|
بالاخره اومدم ... آخیش ... چه جوری شروع کنم حالا؟ میگما کلاس وبلاگ منم رفته بالا هر چی آرزوی خوبه مال تو .. هر چی که خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو .. این شبای بیقراری مال من منم و حسرت با تو ما شدن .. تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه؟ .. اول دو راهی آشنا شدن تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود.. دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود می تونستم با تو باشم مثه سایه مثه رویا... اما بیدارم و بی تو مثه تو تنهای تنها ... + نوشته شده در سه شنبه 1385/08/23 9:23 توسط سحر فکردار |
سلام دوستان...(اگه من رو به دوستی قبول کنین) اول بزارین یه خبر توپ بدم حال کنین: سحریییییییییییییییییییییییییم داره برمی گرده دیگه از دست من هم راحت می شین تو این مدت هرکی که ناراحت بود از که من دیگه up نمی کنم . البته بعضی ها هنوز از اتفاقات این جا بی خبرند o0k خودم میگم:خبری نبود فقط یکی جرات کرده بود بیاد این جا یه سری چرت وپرت بگه به خیال خودش جنایت کنه(قاتل) که به کوریه چشم بعضی ها خیلی خوب و خوش تموم شد...همین... این وبلاگم ماله سحره تا ... مال سحر می مونه راستی بی مرامی نکنین به من هم سر بزنین(نبض زندگی) و این رو هم بدونین هر اتفاق و هر حرفی که تو این مدت افتاد و زدن نه تنها از عشق من به...کم نکرد بلکه آتش عشق من رو شعله ورتر کرد. ((عاشقش هستم...عاشقش زندگی می کنم...اگه لازم باشه عاشقش میمیرم))
Mohammad + نوشته شده در شنبه 1385/08/20 1:49 توسط سحر فکردار |
به مردونگيمون قسم خورديم بر ميگردونيم خدارو شكر عرضه اينو داشتیم كه به حرفمون عمل كنیم گوشي دست بعضي ها بياد با اينجا شوخي نكنين تا ماهستیم عليرضا&محمد داداش تا اخرش باهات هستم ديگه پيش همه گفتم تا باور كني در آخر ما از همه می خوایم اگه بد حرف زدیم ببخشین + نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/18 23:52 توسط سحر فکردار |
میگن شیشه ها احساس ندارن ولی وقتی من تو یه شب سرد روی یه شیشه بخار گرفته با انگشت نوشتم(سحر دوستت دارم) به آرامی گریست سحر از اعماق قلبم این ندارو بشنو!!! Mohammad + نوشته شده در شنبه 1385/08/13 20:17 توسط سحر فکردار |
سحر کجایی دختر خسته شدم از بس این صدا رو شنیدم : (( تلفن همراه مورد نظر خاموش بوده ویا خارج از محدوده سرویس رسانی می باشد)) به قول علی اصحابی:((غریبی بی کسی اندازه داره ...)) شده یازده روز واسه بعضی ها یک چشم به هم زدن تموم شد ولی واسه من... نه نمی گم یه عمر بود ولی قبول کن خیلی سخت بوده خدایا سحرم رو به تو سپردم مراقبش باش یه کارم بکن هر چه زودتر برگرده Mohammad + نوشته شده در جمعه 1385/08/12 22:4 توسط سحر فکردار |
((اجب ای دل عاشق)) آهای آسمون ها سحریییییییییییی من داره برمیگرده خودش که میگه تا ۲ . ۳ روزدیگه ولی کاش مثل من بد قولی کنه زودتر بیاد نمی دونم کی به گوش این دختر خونده که دوست داشتن بهتر از عشقه به نظر شما دوست داشتن میتونه از عشق بهتر باشه به نظر من که هرگزززززززززززززززز سحریییییییییییییییه من... خودت میدونی Mohammad + نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/10 12:13 توسط سحر فکردار |
سحرییییییییییییییییییییییی پس کی بر می گردی شد یه هفته بی مرام آخه خودت رفتی چرا چشمام رو با خودت بردی مواظب چشمای مشکیم باش می دونی که مشکی رنگ عشقه غصه نخور سحریییییییییییییییت میاد Mohammad + نوشته شده در دوشنبه 1385/08/08 19:34 توسط سحر فکردار |
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی ۱ روز میمیرم *از پا میوفتم به تو گفتم خدمو میکشم و پر میزنم به اسمون ... به تو گفتم زنده هستم با نفس خیال چشمات.. ولی چشماتم تنهام گزاشتن هالا من موندم واشک و گریه مگه نگفته بودم بدونه تو روزگارم تیره و تاره دیگه جون نداره دستام اخره قصه رسیده عطره تو مثل نفس بود برام دیگه این نفس بریده mohammad + نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07 21:51 توسط سحر فکردار |
اگه توي اين دنياي فاني قرار بود جاي چيزي باشم. دوست داشتم به جاي اشك هاي روي صورت تو باشم. تا اينكه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توي چشمات متولد مي شدم روي پلكات جون مي گرفتم رو گونه هات جاري مي شدم و رولبات مي مردم mohammad + نوشته شده در شنبه 1385/08/06 23:12 توسط سحر فکردار |
سحریییییییییییییییییییییییییییییییییی من آخه تو کجایییییییییییییییییییییییییییییی؟ بابا بخدا من دارم از بی کسی می میرم با اینام که نمیشه رفت مسافرت خودت که بهتر میدونی... دختر آتیشم زدی ها اومدی نت تازه وب هم داشتی اون وقت من نشسته بودم توماشین راستی میبینم که موندی تو کف عکس وبلاگ من دیگه ما اینیم دیگه چرا دیگه اشکت در میاد به وبلاگ تو هم می زارم خیر ... مخ من تعطیل شده!!! بابا اعصاب نموند واسم. دو روز من رو الاف کردن دیگه مخم کار نمی کنه ولی یه چیزرو خوب میدونم اونماین که ... سحر!!!!!!!!!!!! یه دنیا دوست دارم Mohammad + نوشته شده در جمعه 1385/08/05 23:50 توسط سحر فکردار |
اینم سومین روزه تنهایی ای خدا ااااااااا کی ستاره منو بر میگردونی من مسافرت رفتم عزیزم. اومدم فقط بگم..... Mohammad + نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/04 21:21 توسط سحر فکردار |
ستاره گم شدمو اي آسمونا پس بدين امروز يه كم زود از خواب بيدار شدم ساعت 11 ديدم بكل بيكارم اومدم نت كسي نبود كافي نت هم كه بهت قول دادم نرم از اين سياوش هم خبري نبود داشتم با كام ور مي رفتم،يه چيزه جالب پيدا كردم حدس بزن چي؟ 3:48:48 باهم چت كرديم تا ساعت3:35 صبح يادت مياد راجب چه چيزايي حرف زديم؟ من نشستم همشو از اول خوندم.دو تا آدم بيكار كه راجب همه چي حرف زده بوديم بعد يكي از آهنگ هاي سياوش قميشي رو باز كردم(بارون) داشتم گوش ميكردم رفتم جلو پنجره جات خالي داشت بارون مي اومد من كه نشستم اشكاي آسمون رو ديدم ولي كاش تو هم كنارم بودي و بارون چشماي منو تماشا مي كردي هر كجا كه هستي اين رو بدون كه يكي هست كه قلبش براي تو مي تپه
Mohammad + نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03 18:33 توسط سحر فکردار |
راستش اولش سخت شروع شد برام آخه همش فكر مي كردم يه چيزي گم كردم اصلا به كل تو خودم بودم (خودموني بگم مخم تعطيل بود) بين خودمون بمونه ها راستش مي خواستم گريه كنم سياوش كلي دلداريم داد ولي اصلا انگار صداشو نمي شنيدم دلم داشت تو سينم مي تركيد تا كه ياده حرفت افتادم ((هر جا باشم هميشه تو دلمي)) مثل آبي بود كه انگار بريزي رو آتيش فدايه اون دله بزرگه سحر بشم كه خونه من شده راستي مراقب باش بي خونه نشم آخه تو اين روزا اجاره خونه ها رفته بالا mohammad + نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02 22:53 توسط سحر فکردار |
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود روزای بد میرن و روزای بدتر میان از دل غمزده ی من نمیدونم چی میخوان روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم توی بد بیاری ها راهی زندان شدم خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم + نوشته شده در دوشنبه 1385/08/01 11:40 توسط سحر فکردار |
|