تبليغاتX
perspective

perspective

دلم هوای خزون کرده .. همش تقصیره این باده لعنتی و هوای ابری و گرفته ست ... واقعا راسته که میگن هوای تبریزم مثه آدماش دمدمی یه ...
+ چرا *واقعا* شده تیکه کلام من این روزا؟
شاید اونقدر دروغ گفتم و شنیدم که دیگه برای اثبات حرفام مجبورم از *واقعا* استفاده کنم ... من دروغگوی خوبی نیستم ... خیلی زود دستم رو میشه ...
شب ارزوها ... چقدر توی بیست و چهار ساعت گذشته اینو شنیدم ... نمیدونم چرا اصلا نتونستم ارزو کنم .. عوضش دعا کردم ... فکر کردم خوب اینم یه جور آرزو میشه دیگه ... برای سلامتی اتنا ... برای موفقیت همه ی اطرافیانم ... حتی به فکر دوستای مجازیم هم بودم ... برای خوشبختی اونی که منو به اینجایی رسوند که الان هستم .. بهترین دوست و معلمم ... کسی که بهم زندگی کردنو یاد داد ... کسی که جواب خیلی از چراهای منو داد ... کسی که بهم جهت داد .. ولی حالا دیگه نیست .. نیست و من هر دوشنبه شب وقتی مدار صفر درجه رو می بینم به یادش می افتم ...
خیلی سخته که همیشه برای بقیه نقش راهنما و مشاور رو بازی کنی ولی واسه ی خودت هیچی نباشی ... حتی نتونی واسه خودت یه تصمیم کوچیک بگیری ... حتی نتونی مسیرهای زندگی خودتو پیدا کنی و ازشون عبور کنی ولی نقشه ی مسیرهای دیگرانو خیلی ساده طراحی کنی براشون ...
خودشناسی اصلا مساله ی ساده ای نیست ... راه داره ... راهی که من هنوز بعد از این همه سال نتونستم پیداش کنم ...
امشب از یکی پرسیدم تو چه ارزویی کردی ؟
++ گفت: آرزو کردم دنیای سالمی داشته باشیم ..
گفتم حیف شد ... ارزوی بیخودی کردی ....چطوری توقع داری دنیای سالمی داشته باشیم وقتی همین منو تو و امثال ما هستند که این دنیا رو کثیف کردند ... تا وقتی ما باشیم دنیا هم همین جوره .. سعی کن آرزو کنی نه خیال پردازی
واقعا بعضی وقتا ما انسانها چه حرفای وقیحانه ای می زنیم ...

حالا تو دشت بی صدا دشنه ی ما شعر و غزل
                                      قصه ی مرگ عاطفه خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم خوبی یه ما دشمنی یه
                                      کاش منو تو می فهمیدیم اومدنی رفتنی یه

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/29 4:2 توسط سحر فکردار |


بیایین از ته دل واسه آتنا دعا کنیم ...
حالش خوب نیست ...
اتی فقط هیجده سالشه ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22 21:30 توسط سحر فکردار


بازم اون احساس غریبی بهم دست داده ... نمیدونم اسم نوشته هامو چی بزارم .. اگه الان بگن یه اسم دیگه واسه وبلاگت انتخاب کن سریع میگم تراوشات یک ذهن بیمار ... آره ذهن بیمار ... به نظرم تنها راهی که میشه باهاش ذهن انسان رشد کنه نوشتن باشه ... از اوِلش هم نوشتن و دوس داشتم .. همون موقع هایی که صفحه های اخر دفتر فیزیک و ریاضیم به جای نوشتن فرمول ها و اعداد جاشو داد به دست نوشته های من ... دقیق یادم نیس کی بود ولی فکر میکنم شروعش از پونزده سالگی بود ..
صفحه ی اول کتاب ریاضی سال اولم یه چیزی نوشتم اون موقع که اگه اشتباه نکنم از شاهکار های دکتر شریعتی باشه .. فکر کنم همه اینو خونده باشن :

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم از گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که در هر دم نفس گرم خودش را درون آن فرو ریزد
و با هر نفس خویش حال خفتگان مرده را آشفته تر سازد

دلم تنگه .. نمیدونم واسه ی چی یا واسه ی کی ... درست حال کسایی رو دارم که انگار یه چیزی رو گم کردم .. یه جورایی سر درگم ... کاش خدا وقتی ما رو فرستاد این پایین یه دفترچه میداد دستمون می گفت باید برین این چیزایی که اینجا نوشته شده رو انجام بدین بعدش دوباره برگردین این بالا ...
واقعا بعضی وقتا فکر میکنم خدا هم خیلی خود خواهه ها ... نمیدونم چرا حس میکنم فقط ما رو افریده تا اونو عبادت کنیم و کارهایی که گفته انجام بدیم .. اگه این کارا رو کردیم که خب هیچی میشیم ادم خوبه و صورتمون نورانی میشه می برنمون تو فردوس و کلی میوه های خوشمزه میدن میخوریم .. ولی وای به حالمون اگه برخلاف خواسته ی اون حرکت کنیم ... همچین به قول خودش حالمونو میگیره که دیگه از این غلطا نکنیم .. پس این قدرت انتخاب و این چیزایی که میگن چی میشه این وسط؟ هیچی دیگه یعنی کشک ... آره خب قبول دارم بزرگ هست .. مهربون هست .. دوای دردا و بیقراری های من هست .. ولی یه کوچولو تو ذهنم علامت سوال درست کرده با این فلسفه ی افرینشش.
یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم ...
 یه نفر میاد که من تشنه ی بوئیدنشم ...
مثه یه معجزه اسمش تو کتابا اومده ..
 تن اون شعرای عاشقونه بلده ...
خالی یه سفره مونو پر از شقایق میکنه ...
 واسه موجای سیاه دستا رو قایق میکنه ...
همیشه غایب من زخمامو مرحم میزاره ...
 همیشه غایب من گریه هامو دوس نداره ...
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه ...
 آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره ...

بازم احساس پشیمونی میکنم ... انگاری که یه جای راهو اشتباه رفته باشم! چقد خوبه وقتی بچه ایم میگن عقلش نمیرسه برامون تصمیم میگیرن ولی وقتی بزرگ میشیم دیگه اینجوری نیست .. دیگه خودت باید راهتو انتخاب کنی ... بین خودمون بمونه ها ولی من از این انتخابه خیلی میترسم ... شاید شک دارم .. شایدم قدرتشو ندارم ... نمیدونم واقعا .

بازیچه ی دست زمان در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون ادمک زنجیر بر دست و پایم
از پنجه ی تقدیر من کی رهایم؟
ای که تو دادی جانم .. گو به من تا کی بمانم؟
آدمی چون ادمک
مخلوقی سرگردان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 3:2 توسط سحر فکردار |



هنوز حتی یکی از آهنگهای cd هایی که سمیرا دو روز پیش برام آورده رو گوش نکردم... هنوز حتی لای اون دو شماره چلچراغی رو که دو هفته ی اخیر خریدمو باز نکردم ... نزدیک ده شبه که اخباره ساعت ده رو ندیدم ... حتی دلم واسه نجف زاده هم تنگ شده ... هنوز سی صفحه ی آخره همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو نخوندم ... هنوز به سعیده زنگ نزدم ... هنوز ریاضی فیزیک شیمی عربی نخوندم ... هنوز هم شبا استرس خفم میکنه ... هی کنکوره لعنتی زودتر بیا و گورتو گم کن .. من ازت متنفرم .. می فهمی اینو؟ تقصیره توئه که چشام اینقدر میسوزه احمق

یه تلنگر بزنین به حال من
             اشک گرم گوله به گوله میچکه
                                   تو دلم شرشره بارون میگیره
                                                    اشک چشمام تو دلم میترکه

من که نرفتم بیرون ولی میگن خیلی خلوت شده..!فقط یه سوال برام پیش اومده: منم میدونم شماهام می دونین تنها تفریح ملت این بود که ماشینشونو بردارن برن اینور اونور یه گشتی بزنن با این وضع ( سهمیه بندی ) از این به بعد تفریح اون جوونایی که تنها کارشون بالا پایین کردن خیابونا بود میخواد چی باشه؟ آقایونی که اون بالا بالاها اطراق کردین میشه بفرمائین واسه ی این مشکل چه راه حلی دارین؟

این عکسم مال اردیبهشت 85 - شاه گلی - عکاس این شاهکار هنری هم منم دیگه...( از بس کوچیکش کردم عکسه بیچاره بی ریخت شد )

 من خستم..! خیلی زیاد... من از اینهمه حرف و بحث خسته شدم.. سکوت میخوام .. آرامش محض ... چرا آدما نمیفهمن؟ چرا هیشکی شعورش نمیرسه؟ من نمیخوام بین این احامق باشم ( خودم یافتم اینو ) خدایا هیچوقت روزی رو نیار که منم انسان منفعت طلبی بشم ... خدایا من اصلا دلم نمیخواد کسی رو برنجونم .. نمیخوام دل کسی رو بشکونم ... هر کی ندونه لااقل تو یکی که دیگه باید اینو خوب بدونی ... خدایا نزار اینقدر ناجوانمردانه در مورد من قضاوت کنن ... خودت که میدونی .. مگه نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10 2:53 توسط سحر فکردار |


 

و من هوز هم وقتی با نیشی که بین حرفام هست بقیه رو می رنجونم از خودم متنفر میشم .. بازم دندونامو فشار میدم و ....و من هنوز هم مثه شبای قشنگ تابستون پارسال دیوونه وار صدای چاووشی رو دوست دارم ...
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
هنوزم وقتی اینارو میخونه یه چیزی توی دلم جا به جا میشه ... الان که  دوباره کتابای سالهای دبیرستانمو باز میکنم گوشه کناراش خیلی راحت میتونم تیکه های چاووشی رو پیدا کنم با امضای سعیده .. هر دفعه که می بینم شون یه چیکه اشک خیلی آروم از چشمام سر میخوره میاد پایین به یاده روزای خوشی که داشتیم ... ولی حیف که نمی دونستم عاقبت اون خنده ها این استرس ها و نگرانی های این روزاست ...
دارم به یه نتایجی میرسم .. یعنی خیلی وقته که فهمیدم اینو ولی این چند روز اخیر دیگه مطمئن شدم ... به این نتیجه رسیدم که من اصلا و ابدا به درد این زندگی نمیخورم ... شاید خیلی های دیگه م اینجوری باشن مثه من .. کسایی که دوس ندارن تنهایی شونو با هیچی عوض کن درست مثه خودم .. دلم میخواد تنها باشم تا هر طور که دوس دارم روزامو شب کنم ... اون کارایی که دلم میخواد رو بکنم ... وحشتناک کتاب بخونم بدون هیچ مزاحمت و سرو صدایی ... بدون هیچ محدودیتی اون رشته ای که دوس دارم و بخونم و ادامه بدم ... تنهایی منو فقط چند تا چیزه که کامل میکنه : کتابام.. سی دی هام ... چلچراغ هام ... عکسام ... عکس کسایی که دوسشون دارم ... فکرم .. عقایدم ... معبودم ...
اینارو میشه همین جوری هم داشته باشم و دارم ولی اینکه خودت باشی و آزادی داشته باشی خیلی فرق میکنه با اینکه همیشه اطرافیانت یه زهرخند بزنن به خواسته هات ...


اینم از لای یکی از کتابام پیدا کردم ... سعیده نوشته بود برام رو یه تیکه کاغذ واسه یادگاری... واقعا یادگاری قشنگ تر از اینم پیدا میشه؟

اگر ایران به جز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانهها را دوست دارم
نواى ناى ما گر جانگذاز ست
من این ناى و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهاى خشکش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را مىپرستم
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانى رود زور
من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من اى مردم شما را دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/08 0:48 توسط سحر فکردار |


 

 

 

!GO

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07 4:39 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی