|
تاریکه... مثه همیشه ... تاریکه تاریک... چشام میسوزه... مثه همیشه... شیشه های عینکم خیلی کثیف تر از اونه که بخوام با بخار دهنم و دستمال کاغذی پاکشون کنم.... ولش کن بیخیال... من که میدونم سوزش این چشما از نور مستقیم مانیتور تو این تاریکی نیس.. من که میدونم بغض تو گلوم از خستگی و بیخوابی نیس... فقط مشکل اینه که نمیدونم دردم چیه... مثه همیشه یه چیزی کم دارم... مثه همیشه دلتنگ... برای یه موجود خیالی... برای یه غایب همیشه حاظر... نمیدونم اینی که من دلتنگشم کجاس... اصلا کی هست... فقط در حد یه حس میمونه...
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو بالاخره بغضم شکست... یواش یواش دارن میان پایین... با پشت دستم یه قطره شو پس میزنم.. ولی نه فایده ای نداره... تمومی ندارن... خوب حق دارن ... چقدر اون تو اسیرشون کنم.. بزار خودشونو خالی کنن شاید اینجوری منم خالی شدم.. در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود شاید اولین روزی بود که اصلا اس ام اس نزدم... می نوشتم ولی وقتی می خواستم سند کنم نمیشد یعنی نمی خواستم... حوصلشو نداشتم... حوصله ی خودمو نداشتم چه برسه به یکی دیگه... از اون روزایی بود که از همه ی آدما حالم بهم میخورد... بعضی وقتا اینجوری میشم... احساس میکنم نباید هیشکی رو آدم حساب کرد... فکر میکنم هیشکی در حدی نیس که حرفامو بفهمه... پس بزار ساکت باشم... همیشه اینجور بودم... میدونم درست نیس ولی خوب دیگه... وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود دیشب از شب بخیر خبری نشد... تا سه منتظر بودم.. ولی نه فایده ای نداشت... سمیرا تو راس میگی اره من مغرورم ... نمیتونم خودمو کوچیک کنم.. شاید تو فک کنی این که من شب بخیر و بگم کوچیک کردن نیس ولی من اینجوری فک نمی کنم... اره خوب توقع من زیاده... اره من خود خواهم... ولی هر چی باشه من همینم ... امشبم مثه دیشب .. ساعت دو شد.. بازم خبری نیس... خوب آدما به همه چی عادت میکنن.. منم باید به این بی اعتنایی ها عادت کنم... به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به قصه پیوست + نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27 1:12 توسط سحر فکردار |
اخه نه اینکه جمعه خودش خیلی روز خوبی یه آدم اصلا حوصلش سر نمیره حالا فک کن یه برفیم بیاد دیگه میشه چی... دیشب ساعت چهار که آسمونو نیگا کردم دیدم هوا شیری شده ها پس نگو میخواد برف بیاد ... بی سواتا نمی دونین هوای شیری به چی میگن؟ باشه خودم میگم... البته به یه نفر گفتم ها اینو ولی حالا به شماهام میگم اخه شیکا کنم دلم نمیاد نگم بهتون ... اهان.. اصولا شب که میشه آسمون سیاه یا آبی مشه دیگه ولی بعضی شبا یه رنگ دیگه ست... همون شبایی که صبحش پا میشی می بینی داری برف میاد...آره یه جورایی قرمزه یا قهوه ای ... یه رنگ ترسناکه همین دیگه وقتی آسمون این شکلیا میشه من میگم هوا شیری شده ... حالا یه چیز دیگه... دیدین برفایی که تو خیابونا میاد و ماشینا از روشون میگذرن چه رنگی میشن؟ اگه دقت کنین اونام قهوه ای میشن که من به اونام میگم شیر کاکائو .. خوب مگه چیه راس میگم دیگه ... عین رنگه شیر کاکائو میشه..
دیدم سپیده تو وبلاگش تولد گرفته... آخه بلاگش یه ساله شد ... درست مثه وبلاگ من... البته من یه بیست روزی زودتر متولد شدم ( البته من نه وبلاگم ) مثه یه آدم بیکار ( ! ) رفتم ارشیو ماههای اول خودمو سپیده رو خوندم.. آخی شماها که خبر ندارین چه اتفاقایی افتاده بود... آخه اکثرتون از خواننده های جدید اینجایین... اون قدیمیا دیگه نیستن... خودمونیما چه حالی میده یه دفعه ادم بیاد بگه اقا دیگه تموم شد .. دیگه نمی نویسم .. بعدشم واسه همیشه در اینجا تخته بشه.. اصلا خدا رو چه دیدین شاید همین فردا اومدم گود بای پارتی گرفتم... خوشحال نشین گفتم شاید من دیگه اول صبحی آپدیت نمیکنم اینجارو ... اخه اصلا ادم حرفش نمیاد... + نوشته شده در جمعه 1385/09/24 8:42 توسط سحر فکردار |
خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن .
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز . خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم . خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم . خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز.. چگونه مردن را خود خواهم آموخت. ((( دکتر شریعتی ))) + نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20 12:24 توسط سحر فکردار |
اولندش که سلامممم
دومندش که من خوبم شما خوبین؟ و بالاخره سومندش اینکه امروز تولد یه نفره... یه دختره خیلی خیلی خیلی خوب که من خیلی خیلی خیلی دوسش دارم... مثه یه خواهر دوسش دارم... کسی که حرفاش همیشه ارومم میکنه... کسی که همیشه از تجربه هاش استفاده میکنم... کسی که با راهنمایی هاش خیلی تا حالا تو زندگی بهم کمک کرده...با اینکه الان یه چند وقتی میشه که ندیدمش و دلم خیلی براش تنگه ولی خوب بازم به یادش هستم... یکی مثه خودمه... یادته اونروز بهم چی گفتی؟ گفتی مامانه تو هم یکی مثه مامانه منه با این تفاوت که کمی مدرن تره.. چه میدونم رنگ موهاش فرق میکنه یا کلماتش... آره تو راست میگفتی.. کجایی که ببینی این بدتر شده که بهتر نشده... بیخیال اینا حالا مثلا تولدته ها خوشگلم... یادش بخیر تولد من که بود کلی رقصیدی حالا که تولد خوته کی بیاد برات برقصه؟ + نوشته شده در جمعه 1385/09/17 9:8 توسط سحر فکردار |
این روزا بیشتر دارم به خودم فکر میکنم ... خیلی برام جالبه... اصلا هیچوقت اینقدر به این رفتارای متضاد خودم فکر نکرده بودم... به این فکر میکنم که چطور میشه که هر روز احساسام یه رنگ دیگه میگیره ... اصلا هر روز چیه هر لحظه... خیلی راحت میتونم تغییر موضع بدم.. برای مثال میتونم تو اوج نارحتی و غم و غصه با یه اشاره یا تلنگر تبدیل به یه دختره شاد بشم که هیچ دردی نداره... یا مثلا تو یک لحظه میتونم احساس تنفری که نسبت به یکی داشتم و فراموش کنم و اون شخص رو دوس داشته باشم.. اصلا برای این کارام زمان لازم ندارم.. خیلی زود با شرایط خودمو وفق میدم.. تا اینجای قضیه مشکلی نیس چون خیلی خوبه که احساسای بد انسان جاشونو به احساسات قشنگتر بدن.. ولی مساله اصلی درست عکس اینه... مثلا من الان میگم دیوونه ی فلانیم و بدون اون میمیرم ولی درست یه ساعت بعدش بدون اینکه اتفاقی بیفته حس میکنم حالم از اون طرف بهم میخوره بطوری که اصلا نمیتونم تحملش کنم..
راستش این چیزا منو میترسونه...این که ثبات شخصیتی ندارم... اینکه نمیدونم از چی خوشم میاد از چی بدم میاد... چی برام لذت بخش چی منو منزجر میکنه.... با چی شاد میشم با چی نارحت... این دو گانگی شخصیتی داره خفم میکنه.. میدونی خیلی بده که آدم خودشو نشناسه... مشکل منم دقیقا همینه... نمیتونم یه سری ایده آل ها رو برای خودم نیگه دارم... ابرهای خزانی در ذهن و روح من ابرهای خزانی سنگین و پر سایه خاطر در آرامش است اندیشه ی آدمیان را باز نتوان خواند و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید قلب ها به خوابی خوش فرو رفته است به امید پراکندن ابرها ابرهای خزانی در ذهن و روح من ... + نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15 2:12 توسط سحر فکردار |
به من نگاه کن واسه ی یه لحظه نگات به صد تا آسمون می ارزه من از خدامه بکشم ناز تو تا بشنوم یه لحظه آواز تو من از خدامه پیش تو بمونم تموم حرفاتو خودم بخونم من از خدامه بمونم دیوونت سر بزارم رو شهر امن شونت پ.ن: چه حالی میده هر روز هر روز بیای update کنی + نوشته شده در شنبه 1385/09/11 0:34 توسط سحر فکردار |
کی میگه من دختر خوبی نیستم؟
مگه من چیکار کردم؟ یعنی جرمم اینقدر سنگینه؟ اینهمه تو این دنیا مردم کثافت کاری میکنن پس باید به اونا چی گفت؟ چرا اینجا ایرانه؟ چرا اینجا باید برا مردم زندگی کردو نفس کشید؟ به خدا من مستحق این همه فحش و حرف نیستم... چرا باید به خاطر اینکه با یه پسری حرف میزدم ( فقط حرف ) مامانم باید به این نتیجه برسه که اگه زود شوهر نکنم باعث آبرو ریزی میشم؟ چرا سطح فکر و فرهنگ اینا اینقدر پایینه آخه ... آخه منم آدمم... منم دیگه از خنده های زورکی و لبخندهای دروغکی خسته شدم برام مهم نیست همونجوری که خیلی چیزا برام مهم نبوده اینم برام مهم نیست بزار هر کی هر فکری میخواد بکنه فقط خدای من باید بدونه که خودش خوب میدونه امیدم فقط به اونه خدایا نزار رویاهام از بین بره خدایا خودت تو این تاریکی اشکامو داری می بینی کمکم کن خیلی تنهام خیلی زیاد پ.ن : هی رفیق من آزادی میخوام ! + نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/09 23:27 توسط سحر فکردار |
ره آوردهای خاص زندگی همیشه در سکوت پیشکش می شوند
دوستی و عشق میلاد و مرگ شادی و درد غروب و طلوع خورشید و سکوت به مثابه فضای ژرف فرزانگی موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست... موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که ... دوستش می دارند ... پ.ن: کی میدونه فرق دزدی با سرقت چیه؟ پ.ن: می توانم بگیرم دستی دیگر را ... چرا که کسی دست مرا گرفته است... به زندگی پیوندم داده است . + نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/09 8:58 توسط سحر فکردار |
شما هنوز به این تاخیرای من عادت نکردین ؟ دیشب مامانه صدام زده میگه : فکر نکن حواسم نیستا... این چند روزه تو یه جورایی شدی... فکر میکنی نمی فهمم وقتی میری اتاقت همش گریه میکنی.. اگه نیومدم پیشتون شرمنده به خدا... دلم تنگ میشه ولی خوب چیکار کنم... باید تحمل کرد...هر وقت میخوام به بابا چیزی در مورد کامی جونم بگم تو چشاش میخونم که میگه :please wait برام دعا کنین تا زودتر مشکلم رفع شه... + نوشته شده در جمعه 1385/09/03 7:41 توسط سحر فکردار |
|