تبليغاتX
perspective

perspective

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه
پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله
تن پوش تو از پوست پلنگ
.............
تو به فکر جنگله اهن و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاکه منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب
.........................
شهر تو شهر فرنگ
آدماش ترمه قبا
شهر من شهره دعا
همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر
تن من ریشه ی سرد
.................................
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر که هست
هر کی که نیست
داد میزنم:
بوی گندم مال من
هر چی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من
هر چی میکارم مال من
!

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30 3:1 توسط سحر فکردار


نه تاریکه و نه روشن .. چیزی بین این دو اما تاریکی لجوجانه سعی دارد بیشتر خودش را نشون دهد و موفقیتش رو به رخ سفیدی روز بده...
ابری تر از این حرف هاست ..دانه های ریزی به نام برف نیز میبارد !
آماده ام .. تنها کافیست زیپ کاپشنم رو بکشم بالا و برم...میرم کفش بپوشم و همین که پوتین هامو به پا میکنم و با وسواس سعی دارم شلوارم کاملا زیرش صاف بایسته و موفق میشم تازه به یاد میارم که سردار ر ا د ا ن محترم و عزیز دستور داده اند این قرطی بازی ها ممنوع! اگه اینجوری بپوشین میگیریم جیزتون می کنیم .. باشد که رستگار شوید ! اهمیتی نمیدم و شونه هامو میندازم بالا و به خودم میگم : ...... ( چیزه جالبی نبود )
مامان میپرسه : کجا؟
جواب میدم : هواخوری!!
........
دستامو میکنم تو جیبام و را می افتم.. اولین کاری که میکنم زود با پشت دست رژ لب قهوه ای سوخته مو محکم پاک میکنم .. دلم هیچ نگاهی نمیخواد .. میخوام بزارن کمی راحت باشم.. بی خیالی از سرو روم میباره! بی اعتنا به آدمای عجیب میگذرم و با خودم فکر میکنم .. اینجا خیابونی ست که من میتونم هزاران صفحه از خاطراتی که توش داشتم بنویسم ... چه بسیار دفعاتی که با معشوقه های سالهای نه چندان دورم اینجا رو طی نکردم! پسرک هایی که عاشق بودند مرا ... و شاید هم لاف عاشقی میزدند ..معشوقه هایی که هیچ تعلق خاطری بهشون نداشتم و ندارم به استثنای یک نفر!  در اصل من عروسکی کوکی بودم که کنار اونا راه میرفتم و نقش معشوقه رو بخوبی ایفا میکردم... اینجا همون جایی ست که چند سال پیش که من دختری تازه دبیرستانی شده بودم همراه با پسرکی که کنارم بود قدم میزدم .. اون اشک می ریخت و من به سرعت آدامس نعنایی مو می جویدم و به امتحان آخره هفته فکر میکردم!
.............
میرسم سر خیابون .. میرم سراغ دکه ی روزنامه فروشی و میگردم و میگردم و بالاخره یه چلچراغ اون زیر ها پیدا میکنم !  بیاد میارم زمانی ( شاید پنج سال پیش ) حتی آخرین روز هفته هم که میرفتم سراغش چندین جلدی که رو دست فروشنده باد کرده بود رو میدیدم و با خود فکر میکردم : یعنی جز من هیچکس اینو نمی خونه؟ ولی حالا همه چیز عوض شده... دیگه شماره ای باد نکرده رو دستش و فردا آخرین روزه هفته ست!
بر میگردم! چشمانم به چشمانی گره میخوره که چند سالی ست جز نگاه چیزی بینشون نبوده ... چشم هایی که همیشه در این خیابون اینطور به هم دیگه زل میزنن... اوه چقدر بزرگ شده.. با اون روزها هیچ سنخیتی نداره ... یعنی منم....؟!
دخترو پسری جلوتر از من کنار همدیگه قدم میزنن و با تلاشی عجیب سخت دست یکدیگرو گرفتند... از چند فرسخی میشه فهمید که دختر دهه ی هفتادی و پسر مثل خودم از اواخر دهه ی شصت باشه! یه ریز دارن حرف میزنن.. من چیزی نمیشنوم .. فقط از زیر شالی که جلوی دهنمو باهاش گرفتم لبخند تلخی میزنم و میگم باور نکنید این گرمی رو.. همش گذراست..
صدای اس ام اس از توی کیفم میاد .. دلم نمیاد دستامو از توی جیبم در بیارم ..
هوا کاملا تاریک شده و برف آروم آروم داره میباره ... شب قشنگی یه .. و شاید هم میتونه باشه!
میرسم نزدیک خونه .. مجبور میشم دستامو از جیبم در بیارم و توی این شلوغی یه کیفم کلید رو در بیارم .. همونجور که جلوی در ایستاده م چشمم به گوشیم میخوره و باز میکنم ببینم کی چی نوشته ..." چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی؟ پیله ات را بگشا . تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی "  لعنتی ! تکراری بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28 19:1 توسط سحر فکردار |


تو بینهایت شب وقتی نگات می خندید
چشمای خیره ی من اندوهتو نمی دید
چرا غریبه بودم با غربت نگاهت تصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهت
کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم
روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم
آئینه گریه میکرد وقتی تو رو شکستم
ستاره پشت در بود وقتی درا رو بستم
تو بودی و سکوتو غروب سرد پائیز
باغچه رو زیرو رو کرد برگای زدرد پائیز
حالا منه غریبه دنبال تو میگردم
با قلب آسمونیت کمک کن تا برگردم

پ.ن: مخاطبش فقط خودم بودم! ( عمق خودشیفتگی رو  ببین . واسه خودم چیز می نویسم)

چشاتو ببند...
نفس عمیق بکش!
کافیه حالا نفستو حبس کن تو سینه..
لبخند بزن..
لازم نیست به چیزایی که نخوندی فکر کنی
لازم نیست به کارایی که نکردی فکر کنی
لازم نیست به حرفایی که نزدی فکر کنی
لازم نیست به لبخند هایی که نزدی فکر کنی
لازم نیست به اشک هایی که نریختی فکر کنی
.
.
وقتی نمونده !
دو تا انگشتاتو بچسبون کنار هم و بزار روی شقیقه ت ...
آخرین مرحله ست... فقط دو بار فشار بده
کیو کیو .. بنگ بنگ
کیو کیو .. بنگ بنگ
پ.ن: لطفا لبخند فراموش نشه !

خودتو بکش رفیق! یک بار خودتو  برای خودت بکش و یک عمر را حت زندگی کن.

بی ربط نوشت: م ح م و د هم رفت بسوی حاجی شدن! خدا به خیر کنه...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26 2:19 توسط سحر فکردار |


چی شد  که زنها جنس لطیف شدند و مردها جنس خشن؟
کی تقسیم بندی کرد؟
کی این برچسب لطیف و ضعیف رو چسبوند به پیشونی زنها؟
گاهی فکر میکنم خودشون مقصر بودن!
خودشون کاری کردن تا دوم باشم. خودشون خواستن زیر دست باشن. خودشون از ترس رویارویی با مشکلات و کارهای بزرگ خودشون رو پشت اون جنس خشن پنهان کردند.
روشنفکران جامعه ما عقیده دارند که زن و مرد حقوقی برابر دارند. کسی حق اونا رو نخورده. به زنها فکر میکنند و دغدغه ی آزادی اونا خوره ی روحشون شده ولی حتی همین روشنفکران هم از اینکه کسی رو زیر سلطه داشته باشن لذت میبرن.
زنها تعاریف مختلفی از آزادی دارند. بعضی ها آزادی رو فقط در پوشش میبینن و فکر میکنن بزرگترین ناحقی همون بوده. در حالیکه به نظر من پوشش و آزادی بحث های جدا از هم شناخته میشن . پوشش رو میشه با اعتقادات و دین تطبیق داد نه هنجارهای جامعه.
در این بین زنهای خیلی کمی پیدا میشن که واقعا از آزادی تعریف درستی دارند! تعریفی که میگه : اگه تو میتونی منم میتونم!
نسل جدید! نسل سومی ها..  بیایین ماهایی که قراره تا چند سال دیگه زندگی های جدیدی رو شروع کنیم نه بزاریم حقی از ما خورده بشه و نه حقی از کسی بخوریم. سه سال پیش ساعت هایی که قانون کار میخوندیم اولین چیزی که به ما یاد دادن این بود: حق دادنی نیست ,  گرفتنی ست!
نباید بشینیم و منتظر باشیم تا روزی این اوضاع درست بشه. باید بلند شیم و بگیم میتونیم و خودمون رو ثابت کنیم. تنها راه همینه.

اینو از جایی کپی کردم:

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.


من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24 10:41 توسط سحر فکردار |


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود              دین راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر                   آری شود و لیک بخون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه              کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان                        باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما به دلدار باز گو                       لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای روی تو ز گشت روی من                    آری به یمن لطف شما خاک زد شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب                        یا رب مبادا آنکه گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی               مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنکره کاخ وصل راست            سرها بر آستانه ی او خاک در شود


                             حافظ چو نافه ی سر زلفش بدست تست


                                 دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود

به پیشنهاد یکی از دوستان این پست تفالی به حافظ شد! بی زحمت خودتون هم معنیش کنین برام!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22 3:47 توسط سحر فکردار |


چقدر خسته م!
تن نحیفم داره ذره ذره آب میشه

آی دنیا بیزارم ازت

از من چی مونده ای خدا جز چند تا تکه ی بی ربط
همه ی پازل های دنیا آخره سر هر جور که شده کنار هم چیده میشن و طرحی رو بوجود میارن اما تکه های پازلی وجوده من خیلی پراکندن ... آره روزی اینام جفت میشن کنار هم ولی خیلی دیر....

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن
این نفسای بی هدف زنده به گورم میکنن

میشه یه مدتی وحشیانه زندگی کنیم  آیا ؟ میشه مثه عصر حجر زندگی کنیم یه مدت؟ میشه به جای غذا همدیگرو بکشیم و بخوریم .. اونقدر ادامه بدیم تا تحفه ای به نام انسان! وجود نداشته باشه!
مخم داره سوت میکشه.. ساعت نزدیکه یک داره میشه .. هشته صبح امتحان دارم .. منه لعنتی ( ساسوشا جان شرمنده که باز خودمو لعنت کردم ) همش باید استرس داشته باشم...
پ.ن: منو اذیت نکنید باشه؟! من خیلی گناه دارم به خدا

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 0:36 توسط سحر فکردار |


-  نیگا ! ریختشو..
-  طفلک اصلا قیافه نداره ..
-  دلم میسوزه براش خب چی کنه تقصیره خودش که نیست
-  ایش! اینم شکله که این داره آخه ؟ آدم چندشش میشه
-  وای چه نازه کاش این با من دوست میشد
-  فداش بشم الهی آدم کیف میکنه وقتی نیگاش میکنه ها
+
+
+
اینا فقط گوشه ای از دیالوگ هایی بود که ما در برخورد با افراده مختلف به زبون میاریم. تا حالا دقت کردین چقدر ظاهره طرف مقابلتون در روابطی که باهاش دارین تاثیر داره؟
خیلی از ما میگیم نه اصلا مهم نیست ! مهم سیرت انسانه نه صورت و یک سری از این حرفای کلیشه ای .. ولی وقتی خوب فکر میکنیم و دقیق میشیم و با خودمون رو راست میفهمیم که چه تاثیری داشته!
نامه ها ی بزرگ علوی رو خوندین ؟ اونجا به خوبی رفتار مردم با یک آدم بد چهره رو توصیف کرده ! و اینکه این روابط چه تاثیری در خوده اون فرد بد چهره باقی میزاره.. تاثیرهای بدی مثل: از بین بردن اعتماد به نفس ... کم رویی ... ترس و وحشت ... و خیلی چیزای دیگه.
واقعا این از چی ناشی میشه؟ اینکه ما انسانهای خوش قیافه رو به بد قیافه ها ترجیح میدیم ؟ از همون میل انسان به زیبایی؟!  تو کتابای بینش می نوشتند:" انسان میل به زیبایی ها دارد و خواهان زیبایی ها و بهترین هاست".
اگه واقعا اینطوره پس چرا باید انسانهای بد قیافه آفریده می شدند؟ برای شکر کردن بقیه و نا شکری نکردن بقیه آدما از چهره شون؟ یا عبرت اونا؟


miserable-doll  لطف کرد و منم دعوت کرد.. 5 تا از چیزایی که میخوام:

1- سحره واقعی رو پیدا کنم.

2- طلسم بشکنه و پا به دانشگاه بزارم.

3- تو زندگی همیشه انسان! باشم نه آدم.

4- کمی بیخیال باشم ( فقط ادعای بیخیالی نداشته باشم).

5- ظرفیت مورد توجه قرار گرفتن و دوست داشتن دیگران رو داشته باشم و مغرور نشم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/17 1:47 توسط سحر فکردار |


+ برم دفترچه بخرم و بیام ؟ مهلتش تموم میشه ها!
++ نه لازم نکرده شنبه میری.

+ +کم کن صدای اون ضبطو نمیشنوی مگه؟
+ این که صدا نداره اصلا! ( ؟ )

++ ظرفا رو بشور بعد برو تو اتاقت ها
+ باشه!
 نیم ساعت بعد :

++ چیکار میکنی اونجا تو نمیتونی بیای یه جارو بکشی
+ نههههههههه!

--------

بازم این دندونای لعنتی و بی گناه رو در دسترس تر از هر چیزی می بینم و تا میتونم فشارشون میدم
می ایستم جلوی آینه ! چی شد که  یک دفعه چشمای من اینقدر گود افتاد؟ این همه سیاهی زیرش از چیه؟ من که ریمل نزدم ... خیلی وقته مردم ولی فقط نفسی میکشم!

پ.ن: این روزا همه چی مه گرفته ست .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15 13:25 توسط سحر فکردار |


رو بنده ات را به کناری بکش و بگذار خوب تماشایت کنم... آنگونه که من میخواهم نه آنگونه که خود هستی!
پروردگارا! گاه سخت دلم برایت میسوزد.. گاهی اوقات با خود فکر میکنم دیوار تو حتی از دیوار من نیز کوتاه تر است.. بندگان ت حماقت های خود را به پای بی رحمی و قضا و قدر تو می نویسند ... اتفاق تازه ای نیست و تو خود بهتر از هر کس این را میدانی ...
پروردگارا ! اسلامت را به تباهی کشیده اند و دیر گاهیست کسی از بنده گانت سخنانت را به درستی بیاد ندارد...
دل من میلرزد.. نه همیشه ! آن زمان که به یادت می افتم .. به یاده صبر و سکوتت .... صبر از آن یعقوب و یوسف و ایوب نبود ... صبر لایق توست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14 1:27 توسط سحر فکردار |


میترسم..
به روم نمیارم ولی هنوز هم دستام میلرزه از ترس
شاید از زمین لرزه های اولی همچین نترسیدم ولی دیروز ظهر مرگ رو حس کردم...
مثل همیشه توی اتاقم نشسته بودم پای کامپیوتر در مورد زلزله ی دیشب مطالبی رو میخوندم که یک دفعه .....
لرزش شیشه ها !
ترسم از تنهایی بود .. همه پایین بودن و تنها من بالا ..
با سرعتی عجیب پله ها رو طی کردم رسیدم پایین ... پیش بقیه ... با خودم فکر کردم با هم مردن خیلی بهتره !
هنوز هم ترس دارم ..
بازم میگم نکنه همین لحظه که دارم می نویسم که اتفاق دیروز بیافته
......
با چه حسرتی اتاقمو نگاه میکنم .. با چه حسرتی دیوارای خونه مونو نیگاه میکنم .. با چه اشتیاقی دیشب مامانو بابا رو نیگاه کردم ..
اونقدر که از زیر آوار موندن میترسم از خوده مرگ ترسی ندارم ..
خدایا توی این زندگی چه چیزهایی باید ببینیم ما؟!


ریه های لذت پر از اکسیژن مرگ است...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12 12:27 توسط سحر فکردار |


1- حالم بده ... عشقم رفته نیومده .. امشب درجه ی تبم رو هزارو سیصده ... اییییییی نه بابا از این جوات بازیا نیست من جدی جدی حالم بده ها .. اون همه دیروز خودمو پیچوندم تو لباسا بازم بی فایده بودو سرما رو خوردم.. اح چقدم بد مزه بود این سرما هه... دیشب مثه بچه آدم سرمو گذاشتم خوابیدم صب بیدار شدم دیدم اصلا نمیتونم نفس بکشم گلوم کوچولو شده ( این اصطلاح خودمه ) خلاصه گفته باشم اگه خواستین بیایین ملاقاتم و حالی ازم جویا شین ( چه ادبی! ) با خودتون کمپوت سیب بیارین .. کرانچی هم می تونین بیارین تا وقتی خوب شدم بخورم...


2- از هر چی دختر چادری یه متنفرم! خودشون از همه بدترن اون پارچه ی مشکی رو هم پیچیدن دور خودشون تا روی کاراشون سرپوش بزارن ... دیروز رفیتیم واسه امتحان که خب اونم مختلط بود .. یه دختری هست از این چادری های عقده ای که مثه سگ پاچه میگیرن و دوست دارن به همه بپرن .. این بار هم مثه دفعات قبلی به من که رسید گفت زود موهاتو بزار تو فقط یه بار میگما .. اطاعت کردیم و رفت درست وسط امتحان باز اومده میگه یه کاری کن پات دیده نشه! وا خب من چی بگم به این اخه .. بهش گفتم شرمنده نه شلوارم میره پایین تا کفشم میاد بالاتر تا این یه میلی متر از پام دیده نشه .. یه خشم گینانه نیگا کرد و رفت ... اح گیر کردیم بین کیا..! ( البته همه هم اینجوری نیستن .. کسایی مثل مها و سایه هم هستن که واقعا نمونه ن واسه ی من ... ولی خب من اکثریت رو گفتم )


3- اعتراف میکنم که من عاشق ایرانم. همین کوچه پس کوچه ها رو هیچوقت و هیچ روزی به برج ها و خیابون های شیک اروپایی ترجیح نمیدم ... ولی دو تا مشکل هست .. یکی اینکه با سیستم مدیریتی و اجراییش مشکل دارم .. دومی هم اینکه با مردمش مشکل دارم !


4- این عکسه این بغل دیوار اتاق خودمه ها!


5- یعنی پسره شاملو اینقدر مشکل بزرگی داشت که حتی حاضر شده بود وسائل شخصی اون پدره اسطوره شو بفروشه؟! ولی خوشحالم که جلوشو گرفتن ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/09 13:39 توسط سحر فکردار |


می ایستم پشت پنجره
کمی پرده رو میزنم کنار تا بهتر ببینم..
بام آسمون شیری شده.. جدیدا از آسمون شیری وحشت میکنم..
بیرنگی و مات بودنش تداوم مرگ رو به یاد میاره..
هوس میکنم لای پنجره رو باز کنم و هوای تازه بگیرم. سوز سردی میاد تو... جمع میشم تو خودم ولی دلم نمیاد پنجره رو ببندم...
با خودم میگم اینه که هوایی که دوس داشتیا پس باز بزار پنجره رو خوب ازش استفاده کن.. کاری نکن چند ماه بعد حسرت بخوری... این روزها شدید دارم سعی میکنم لحظه رو دریابم...
این روزها بیخیالی همراه با احتیاطی خفیف رو دارم تجربه میکنم!
فنجون داغ چایی تو دستم مونده و کمی گرما به امانت پیشم میزاره.. دونه های برف درشت تر میشن و دلم نمیاد از کنار پنجره برم کنار... پرنده های مشابه کبوتر خونه ی ما حتی تو این سرما هم همدیگرو تها نذاشتن و باز هم چسبیدن به هم ... با خودم فکر میکنم یعنی همین بودن کنار هم براشون کافیه؟ همین گرمشون میکنه یعنی؟ اینا که دیگه نامزد نیستن تا بگیم اول زندگیشونه حالا داغن نمیفهمن هیچی... نمیدونم بگذریم!
از اونا میگذرم و رشته ی فکرم میرسه به جاهای دیگه .. به سقف هایی که داره چکه میکنه تو این لحظه و برف به این زیبایی رو دشمنی سخت برای خودش میدونه.. به دستهایی که الان داره یخ میزنه.. دستهای اون مردی که سر چار راه اطلاعات میفروشه یعنی الان هم اونجاست و اصرار به فروختن اونا داره؟
برف وقتی میباره قشنگ و رمانتیک و هیجان انگیزه ولی بعدش....... یخ هایی که روی زمین به جا میزاره همه ی اون قشنگی هارو به درک واصل میکنه!
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/04 16:21 توسط سحر فکردار |


یادم نبودا...
یعنی چرا میدونستم آذر ماه بود ولی فک میکردم اواخرش
ولی سمیرای عزیزمم با تبریکش غافلگیرم کرد
دو سال شدا
!
دو ساله دارم می نویسم..
دو ساله با بلاگفا رفیقم..
دوستتتتتت دارمممممممم پرسپکتیوم...
وبلاگ پاییزی من خیلی برام با ارزشی!


+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02 0:41 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی