تبليغاتX
perspective

perspective

1- دو - سه هفته پیش که از جلوی اون مغازه هه رد میشدم دیدم نوشته یک عدد کیس پیدا شده از گم کرده(!) تقاضا میشود بیاد بگیره ببره.. امروز باز از جلوش رد شدم دیدم نوشته یک عدد کیبورد....... پیشنهاد میکنم بره یه مانیتور بخره واسه خودش یه سیسنم ردیف کنه! والا دیگه..

2- دو روز دیگه که برم کلاسام تموم میشه..! بدبخت شدما جمعه امتحان دارم.. الان من استرس دارم ( مثلا دیگه ) دلداری نمیدین؟

3-حیف شدا اینجوری نمیتونم برم مها رو ببینم ... ولی مها جونم به خاطر من روزش رو عوض میکنه دیگه. مگه نه؟

4- دلتون آب اساسی .. از پنج شنبه اینجا قراره نمایشگاه کتاب باز بشه واسه پنج روز.. میخوام یه عالمهههههه برم کتاب بخرم.. چه حالی میده .. از حالا که نه الان چند روزه ذوق زده شدم واسه این جریان..


5- امروز چلچراغ خریدم نشستم تو تاکسی صفحه ی زورخونه شو باز کردم دیدم واییییی ایمیلم چاپ شده با عنوان "باهوشستان"


6- عکسهایی که دنیا رو تکان دادند..!  نیگا کنین مرگ من خیلی دله آدمو میسوزونن..! ادم اینا رو میبینه به زندگی خودش امیدوار میشه..!

پاییز است ،

امسال با او زرد می شوم ،

می ریزم .

ریشه هایم  خاک را سیراب نمی کند

 شاخ و برگهایم را نیز به آن می سپارم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30 16:7 توسط سحر فکردار |


دفترو میزارم جلوم و شروع میکنم به نوشتن ولی همون اول کار دستم می ایسته و مخم هنگ میکنه.. یادم میره چی میخواستم بنویسم .. همین که یه چیزی میاد و میخوام بنویسمش این بار نوبت این روان نویس لعنتی که ننویسه چند بار تکونش میدم و دوباره مینویسم ولی نه نمیشه گیر میکنه بین کلمه ها.. بین کلماتم فاصله میندازه .. درست مثل طرز نگارش نوشته هام که بینشون هزاران فاصله ست .. بیخیالش میشم و دفترو محکم میبندم پرتش میکنم روی تخت ...
سرمو میندازم پائین و فکر میکنم که من چیم شده؟ من چرا اینقدر خود درگیری دارم آخه؟ چرا دلم میخواد با همه ( بیشتر با خودم ) لج کنم ..

از این تکرار بیهوده دلم تنگه


آخ که چقدر دلم میخواد وقتی من حرف میزنم بقیه خفه بشن و بزارن من حرفم تموم بشه .. بزارن همینی که هستم باشم
هی نگن تو چه مرگت شده؟ چرا عوض شدی؟
واقعا من عوض شدم؟
نمیدونم...!
ولی اینو میدونم که طبعا من باید عوض بشم برای شماها.. اون اوایل من یه بچه مدرسه ای بودم که میتونستم ساعتها از خاطرات و شیطنتهای خاص بچه مدرسه ای ها براتون بنویسم.. ولی الان دیگه دو سال از اون روزا گذشته .. الان من دیگه اون بچه مدرسه ای نیستم.. الان دیگه همه ی دنیای منو خونه و مدرسه تشکیل نمیده ..
اصلا غر زدن های بقیه واسم مهم نیست.. من از اینجور بودن لذت میبرم.. من از انسان(!) بودن لذت میبرم.. از خودم بودن لذت میبرم ... هر چند که سخته.. هر چند که اینطور بودن برام تعهد آور شده .. یه جورایی مثه یه مسوولیت میمونه.. یه نقش که به یک بازیگر میدن و مجبوره به خوبی نقشش رو اجرا کنه..
من دارم تمام سعی خودمو میکنم تا این نقش به واقعیت تبدیل بشه..

دلم خوش نیست غمگینم از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق. عاشقو خرسند
به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/27 21:14 توسط سحر فکردار |


شاید روزانه طی اتفاق هایی که برامون می افته چندین بار با خودمون گفته باشیم ای کاش اصلا اینجوری نمیشد.. ای کاش چیزی عوض نمیشد...
از این ای کاش ها توی ذهن من فراوان یافت میشه.. ولی عین حقیقت میمونه .. بی هیچ تعارف و تظاهری ...
ای کاش های من بر میگرده به سالها پیش .. شاید ده سال ... روزهای بچگی .. تا نه سالگی .. همه چی خوب بود .. من بودم و یه خانواده ی خوشبخت .. همه چی خوب بود ... خوب پیش ی رفت .. نمیدونم شاید چون کوچیک بودم خیلی کمبود ها رو حس نمیکردم ولی هر چی که بود اون چیزایی رو که توی اون سن می خواستم رو داشتم.. روزای خوبی بود ... روزایی که هر روز کمی از ساعت دو گذشته بابا با چند تا نون توی دستش می رسید خونه .. بابا خیلی خسته بود آخه ساعت شیش صبح بیدار میشد میرفت اداره .. همیشه اون لباسای سبزشو دوست داشتم .. اون کلاهش که شبیه کلاه آقا پلیسا بودو دوست داشتم ... همیشه اون ستاره های رو شونه ی لباسش واسم سوال بود.. نمیدونستم چیه ... آره خوب ما اون موقع ها هیچی نداشتیم اجاره نشین بودیم .. زندگیمون سخت می گذشت ولی هیچوقت به یاد ندارم این سختی رو حس کرده باشیم .. بابا نمیذاشت ما چیزی بفهمیم .. شبا دور هم می نشستیم و می گفتیم و می خندیدیم .. جمعه شبا می رفتیم بیرون ... حداقل دو هفته یه بار با همدیگه می رفتیم سینما .. بعدش پیاده می اومدیم تا خونه و توی راه کلی حرف میزدیم .. ما دخترا جلوتر و مامان اینا پشت سرمون ... هر وقت هم میشد می رفتیم یه چیزی می خوردیم.. آره این بود همه ی تفریح ما .. ولی هر چی که بود عالی بود.. لذتی عجیب داشت ...!
الان ما دیگه اجاره نشین نیستیم .. دیگه بابا اداره نمیره .. دیگه میدونم اون ستاره ها نشوونه ی چی بود .. دیگه الان پژوی جلوی در اجازه نمیده تا با حسرت به ماشین های توی خیابون خیره بشیم .. و خیلی چیزای دیگه که برای یه زندگی نسبتا خوب لازمه و ما همه رو داریم !
اما خیلی وقته با هم دیگه نرفتیم سینما .. با اینکه مجبور نیستیم پیاده بریم ولی بازم با این حال به ندرت پیش میاد همگی با هم بریم یه جا .. دیگه ظهرا بابا نون داغ نمیخره و بیاره .. خیلی وقته که نون های سفره ی ما رو سوپر مارکت محل زحمت فروشش رو میکشه ... دیگه خیلی وقته از ته دل نخندیدیم ... خیلی وقتا حرفامونو به همدیگه نزدیم.. فاصله ی عجیبی بینمون ایجاد شده ..!
فاصله ای که روز به روز ما رو از هه دورتر میکنه..!
----------------
حسرت میخورم ...! من حق دارم حسرت اون روزا رو بخورم ...

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/21 21:48 توسط سحر فکردار |


ای بزرگ موندنی ... ای طلایه دار روز
                  سایه گستر رو تنت از گذشته تا هنوز
ای صدات صدای نور تو شب بوسیدنی
                  ای سخاوت غمت بهترین بوسیدنی
واسه این شرقی تن داده به باد
                  تو غباری حس وطنی
تو شقاوت شب قرن یخی تو شکوفایی تاریخ منی
                  اگه شعرم زمزمه توی بازار صداست
تپش قلبم اگه پچ پچ شاپرکاست
                  تو رو فریاد میزنم ای که معجزه گری
ای که این شب زده رو به سپیده میبری
                  واسه این شرقی تن داده به باد تو غبارایی حس وطنی...
تو شقاوت شب قرن یخی تو شکوفایی تاریخ منی ...
                  ای تو یاور بزرگ همه قلبای شکسته
ای تو مرحم عزیزه هر چی دست پینه بسته
                  رو کدوم قله نشستی تو که دنیا زیر پاته
واسه دستای خالی لرزش پاکه صداته
                  توی قرن دود و آهن تو رسول گل و نوری
تو عطوفت مسلم تو حقیقت غروبی
    تو مفسر محبت
         تو طلایه دار صبحی
               فاتح تاریخی من
                   تو خوده سردار صبحی
                           اسم تو اسم شب من
                 به شکوه اسم اول
             متبرک و عزیزی
    مثه سجده گاه آدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18 15:16 توسط سحر فکردار


قفسی که ندونسته گرفتارش شدیم..! و شاید شدم...
حس نابودی همه ی روحیاتی که طی چند سال زندگی بوجود اومدن..
حس نفرت..
++ بغض
++ کینه
درد بی درمونی که ...!!!
------------------------------------
گرفتار شدم در نسلی که حیرون و مات بیرون زمین نشسته و داره می بینه چی میخواد بر سرش بیاد..
آه .. لعنت به نسلی که چیزی از خودش نمیدونه..
نسل گنگی که منتظر جرقه ست..!

پ.ن: دقیقا همین الان اولین بارون پاییزی بارید..!

۲:۱۰ شنبه

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/13 17:49 توسط سحر فکردار |


قبول شدم..! کامپیوتر ... تبریز!


ببین عزیزم!
به جای اینکه اون شیکمتو گشنه نیگه داری و خودتو جر بدی که همه بفهمن روزه گرفتی کمی اون فکر خرابتو درست کن ...
کمی اون تظاهرو ریا کاری هاتو کم کن تا حداقل پیش وجدان نداشته ی خودت شرمنده نشی ...

قصد من فریب خودم نیست دلپذیر!
قصد من
فریب خودم نیست.


حالم از این ماسکی که یاد گرفتین میزنین به اون صورتاتون بهم میخوره آشغالا ...
یعنی آدمیت اینقدر سخته؟
آدمیت یعنی اینکه جای ادعای مسلمونی داشتن کمی جلوی اون دهنتو بگیری و هر چرت و پرتی که میخوای پشت سر یکی دیگه نگی...
میفهمی؟
نه ...
شک دارم بفهمی ...!

 بدی تاریکی است
شب ها جناینکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07 20:45 توسط سحر فکردار |


ببین من امیدوارم..ببین من میخندم .. ببین من غر نمیزنم ... ببین دارم سعی خودمو میکنم تا کمی آدم باشم و طبیعی ... من میخوام ولی ... ولی پس باز این اشکای شور چیه یهویی صورتمو تر کردو لبمو شور ... دیدی ؟ حداقل تو که دیدی من خواستمو نشد ...

آخه بخندم به چی؟ امیدوار باشم به چی؟ آدم باشم که چی؟ که هر هر بخندن و بگن اینو باش سرشو کرده زیر برف و الکی خوشی میکنه ... بابا به خدا من نمی خواستم اینی باشم که هستم .. من خودمو بزرگ می دونستم .. من خودمو عاقل می دونستم ... به به خودم ایمان داشتم ... اعتماد به نفس بالایی داشتم ... خودمو متفاوت از بقیه می دونستم ... ادعا داشتم .. آره همش شد ماضی ... این روزا فعل جمله های من به ماضی ختم میشه .. چون بودمو الان نیستم ... چون داشتمو الان ندارم ... از خودم شرم دارم .. از خودم و بی عرضگی هام حرص میخورم ... میخوام خودمو تو این اتاق حبس کنم ... از نگاه های بقیه وحشت دارم .. طاقت سوالای تکراری شونو توضیح های مزخرف خودم ندارم ... دیگه دندونامو فشار نمیدم ولی در عوض قلبم جمع میشه ...

چرا هیچوقت اونی که ما می خواییم نمیشه خدا جونم .. من تا کی باید امتحان پس بدم ... نمیشه سهم من کمی بیشتر از هیچی باشه ... نمیشه خدایا؟ تویی که میگن بزرگی .. تویی که همه کاری از عهده ت بر میاد .. تویی که معجزه میکنی .. تویی که می پرستمت ... فقط کمی .. فقط کمی بهم توجه کن ... باز کن چشاتو .. منم ببین ... منی که تنها و تنها امیدم توئی ...

مها ! تو این روزای سخت فقط اون حرف تو آرومم میکنه و امیدوار " گاهی آدما برای اهدافشون باید زمان بیشتری بزارن " آره فقط همین .. همین.

 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره فنا شده ی خویش

وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش

زاری کنان نماز گذارد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01 13:14 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی