|
چند روز شد؟ واقعا بعضی وقتا از این احساس خوشبینی مسخره ای که دارم حالم بهم میخوره.. خوبی دیگه تموم شده منم مثه خودت بدم ... منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم پ.ن: اگه قرار باشه به حرفای من یه رنگی بدی چه رنگی رو انتخاب میکنی؟ + نوشته شده در شنبه 1385/11/28 1:13 توسط سحر فکردار |
تموم شد دیگه ... پرونده ی پرسپکتیو منم بسته شد ... خدا حافظ جهنم سرد من ... + نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08 1:40 توسط سحر فکردار |
می نویسم می نویسم می نویسم .. نوشتنم دلیل بودنم میشه و ننوشتنم دلیل مردن واژه هام ... نوشتن رو دوست دارم در حد مرگ ولو اینکه نوشته هام به درد هیچی نخورن .. مهم اینه که نوشتن بهم آرامش میده .. میخوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی ... کی میگه این آهنگ زشته؟ هر کی میگه خیلی بد سلیقه ست ( قابل توجه بعضیا که گیر دادن به این صدای قشنگ ) شوخی کردما فیروزه جون به دل نگیر عزیزم.. من دلم میخواد برم یه جایی کار کنم ولی نیس.. فقط منشی میخوان .. این منشی هام که اسمشون بد در رفته.. توی همه ی داستانای مجله ها همه ی منشی ها میرن همسر دوم رئیس شرکت میشن .. پس منشی رو بیخیال .. دیروز یه آگهی دیدیم تو نیازمندیها .. مامان زنگ زد گفت شرایطتون چیه گفت آشنایی که به کام .. فتوشاپم کمی .. نینا بهشون گفت من اتوکد بلدممنم گفتم کار با وردو خوب بلدم .. خلاصه قرار شد پاشیم بریم از نزدیک صحبت کنیم .. درضمن مدیریتش هم خانوم بود.. بالاخره یه امتیازه دیگه .. آدرس داد رفتیم پیدا کردیم .. یه خیابونه شلوغ و ترسناکو بد .. از اون جاهایی مکه اصلا امنیتو این چیزا نداره و مردم با چشاشون آدمو میخورن .. رفیتم اون ساختمونو پیدا کردیم .. یه موسسه تبلیغاتی بود .. از همون جلوی در یه نیگا کردیم مردیم از ترس .. تاریک بود با پله های آهنی بدون حفاظ .. با اینکه دوتایی بودیم ولی ترسیدیم بریم تو .. گفتیم بیخیال اینجا به درد ما نمیخوره که ..ما کارو واسه تفریح میخواییم نه اینکه بریم یه بلایی سرمون بیاد .. از اونجایی که بین آگهی ها همش آشنا به فتو شاپ میخواستن منم که هیچی حالیم نیس مستقیم رفتیم از اونجا یه آموزشگاه ثبت نام کردم .. ایشالا که میرم کمی چیز میز حالیم میشه بعدش میرم کار پیدا میکنم .. البته اگه خوب یاد بگیرم کارم جوره .. مریم دوستم خیلی وقته میگه برو یاد بگیر بیا تو عکاسی ما کار کن .. فقط کاشکی این مخ من هنگ نکنه زود برم یاد بگیرم .. دل من زندون داره تو میدونی .. وا این چرا هی میاد وسط حرف من اخه .. خسته شدم دیگه از بس رفتم سایت سنجش مستمر .. هیچ خبری نیس .. فقط من نیستم که .. همه میرن اونجا کامنت میزارن که آخه پس چی شد این نتایج .. ولی این دانشگاه آزاد فعلا خوابش برده .. انگار نه انگار ماها اینجوری دلمون داره میترکه .. ولشون کن اصلا آدم نیستن که اینا .. من دو شب پیش خواب دیدم بیست و نه بهمن نتایج رو دادن .. چقد زود .. سمیرا هم به جمع وبلاگ نویسا پیوست .. با اینکه چرت و پرت می نویسه ولی خوب گناه داره طفلک یه سری بهش بزنین ( خوب کردم سمیرا به تو چه ها؟ ) .. مانیا رفت .. کلا حذفش کرد .. دلم براش میتنگه .. بعضیا دارن امتحان میدن الان ولی استرس من از بعضیا خیلی بیشتره .. دیشب موبو واسه ساعت سه گذاشته بودما .. بیدار شدم یه زنگی زدم دیدم نشد .. خواستم دوباره بزنم که خوابم برد همون موقع .. صبح پا شدم دیدم گوشی همون جوری مونده تو دستم .. مگه فردا چی میشه تو میدونی .. باز این پرید وسط حرف من .. دیگه دوره ی آوریل برام تموم شد .. الان فقط میگم کتی هولمز .. خیلی ماهه .. نازو معصوم .. ای تام کروز دختر به این خوشگلی کوفتت بشه الهی ..
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دوروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن جه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم + نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/04 13:20 توسط سحر فکردار |
|