چند روزی نبود...
چند روز دیگه م نیستم..
دلم براتون تنگیده حسابی...
اومدم وبلاگاتونو خوندم ولی واسه کسی ( جز چند نفر ) کامنتی نذاشتم...
به یادتون هستم..
به یادم باشین...
توی این گرما مسافرت اونم به گرم ترین نقطه ی ایران وحشتناک نیست؟
چند تا پیشنهاد میدم بعدش میرم دیگه:
این فیلما رو ببینید .. ارزش دارن ...
باغ های کندلوس ... ماهی ها عاشق می شوند ... بید مجنون ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24 3:31 توسط سحر فکردار
|
روزها رو گذروندیم و رسیدیم به یک روز جدید..
روزی که هر چی میخوام سعی کنم کمی ....
کمی...
هیچی!
گفتنی نیست این حس ها...
شاید تنها حسن تموم شدن هیجده سالگی این باشه که میشه رفت گواهینامه رانندگی گرفت..!
چیزی دیگه به ذهنم نمیرسه...
<<< تولدم مبارک >>>
پ.ن: هیچ حسی ندارم..!

+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17 12:59 توسط سحر فکردار
|
تا حالا به تکه کلام هایی که هر روز چندین بار بین صحبت هامون استفاده می کنیم دقت کردین؟ مثلا وقتی میخواییم بگیم فلانی خیلی جوون و سرحال بود وای وای مثه دختر هیجده ساله میمونه ...
همیشه دلم می خواست هیحده ساله بشم تا ببینم اخه این چه سری داره که همه میگن ولی حالا ... می بینم که هیچ چیزه خاصی نداره ... شاید منظورشون اون هیجده ساله های قدیمی بود.. اونایی که هیچ فکری نداشتن .. همونایی بیخیال و خوش تو اوج جوونی شون از زندگی لذت میبردن .. ولی حالا چی؟ یعنی تو این زمونه ی کثیف هم میشه مثه جوونای اون موقع از زندگی لذت برد؟ یعنی میشه ظلم و دید و غصه نخورد؟ میشه بیخیال بود؟ جوون هیجده ساله ی الان با بیست سی سال پیش زمین تا اسمون فرق میکنه .. اونا کجا و ما کجا .. اون موقع هم زمین به همین گندی بود؟ آدما به همین دو رنگی و پستی بودن؟ خفقان اینقدر رایج بود؟ همین الانشم خیلی ها هستن که اصلا کاری به کسی ندارن و زندگی خودشونو میکنن و حال میکنن .. همونایی که لایق اسم انسان نیستن ..
حالا دیگه حیاط های ما حوض پر از ماهی های قرمز و کوچولو نداره .. حالا دیگه باغچه های ما عطر اقاقی نداره ... حالا دیگه دلای ما برای دوری همدیگه پر پر نمیزنه .. حالا هر چی که هست فقط دوده ... فقط نفع و آز و طمع ... حالا همه گرگ شدیم .. داریم یاد میگیریم چطوری حمله کنیم تا از رقیب شکست نخوریم..
لعنت به این زندگی سگی گه عطر اقاقی توش جایی نداره..!
+++ امیدوارم درباره ی ما .. درباره ی همه ما از روی حقیقت قضاوت کنند! ( دیکنز )
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 14:24 توسط سحر فکردار
|
حالا یه نفس عمیق...!!
اخیش عجب حالی میده ....
ظهری خوابیدم اونقده چسبید ... آی راحت شدم آی راحت شدم ...
هیچ می دونستین شماها خیلی با معرفتین؟ البته بعضی وقتا بد میشین ها ولی در کل خیلی بعضی وقتا به ادم انرژی مثبت میدین...منم که زودی تحت تاثیر همه چی قرار میگیرم این کامنتای قشنگ شما برام مثه این قرصای انرژی زاست ... مثه این ورزش کارا که میرن دو پینگ میکنن :دی
می خواین بدونین شیرم یا روباه اره؟ امروز n تا اس ام اس با این متن داشتم ... اوممم خوب بد نبود .. یعنی عمومی ها خیلی راحت بودن ... طوری که من اصلا باورم نمیشد فکر میکردم سازمان سنجش وقتی اینا رو طرح کرده بد جوری مست بوده .. ولی وای وای از دست این تخصصی ها ... اونا رو با استفاده از همون نمیچه آی کیو و اطلاعاتی که خودم داشتم جواب دادم ... ( اینجا فک کنم مستی از سرشون پریده بود ) جدی جدی نمیدونم چطور میشه ها ... از حالا به بعد دیگه به شانس بستگی داره ... ولی خوب چشمم زیاد آب نمیخوره ... ولی دانشگاه ازاد که خراب نشده ... ساختنش واسه همین وقتا دیگه ... هیچم بد نیس .. هر کی میگه مال بچه تنبلاست خیلی حسوده .. اوهوم! ( حالا خوبه همون جام منو را ندن :دی ) خیلیم دلشون بخواد .. اصلا این مملکت به استعدادهای درخشانی مثه من نیاز داره .. مگه نه؟
ولی خداییش امروز کلی موجوده عتیقه دیدم... اینا کی بودن دیگه .. کلا شوت ... پرت ... آفساید ... بعد از اینکه تموم شد یه دختره میگه من که همه شو جواب دادم هیچ کدومو خالی نذاشتم .. تو دلم گفتم خیلی کار خوبی کردی مثلا؟ اصلا نمی دونستن جریان شده .. نمره منفی و این چیزا حالیشون نبود بد بختا ... منی که حالیم بود 20 تا بیشترشو خالی گذاشتم :دی
چند روز صبر کنین این 5-6 شماره چلچراغی که نخوندم توی این چند وقتو بخونم تموم بشه بعدا میام آپدیت میکنم.. کلی حرف مونده رو دلم ... از اون حرفای غرغری...
پ.ن: این پست همش از اینا شد ( :دی )
+
نوشته شده در جمعه 1386/05/05 19:20 توسط سحر فکردار
|
من میترسم..
فقط یک روز مونده...
برام دعا کنین!
فقط همین...
جمعه صبح که شماها توی خواب ناز تشریف دارین سحر باید بره اون سوالات چرت و جواب بده بلکه مجوز ورود به دانشگاه براش صادر شد...!
الان کلی حسای مختلف دارم...
اضطراب!
ترس!
هیجان!
کودنی!
منگی!
خوشحالی! ( برای اینکه از این به بعد میتونم با خیال راحت شبا بخوابم )
++ هی تو... برام دعا میکنی مگه نه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04 3:7 توسط سحر فکردار
|