تبليغاتX
perspective

perspective

نازنینم می خوام سر بزارم روی شونه های تو و گریه کنم

یه دل سیر می خوام اشک بریزم . می خوام بگم دوست دارم

می خوام بگم هیشکی برام مثل تو نیستش . میدونم اینا رو

میدونی و دوسم داری . می خوام یه اعتراف کنم عزیزم .

وقتی ظهر گفتم کاری نداری و تو اون جوری بدون خداحافظی

گوشی رو ... خیلی بهم بر خورده بود . .خیلی ناراحت بودم

همش با خودم می گفتم باز شروع کرد . دوباره مثل همیشه

دچار اون دوگانگی شده . با خودم گفتم خستم کرده . تا کی

می خواد ادامه بده . من دیگه از این بچه بازی دارم خسته میشم .

اون قدر ناراحت بودم که کلاس هم نرفتم همش داشتم فکر می کردم

که چرا ..؟ تا این که یه جواب خوب پیدا کردم . آره حق با تو بود

من داشتم اشتباه می کردم . میدونی شرایط کاری کرده بود که من

این جوری رفتار کنم . چون مشکل نینا از جانب تو بود که باعث

شده خیلی بیشتر دور بشیم و از اون مهمتر اینی که من فکر می کنم

دانشجو بودنم این حق رو میده که وقت کمتری برات بزارم ...

از خودم خجالت کشیدم . تو دلم هر بد و بیرایی که بلد بودم به خودم

می گفتم و اشک توی چشام جمع شده بود . بعد به تو فکر کردم

با این همه بدی من رو دوست داری . تو قدری دوسم داری که حتی نخواستی

از حق خودت بگی . نخواستی بگی که تو رو نادیده گرفتم .

بخدا همین حالا که دارم اینا رو میگم اشکم در اومده .

تا اومدم خونه وقتی دیدم کسی نیست گفتم یه سر به نت بزنم که

اون نوشته های پری رو خوندم . دیگه داشتم مثل ابر می باریدم .

همون کاری که من با تو کردم . من خوب می دونم تو چقدر این روزا

داری ناراحتی می کشی بجای این که گل قشنگ خودم رو از

عشق و محبت سیر آب کنم داشتم بدتر از همه خوردش می کردم .

بخدا من دوست دارم و همیشه به فکرت هستم . می دونی اشکال کار چی

هستش ؟ من بد بخت یادم میره که تو عاشقم هستی همیشه به این

عشق از دیدگاه خودم نگاه کردم . وقتی دل خودم برات تنگ میشه زودی یه

اس ام اسی ..تک زنگی ...میزنم . اما هیچ وقت با خودم نمی گم: پس اون چی

نکنه حالا که من سر کلاس نشستم دلش برام تنگه . نکنه می خواد با مردش

دردل کنه ...

من به پری یه قولی دادم . قول دادم که نزارم کسی ما رو از هم جدا کنه ...

یه قول دیگه به تو میدم اگه روزگار با ما نساخت . اگه کسی تو رو

ازم بگیره ... بخدا به هیچ کس دیگه حتی نگاه هم نمی کنم چه برسه ...

پری متن خوبی نوشته بود اما یه چیزی کم داشت . کم که نه با داستانه ما

فرق داشت ... من هیچ وقت تنهات نمی زارم . خودت هم خوب میدونی

چقدر دوست دارم . دیشب هم بهت گفتم همه چیز به چند تیکه کاغذ و

این چیزا نیست . شاید اسم تو توی شناسنامه من نباشه ... شاید بچه

باشم ... شاید زود باشه ... اما چیزی که هست و من به اون ایمان دارم

تو خانم من هستی . بزار خودمونی تر بگم زنمی و من شوهر تو .

این رو هیچ دفتر خونه ای نمی گه هیچ شاهدی نداره ... هیچ قانونی

ما رو زن و شوهر نمی دونه . اما چیزی هست که بالاتر از ایناست

من لمست کردم ... فشارت دادم ... اون حرارت بدنت رو حس کردم

لبات رو بوسیدم ...عشقم من رو ببخش که بلد نیستم خوبی کنم . اما بدون

دوست دارم . به خدا اگه یه تار مو از تو کم شه خودم رو می کشم .

تو مال منی و من ماله تو . شاید حالا بتونن دورمون کنن اما روزی میاد

که واسه همیشه کنار هم هستیم . واسه بدست آوردن اون روز باید جنگید.

یه خواهش دارم ازت گلم : کنام باش و ادامه بده ... خسته نشو و دوستم داشته باش

دوست دارم پست بعد رو هر چه زودتر بخونم

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26 22:59 توسط |


من آمده ام کمی چیز میز نگارش کنم اینجاآخه امروز یکی از اون خنگ بازیای معروفم در آوردم که حیفم اومد نگم .. آهان سارا که خودش خبر داره ... از اونجایی که بنده کمی تا حدودی ابری در پاره ای از نقاط  وای ببخشید با اخبار اشتباه گرفتم .. آهان داشتم می گفتم از اونجایی که بنده خراب رفیق تشریف دارم خواستم قالب یه بنده خدایی رو عوض کنم.. یعنی همین قالب خودمو بزارم براش با کمی تغییر .. واسه همین توی دو تا صفحه ی بلاگفا ویرایش قالبای هردومونو باز کردم.. اولین مرحله انجام شد یعنی عکسو عوض کردم و ثبت کردم که بیام بقیه ی کاراشو بکنم که دیدم وا پس چرا من هر چی اینارو عوض میکنم تغییری نمیکنه این قالب.. دیگه اعصابم قاطی پاتی شد به سارا گفتم برو ببین این چه مرگشه ..سه دقیقه نگذشته بود که حلش کرد منم اینجوری  موندم که وا پس چرا این تونست ولی من نه  حالا اینا که تموم شد قالب اون تمو شد و ساخته شد هوس کردم برم آپ کنم واسه خودم .. همین که وبلاگمو باز کردم اینجوری شدم ولی در نهایت این شکلی شدم ... گرفتین چی شد؟ من همه ی اون تغییراتی که فکر میکردم روی قالب اون دارم انجام میدم روی قالبه خوده بدبختم داشتم تنظیم میکردم فکرشو کنین اون همه لینکو عکسه بک گراندو  آهنگو این چرتو پرتا عوض شده بود..  خلاصه اینکه دو ساعت طول کشید تا من اینار و درستشون کردم.. IQ  که در حده جلبک باشه این مشکلاتم پیش میاد دیگه

نمیدونم چرا هوس کردم یکی دیگه از این ضایع کاری هامو بتعریفم براتونخب خیلی وقته پست طولانی ننوشته بودم .. همشون عقده شدن جمع شدن تو این دل کوشولوی منحالا اینو گوش کنین ( نه بخونین )

پارسال تقریبا همین موقع ها بود که من میرفتم کلاس طراحی .. ساعت کلاسام طوری بود که از مدرسه می رسیدم خونه باید زود لباسامو عوض میکرم می پریدم بیرون .. اتفاقا اون روزم چون ما رو از مدرسه برده بودن واسه عکاسی ( آخ که اون روز بهترین روزه زندگیم بودنمیگم تا بمونین تو کف ) واسه همین دیرتر رسیدیم مدرسه .. از اونجام زودی اومدم خونه دیگه خیلی دیرم شده بود.. تا رسیدم زود رفتم اتاقم که لباسامو عوض کنم .. آماده که شدم رفتم کیفمو بردارم که دیدم نوچ نیستش .. همه جا رو گشتم ولی نبود ولی زودی گرفتم کجاست.. این آجی نینای لوس اونروز کیف منو برده بود دانشگاه .. منم عصبانی شدم شدید  داشتم دیوونه میشدم ( اخه خوب کیف خودمو می خواستم ) با اینکه دیرم شده بود ولی دیدم نه اینجوری نمیشه من تا حال این دخترو نگیرم نمیرم .. رفتم سراغ کمده لباساش.. چشمم خورد به مانتوی سفیدش که تازه خریده بودو خیلی دوسش داشت ..حتی فکرشم نمی کنین چیکار کردم.. یه نیگا به دوروبرم کردم که چشمم افتاد به شیشه های رنگارنگه لاک ...آره آفرین گرفتی ؟ زودو زود با لاکای رنگی همه جای مانتوشو رنگی کردم ( لاک هم که می دونین فوق العاده سخت پاک میشه ) وقتی کارم تمو شد مانتو رو دیدم ترسیدم .. واسه همین بر داشتم بردم یه جایی قایمش کردم که فعلا نبینه ( آخه این آجی بنده یه نمه خشن رفتار میکنه) حالا گذشت.. تقریبا دو سه هفته بعد نینا دید مانتوش نیس.. همه جا رو گشت ولی نبود.. تا اینکه یه روز با مامان همه ی خونه رو ریختن به هم و ..... آره پیداش کردنو زودی گرفته بودن کاره منه منم از ترسم زودی اعتراف کردم ..  نینا هم که ماشالا از من دیوونه تره رفت کیفمو اورد با قیچی یه تیکه شو پاره کرد ...

اینم از هنرهای ما دو تا بود... یه وقت فکر نکنین ما کم داریما.. نه اصلا .. فقط یه موقع هایی میزنه به سرمون

روزه اولی که دیدمت تو یه نگاه فهمیدم که رسیدم بهت
اومدی جلو به من دادی دو تا دستت خندیدی گفتی تنهایی شده بست
بگو چرا یهو عاشقت شدم چرا برای تو زنده میشدم
چون تو اون دست گرمت عشقو دیدم من اونیم که به عشق می خندیدم
تو می گفتی عاشق شدی مثه من نترس بیا جلو قلبتو بدش به من
حالا بیا بشین پیش من عشقه من واسه بوسه از اون لبات من تشنه ام
یهو دلمو گرفتی تو به بازیچه و گفتی اگه دوسم داری بهم ثابت کن
همه چیو بهت ثابت کردم اما تو ....

پ.ن: هیچ تعبیری از این هشت سطره بالا نکنینا.. فقط چون ییهو دلم امیر تتلو جونمو خواست اینارو نوشتم

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/19 23:22 توسط سحر فکردار |


خودمو درگیر میکنم .. با هر چی که فکرشو بکنی.. کتاب میخونم.. بالاخره جلد اول آنا کارنینا تموم شد.. ( تالستوی عزیز چی میشد کمی خلاصه میکردی اینو ) .. شعر می نویسم... دیگه سعی میکنم دلنوشته هامو رو کاغذای سفید بنویسم و بعدشم محکم مچاله ش کنم بندازمش دور.. آهنگ گوش میدم .. ولی فقط یه آهنگ .. آرومم میکنه .. آروم آروم اشکامو میریزه ... نمیدونم.. دلیلی واسه گریه هام ندارم .. محض تنوع بعضی وقتا میخندم .. دارم سعی میکنم که به خودم ثابت کنم زندگی اونقدرها هم که من فکر میکنم معمای پیچیده ای نیست .. دیگه مثه قبلنا از دیدن مردم ذوق زده نمیشم ..  با بی تفاوتی نگاهشون میکنم .. امروز دلم برای اون پسره سوخت.. طوری نگاش کردم که انگار بهش بدترین فحش ها رو دارم میدم .. اونقدر سرد نگاه میکنم که فکر میکنن همه ی احساساتم از بین رفته ... باهاشون مشکل دارم .. با همه .. همش احساس میکنم یه ماسک زدن رو چهرشون .. خیلی دوست داشتم چهره ی واقعی شونو بشناسم .. حتی اینم دیگه دارم یاد میگیرم .. آره دارم مردم شناسی رو یاد میگیرم .. دیگه میتونم بفهمم پشت اون لبخندای گرم و صمیمی چه چیزایی هست .. واسه همین روز به روز تعداد دوستام کم میشن .. خیلی آهسته میزارمشون کنار ...

اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه شوم ناخوانده مهمانت چگونه
تو معبوده منی بگذار داد از دل بگیرم پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم
تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
در این بازاره بی مهری به دیدر تو شادم
تو شادم کن که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن ز سوزه سینه هر شب
صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

آهان یه چیزه دیگه هم تازه فهمیدم ... انسان ها کلا موجودات پست و خود خواهین ..

من نمیدونم این چیزا رو چرا میام به شماها میگم آخه؟ البته به شماها نمیگما اینارو واسه خودم می نویسم .. می نویسم که که اگه سال دیگه اومدم خوندمشون منو یاده این روزا بندازه .. آره چلچراغ عزیز تو راست میگی ایرانی ها تشنه ی ثبت خاطراتشونن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/16 19:57 توسط سحر فکردار |


این بار دیگه لجاجت رو میزارم کنار.. میخوام چشامو باز کنم.. به خودم ثابت میکنم که زندگی فقط عشق و دوست داشتن نیس ... من نمیخوام اینجا بمونم.. این نقطه خیلی کوچیکه

آره اطرافيانم راس ميگن .. وقت واسه عاشقي خيلي زياده.. زندگي پر از فرصته .. ولي الان نه.. الان وقته اين كارا نيس برام.. ميخوام تموم كنم همه چيو.. روشمو تغيير ميدم

ميخوام زندگي كنم.. مثه همه .. زندگي به معناي واقعيش.. تنهاي تنها .. بي هيچ دغدغه اي..  بي هيچ استرسي .. نميخوام ديگه هر كي از راه ميرسه شخصيتمو خرد كنه .. ميخوام آزاد باشم ..ديگه دراي قلبمو ميبندم و روش يه تابلوي ورود ممنوع ميزنم تا ديگه هيشكي به خودش اجازه نده بي اجازه وارد حريم من بشه.. زندگي من ماله خودمه .. پس لطفا مزاحم خلوت من نشين ..

من هدف هاي زياد و بزرگي دارم .. الان وقته حركته .. نميخوام بعدا پشيمون بشم و حسرت اين فرصت هاي از دست رفته رو بخورم

ميخوام تنها باشم ... لطفا مزاحم نشين .. هيچ سوالي هم نپرسين .. فقط يه كلمه ميگم .. همه چي تموم شد ..

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم

از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی

به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی

+ نوشته شده در شنبه 1386/01/11 21:8 توسط سحر فکردار |


دقت کردین ما آدما چقدر مزخرفیم؟ فقط شعار شعار شعار .. یکیش خوده من .. ماه رمضون که میاد میگم نه دیگه جدی جدی از این به بعد همیشه نماز میخونم  دیگه تنبلی نمی کنم .. یا مثلا عید که میخواد بیاد با خودم شرط می بندم یه تغییرایی با سالهای قبل تو خودم ایجاد کنم .. یا همیشه اول مهر با خودم قرار می ذاشتم مثه بچه ی خوب بشینم درس بخونم .. ولی آخرش که چی؟ سالها همینجور اومدو گذشت دوران مدرسه تموم شد ولی من به هیچ کدوم از اون قرارها پایبند نبودم .. ولی امسال دیگه نه خودمو مسخره نکردم .. هیچ قولی به خودم ندادم .. با خودم گفتم هر چی بخواد بشه میشه ( البته اگه من کمی عرضه به خرج بدم )
شاید هیچکس دیگه ای اندازه ی من از خودش متنفر نباشه .. من واقعا میگم اینو خیلی از خودم بدم میاد .. نمیدونم چرا .. شما فرض کنین کمبوده اعتماد به نفس .. چون هر چی نیگا می کنم هیچی نمی بینم که با تکیه به اون کمی اعتماد به نفسم نسبت به خودم بره بالا .. خب دست خودم نیس اصلا خوشم نمیاد همیشه نقش مصرف کننده رو داشته باشم .. یه نفر بهم گفته حالا زوده از این فکرا بکنی تو .. ولی من میترشم یه روزی به خودم بیام و ببینم هنوز تو همون نقش موندم .. راستش مسیرمو گم کردم .. همینجوری دارم پیش میرم بی هیچ مقصد و مقصودی .. نمیخوام مثه بقیه باشم .. دلم یه راه تازه میخواد .. راهی که تا حالا هیشکی کشفش نکرده .. مسیری که هیشکی تا حالا توش پا نذاشته .. متاسفانه کسی رو ندارم کمی راهنماییم کنه واسه همینه که اینقدر خود در گیری دارم .. می شینم اونقدر از این فکرا میکنم که مغزم هنگ میکنه .. به یه نتایجی رسیدم .. دلم میخواد سفر کنم .. نه از این شهر به اون شهر .. نه اینجوری خوشم نمیاد .. میخوام برم خیلی جاهارو از نزدیک ببینم .. نه اینکه را بیفتم آثار باستانی اینور اونورو پیدا کنم کنارشون عکس یادگاری بندازم .. نه اینم دوس ندارم .. میخوام برم با فرهنگ بقیه ی مردم این دنیا آشنا شم .. بعدش این ایرانه خراب شده رو با اونا مقایسه کنم .. میخوام چشامو باز کنم ببینم دورو برم چه خبره .. ببینم تو دنیای به این بزرگی چه جایگاهی داریم ما .. تا اینجاییم که نمی فهمیم اینارو .. باید رفت و دید و فهمید ..
البته ی همه ی اینا فعلا برام در حده رویا ست .. ولی همیشه گفتن که اگه انسان بخواد میتونه
رویاهاشو به واقعیت تبدیل کنه .. پس حتما میتونم ..



با یه مشت خاطره های خوبو بد مگه میشه تا ابد زندگی کرد
همه جا اشکم سرازیره و دل از زندگی سیره و انگار این روزا دل داره میمیره و میره پی کارش
صدات مونده نمیره از تو گوشم
نگات مونده که برده عقل و هوشم
خودت نیستی ولی یادت باهامه
رفیقه گریه ها و غصه هامه
تو که رفتی ولی عطرت نمیره
خودت نیستی دلت اینجا اسیره
اگه رفتی ولی عشقت که مونده
همین عشقت دله ما رو سوزونده

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/07 1:21 توسط سحر فکردار |


دخترک کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد میبرم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی بخدا میخرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
برچهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گوئی میان مجمری از خوان نشسته بود
میرفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01 21:52 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی