر یا اونور تر میتونه سرنوشت آدمو عوض کنه .. قبول نداری؟ خب به درک .. من قبول دارم .. کدوم بی رحمی این مرز بندی رو درست کرد؟
زمستون یعنی مرگ؟
زمستون یعنی برف ؟
زمستون یعنی سرما ؟
زمستون یعنی سقف خراب ؟
زمستون یعنی کمبود امکانات ؟
یا اینکه:
زمستون یعنی لبو فروش های سر چهار راه ها!

بی ربط نوشت : آلبوم جدید کاوه یغمایی رو از دست ندین ....!
بی ربط نوشت ۲ : دو روز پیش تولده ۷۳ سالگی خانوم شاعر بود .. خب معلومه منظورم کیه! فروغ .
آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17 3:12 توسط سحر فکردار
|
زیر چشی چشمک میزنه این دختره این زلزله .. این دلو از جا میکنه این دختره این دلبره .. رسم لوندی میدونه این دختره دل میبره ........... خداییش آهنگ قشنگیه ها میشه از صب تا عصر باهاش جلو آینه واسه خودت برقصی و حال کنی فقط کافیه یه رژ صورتی خوشگلم باهاش قاطی کنی دیگه تکمیل میشه ... برو حالشو ببر d: چه حالی میده برف بباره و بری بیرون و ایضا کمی تا حدودی قندیل ببندی .. تا جلوی میزه ساناز جون بری ولی ازش نخوای واست ته اون فنجون قهوه رو نیگا کنه .. میترسی هم از ته اون فنجون هم از دهن نحس ساناز جون ... ساناز جون با کلاسه .. وقت میده .. پشت میز کارش میشینه .. این بار به جای اون گوشی زیر خاکیش یه N95 خریده گذاشته جفتش باهاش حال میکنه .. ساناز جون از آیفون تصویریش نیگا میکنه اگه از تیریپ کسی خوشش نیاد راش نمیده ... شیطونه میگه برو ور دستش کمی چیز یاد بگیر بیا یه کارو کاسبی حسابی را بنداز ... ( والله آخه )
تنها مزیت تنها تو خونه موندن فقط اینه که صدای اینو تا آخر زیاد کنی و واست جیغ بزنه بخونه u are evrything for me ... دهن مدرن تاکینگ بدبخت سرویس شد از بس که من این روزا این آهن عتیقه رو میگوشم! تو اوج صدا و آهنگ مامان زنگ میزنه میگه خوبی خانومی؟ ( اینجاست که من زود میگیرم یه چیزی میخواد این ) میگم خوبم ! چیکار باید بکنم ؟ میخنده میگه آفرین اون شلغم ها رو پوست بگیر حلقه حلقه کن کمی آب بریز روش بزار رو گاز .. میگم ok پس توئم واسه من بستنی بخر بیار .. گوشی و قطع میکنم و یه لحظه بوی گنده شلغم میپیچه تو دماغم .. چه خبره امروز همه یاد من افتادن؟ گوشیم ترکید از بس sms اومده .. ( شمیم از اول تا آخر message box فقط اسم توئه خره ) d: صدو پنجاه تا رقم بالایی نیست که ! به به هنوز داره میخونه when u help me in your eyes ... چرا هیچ راهی نیست کمی آدم خودشو تخلیه کنه ؟ چقدر آهنگ؟ چقدر رقص ؟ چقر فک زدن با تل ؟ چقدر ولگردی ؟ چقدر عوض کردن نوع و رنگ آرایش و لباس ؟ چرا هیچ اتفاق خاصی نمی افته ؟ یعنی اتفاقی می افته یه روز ؟؟!

تولده نفس خودم .. عشقولی چشم آبی خودم .. مهربونترینم ... آجی آتنا ی قشنگم مبارک! دختره نازه دی ماه *-:
+
نوشته شده در شنبه 1386/10/15 20:17 توسط سحر فکردار
|
چه مهم است باغچه ی حیاط خانه ی ما درخت خرمالو برویاند یا گیلاس! چه مهم است چراغ های رابطه تاریک باشند و یا روشن! چه مهم است چرخش بی رحمانه ی زمین .. ؟ چه تفاوت دارد زیر آسمان من شب باشد و زیر آسمان آنی روشنایی! مگر نه اینکه همه چیز در گذر است؟ مگر نه اینکه مطلقی وجود ندارد ؟ مگر نه اینکه من عشق میورزم او هم ؟ مگر نه اینکه من اعتراض میکنم.... نمیدانم ! آیا براستی او نیز اعتراضی می کند ؟ ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها می گذرند و من پیوسته در دیارهای ذهنم در کوچم! کوچ میکنم بی هیچ آذوقه ای ... تنها آذوقه ام اندیشه ام است ! اندیشه ای که به پایداریش شک میورزم و در جدال با او گاه شکست میخورم و گاه طعم گس پیروزی را حس میکنم ! و باز هم دلم برای او می سوزد .. اویی که با پیروزی من مغموم با دهانی جمع شده حاصل از همان طعم گس با نومیدی مرا می نگرد ! و چه مشتاقم که همه چیز را به او ببخشم ....
پوزخند میزنی تو ؟ قهقهه بزن .. قهقهه بزن به افکار این دخترک ! حاصل اندیشه ی دخترک جز این چه می تواند باشد ؟
دخترک جلوی آینه می ایستد! عاشقانه به خودش عشق می ورزد .. در آینه به تصویر خودش لبخندی میزند ... قربان صدقه اش می رود و خود شیفتگی هایش به اوج میرسد ... ساعتی نمیگذرد ... باز هم نقطه ! همان آینه! همان تصویر ... فحش هایی نثارش میکند .. اشکهایی میریزد و با گوشه ی زبان شوری آن را می چشد .. طعم نابی ست ... تجربه اش را داری تو ؟
دخترک درد بی درمانی دارد که هیچ طبیب و هیچ نسخه ای به کارش نمی آید ! نمی فهمندش و چه تلخ نگاه میکند ... آنها از کوچیدن های او بی خبرند ... از میزان و نوع آذوقه اش هیچ نمی دانند ... رهایش کنید ... آه نه رهایش نکنید ! یاریش دهید تا سر سلامت به مقصد رسد!

من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
منه شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب .. رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من .. همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
+
نوشته شده در جمعه 1386/10/14 1:34 توسط سحر فکردار
|
قرار بود پست قبلی چند روزی به عنوان آخرین مطلب اینجا باقی بماند تا با نظرات مختلف آشنا شویم و باقی قضایا ولی من! بله دقیقا من هم اینک تصمیم گرفتم چیزی دیگر بنویسم تا کلا آن موضوع فراموش شود ( به دلایلی ) .. حتی نمیتوانم از آن دلایل حرفی زنم بس که ... ( بس که بی ظرفیت شده ایم )
و در ضمن تا یادم نرفته بگویم من واقعا از شما عزیزان سپاسگذرام که در نهایت ظرافت و زیرکی پست 141 منو به بحث گسترده و پرباره پشمک شناسی!؟ تبدیل کردید ..!
بگذریم از این حرفا که جز ندامت سودی دیگر برای من ندارد ..
من از مردم همین شهرم ..
همه آدمای این شهرم دوست دارم ..
چون تقریبا هیچ کدوم شونو نمی شناسم!
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم
اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده ای بکشه
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد..
آدما از دور دوست داشتنی ترند
دیروز در کمال صحت عقلانی نشستم زیر میز و همه ی مجله هامو ( لازمه بازم اسمشو بگم واقعا؟!) ریختم دورم و مستقیما رفتم سراغ صفحه ی کتاب ... دفترچه یادداشتم هم کنارم گذاشتم با روان نویسی لای یک صفحه ... اسم تمامی کتابهای معرفی شده رو همراه با نویسنده هاش نوشتم ... البته اونایی که تاکید بیشتری روشون شده و در نظرسنجی ها انتخاب شدند ... نزدیک به سی جلد کتاب شد ... من موندم و این لیست دراز ... سبک سنگین میکنم با خودم.. اون شال مشکی ای که دیدم رو بخرم ؟ یا چند جلد از اینا؟ برم سیم کارت سوخته مو باز کنم ؟ یا چند جلد از اینا؟ و ...... در نظرسنجی که با خودم کردم به این نتیجه رسیدم که : حاضرم تا سه سال همین لباس هارو بپوشم ولی در عوض همه کتابای این لیست رو بخونم و بزارم تو کتابخونه م! آهان اینه ! و امروز رفتم سه جلد از اونا رو با خودم آورم تو اتاقم .. سلوک .. جای خالی سلوچ .. سووشون ... بین خودمون بمونه ها ولی من ادبیات داستانی داخلی ( همون ایرانی دیگه خنگ!) رو به اون طرفی ها ترجیح میدم ... بیشتر میشه باهاش ارتباط برقرار کرد ..
یه تصمیماتی هم گرفتم .. میخوام یه شوهره پولدار گیر بیارم ( شایدم اون منو گیر بیاره ) و با سرمایه ای که بهم میده یه انتشاراتی بزنم .. و شاید هم روزی کافه کتابی تاسیس کردم ... چیزی متفاوت از بقیه ... البته اینا مربوط به طرح های ده ساله آینده ی توسعه ست .. و همون طور که مستحضرید آرزو بر جوانان عیب نیست !

گاه نظرات جالبی برای من میزارن .. یکبار که نظردهی رو تائیدی کرده بودم یکی اومد گفت تویی که دم از آزادی میزنی فک نمیکنی با این کار داری به شعور مخاطبت توهین میکنی؟ یعنی واقعا به شعور شما عزیزان توهین میشه اونجوری؟ بلا به دور خواهر .. به حق چیزای ندیده و نشنیده .. الهی من تیکه تیکه ی اون شعور شما بشم اساسی...!
خیلی حرفا دارم ولی فعلا همینا بسه ...! رو دل می کنید ....
وقتی گریبان ادن با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیووانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدو عالم به ادم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12 1:11 توسط سحر فکردار
|
هر قوم و ملتی تعصب و ارادت خاصی به فرهنگ و اصلیتش داره ... لرها .. کردها .. ترک ها ... ولی در این بین تا اونجایی که من متوجه شدم ترک ها جور دیگه به قضیه نگاه می کنند .. متعصبانه تر و جدی تر .. جوری که احساس میکنند در طول تاریخ همه و همه دست به دست هم دادن تا حق اینا رو بخورن .. آره من خودم ترکم .. به تاریخ عظیم شهرم افتخار میکنم .. منم به مشروطه و ستارخان و باقرخان افتخار میکنم .. منم به شهریار و اشعارش افتخار میکنم .. به قدمت تک به تک آجرهای این شهر... از این همه پیشرفت صنعتی ذوق میکنم ... به ساختمان ساعت و ارک .. به بابک و بابک های قلعه دار ...
ولی در عین حال به این هم معتقدم که نباید به این فرهنگ کهن تکیه کرد .. اونا همه با ارزشن در صورتی که ازشون درس بگیریم و از تجربیاتشون در جهت مثل اونا شدن استفاده کنیم . و حتی سعی کنیم بالاتر از اونا بشیم تا افتخاری باشیم برای آیندگانمون نه اینکه را بیافتیم همه جا جار بزنیم که آقا ما این تاریخ رو داشتیم ...
شرط میبندم عده ی کثیری از کسانی که برای شورش ها و تظاهرات هر چند وقت یکبار به خیابون ها میریزن و جیغ میکشن فقط تحت تاثیر جو قرار گرفتن .. شور جوونی .. از زبون ترکی دفاع میکنن و توقع دارن همه به این زبون صحبت کنند و من خودم به این رسیددم که اگه توی سازمان و اداره ی کار داشته باشی و فارسی صحبت کنی دیرتر به نتیجه میرسی ... در صورتی که مایی که دم از آزادی میزنیم باید بدونیم که این نمونه ای از ازادی یه . هر کسی میتونه آزادانه با زبونی که راحت تره صحبت کنه .. از روزی میترسم که این تعصب های خشک و بیجا برای شهرمون یه انزوا رو به ارمغان بیاره .. روزی برسه که اینجا بشه پایتختی برای ترک ها و هیچ ارتباطی با شهرهای دیگه نباشه ... ولی فراموش نکنیم که ما سر ایرانیم ... ایرانی که کمتر از تبریز افتخار نداره ... تاریخی که ما رو به آریایی ها پیوند میده .. آزادی رو برای ایران بخواییم نه تبریز!
جامعه بدون جنگ!
جامعه بدون فقر!
جامعه بدون زندانی سیاسی!
جامعه بدون تحریم!
جامعه بدون تبعیض نژادی!
جامعه بدون تبعیض جنسي!
جامعه بدون سرکوب!
جامعه بدون اعدام!
جامعه بدون سنگ سار!
جامعه بدون سلاح کشتار جمعی ...!
جامعه آزاد!
جامعه با زندگی انسانی برای همه!

+
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/09 2:25 توسط سحر فکردار
|
لالا لالا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله
نخواب اروم گل بی خار و بی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه
اخه بارون که نیست رگبار باروته سزای عاشقای خوبه ما اینه
نترس از گوله ی دشمن گل لادن که پوسته شیره پوسته سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر دلیل تا سپیده رفتنو رفتن
نخواب اروم گل بادوم ناباور گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمیزاره
مثل یار دلاور نشکن از دشمن ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدائی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره میکردیم که فکر شاه گلایی از نبرد باشیم
بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا تا من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06 19:8 توسط سحر فکردار
|
عشق همیشه در مراجعه است
کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت ،آفت ذهن
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره می چیند
فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو ،گلنگدن است
آفت مزرعه ،سه تن ملخ است
آفت عشق وصل یا بوسه
مرده ی یک شبه، چو نمره ی بیست
ثلث اول که هیچش ارزش نیست
مرده قرن را چنین بنگر
هم چو تجدید ناب شهریور
خنده سر داده رند و بازی گوش
بگذاریم رفوزه گی هم روش
ذهن شاگرد خنگ ،فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق همیشه در مراجعه است
بعد صدها هزار سال از خاک
چه مهم است،پاک یا ناپاک
چه مهم است،سبک اسپیس راک
چه مهم است پول یا بی پول؟
چه مهم است ماله یا شاغول؟
آفت ذهن همنشین بد است،
خواه بنشسته روی مبلِ سیاه،
خواه در قاب تلوزیون پیدا،
خواه استاده به آسمان چون ماه!
حرف صدتا یه غاز تا ابد است،
عشق اول فقط یک خاطره است
عشق بعدی همان فاجعه است
عشق همیشه در مراجعه است
عشق همیشه در مراجعه است
آفت حافظه باکتری دقیق
مثل آب دهان مرده رقیق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان وال ژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گیگا بایت را بپراند
نان روز از برای س* ک *س شب است
نان شب هم برای عاشق مست
عشق همیشه در مراجعه است
بعد از این صد کتاب شعرم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آیند و باز بازروند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق همیشه در مراجعه است
عشق همیشه در مراجعه است...
لینک = عشق همیشه در مراجعه است!

+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06 18:43 توسط سحر فکردار
|
یه موقع هایی وقتی شب چله از این پشمک ها میخوردیم تموم هیکلمون به گند کشیده میشد از بس که پخش و پلا میشد و تیکه هاش همه جا میریخت ... گذشت تا یکی دو سال پیش علم پیشرفت کرد و اومدن اینا رو قالب بندی کردن و از اون حالت ریخت و پاشی در اومد ( ولی بازم بگی نگی می ریخت ازش ) بازم گذشت و امسال که رفیتم خرید کنیم دیدیم که این علم بازم پیشرفت کرده و اومدن دوره اون تیکه ها رو با یه لایه کاکائو پوشوندن .. اینجوری دیگه اصلا نمیریزه خب .. ( باور نداری!؟ پاشو بیا لباسای تمیزه منو ببین تا باور کنی )
همه چی همینجوریا داره روز به روز بهتر میشه .. ما راحت تر میشیم.. ما تمیز تر و اطو کشیده تر میشیم .
کماکان بیاین کمی بریم سراغ نوستالژی زدگی همیشگی و بی وقفه ی خودمون! من شبا سخت میخوابم .. روزها اکثرا تو فکرم ( تو فکره یه سقفم D: ) میشه گفت از اون دسته آدمام که زندگی رو شوخی نمیگیرن و نمیتونن با بیخیالی سر کنن . همیشه دلواپسم که فلان چیز چطوری میشه؟ مثه شبای امتحان ریاضی که تا صب کابوس میدیدم . نه تنها من بلکه خیلی از هم نسلای من این سردرگمی و بهت زدگی رو نسبت به آینده شون دارن .. خب زمونای قدیم همه چی مشخص و پیش بینی شده بود.. پسرا میرفتن ور دست پدرشون تو حجره کار میکردن و دست زنشونو میگرفتن و میبردن تو یه اتاق از خونه ی پدری زندگی شونو شروع میکردن .. دخترام که چند کلاس سواد یاد میگرفتن و کمی خیاطی و آشپزی و این چیزا آماده و کاندید برای انتخاب شدن و ازدواج .. به همین سادگی بود حالا با کمی اینور اونور ...
اما این روزا توقع ها بالاست .. خواسته ها متفاوت .. فکرها بزرگ ... این روزا هیشکی نمیتونه تصوری خاص از آینده و برنامه هاش داشته باشه ... هیچ ربطی هم به تلاش و این حرفا نداره .. هر چقدر هم که سعی کنیم برای رسیدن به آرمان ها بازم ته دلمون میلرزه ... هیچ ثباتی نیست .. و این بی ثباتی بیشتر تلاش ها رو زایل میکنه ...

+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04 20:27 توسط سحر فکردار
|
چنان سرشارم از زندگی که روح از جسمم میخواد بزنه بیرون ...
چند روزی میشه حال و هوای عجیبی سراغم اومده ...
اگه منو به رمانتیک و پروانه ای بودن متهم نکنید باید بگم که حتی دلم میخواد پرواز کنم .. اوج بگیرم.
چقدر این روزها زندگی رو دوست دارم ..
این روزا دلم میخواس زندگی یه جسم فیزیکی بود و من میتونستم با خیال راحت محکم بغلش کنم و لپاشو ببوسم و بگم هوی روانی خیلی میخوامت حالیته؟!
احساس میکنم کلی کار نکرده دارم ..
زندگی رو به یه تکه کیک نسکافه ای تشبیه میکنم که در عین شیرینی کمی هم مزاجم رو تلخ میکنه و من چقدر دلم میخواد این تکه از کیک رو یه جا بزارم تو دهنم ... ولی حیف که دهنم خیلی کوچیک تر از این حرفاست..
نه عزیزم این روزها هیچ اتفاق خاصی نیافتاده که بخوام بگم از عوارض اون میتونه باشه .. عاشق که نشدم ... فارغ هم نشدم ... موفقیت خاصی هم کسب نکردم ... پیتزای خوشمزه ای هم نخوردم ... کتاب؟ نه خب اینم فکر نکنم آخریش نیه توچکای داستایفسکی بود که جالب بود ولی آن چنان تاثیر گذار نبوده در این زمینه .. دیدی دیگه هیچ اتفاق خاصی نیافتاده!
حسه دیگه .. میاد سراغ آدم ..
یه روز تا میتونم به زندگی بدوبیرا میگم و بیچاره رو سرخ و سفید میکنم از شرم یه روزم اینجوری قربون صدقه ش میرم .. سحر یعنی همین ! تضاد و تضاد و تضاد
پ.ن: من واقعا از همگی عذر میخوام ! چون توی روزایی که دپزدگی و لعنت فرستادن به زندگی و محتویاتش رو بورسه اومدم اینجوری شیرین عسل بازی در آوردم از خودم و انرژی مثبت پرت کردم براتون .. آقا ما شرمنده ایم شما را ..

عکسهایی از شب چله چلچراغ رو اینجاها ببینید = یلدای 86 و عصیان
نرگس برای عکاس نمی خندد..!
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03 20:20 توسط سحر فکردار
|
دیگه حوصله ی هیچ کدوم شونو نداشتم
خیلی کارای مهمی مونده که باید انجام بدم
.
.
من سحر هستم
حالم خوبه و دلواپس هیچی نیستم
به نظرم امسال نتونم وارد دانشگاه بشم
اما زیاد مهم نیست
چیزای مهم تو دنیا خیلی زیاده
میتونم کتاب بنویسم
و یا حتی
آواز بخونم!
میگن صدام مثه جیرجیرکه.. اما خب جیرجیرکام میتونن آواز بخونن مگه نه؟!
.
.
امروز واقعا جایی مثه اونجا رو نیاز داشتم عمیقا.. دیدن همچین فیلمی رو احتیاج داشتم .. تازه کشف کردم که چقدر به سینمای مستند علاقه دارم .. این خیلی خوبه که خودت از سروته فیلم چیزی بفهمی و بتونی تکه ها رو بهم بچسبونی نه اینکه مثه سریالای چهل و چند قسمتی همه چی رو بهت بگن .. دیدن کافه نادری از پرده ی بزرگ سینما منو شگفت زده میکنه .. و همین طور از هدایت گفتن و از هدایت شنیدن ... برای منی که به تازگی شیفته ش شدم خیلی عالی بود که فرصتی باشه و بیشتر ازش بدونم ... و صدالبته دیدن مهدی احمدی با تره های سفید و خاکستری جلوی موهاش و اون تن خاصی که از صداش منعکس میشه.. سینایی جمله ای گفت که باید همیشه تو ذهنم نگه دارمش تا فراموش نشه : هیچوقت اونقدر شیفته ی چیزی یا کسی نشید که نتونید بدی هاشو ببینید..!
پ.ن۱: میای بریم یه آیس پک شکلاتی بخوریم با هم؟ حالا باشه مشکلی نیست مهمون من.. تو فقط پایه باش!
پ.ن ۲: پ.ن ۱ هیچ مخاطب خارجی نداشت ! شدیدا کمبود امکانات داریم..

+
نوشته شده در شنبه 1386/10/01 21:34 توسط سحر فکردار
|