|
آخیش اومدم یه خاطره براتون تعریف کنم کمی بخندین.. تابستون که می رفتم کلاس طراحی واسه تغییر رشته یه دختره م میومد مثه من واسه طراحی .. اولا زیاد جور نبودیم آتی جونم تولد وحیدتو یه عالمه تبریک میگم.. پرستو جونم خیلی ماهی.. یه دنیا دوست دارم.. به امید روزی که بیای ایران و ببیممت و بالاخره برو بچ هر کی میاد اینجا حتما به نبض زندگی هم سر بزنه.. هر کی بهش سر نزنه با من طرفه ها... بارونه قشنگه ابرا تو رو یاد من میاره مثل اشکایی که آروم از دو تا چشام میباره با صدای رعد و برقش یاد خنده هات می افتم یاد خنده های نازت یاد حرفایی که گفتم یاد چشمای تو بودم وقتی برق اون می درخشید یاد برق چشم نازت که دلم براش می لرزید تو مثه طراوت گل.. تو یه شبنم روی برگی تو مثه شوق دویدن زیر بارونو تگرگی تو مثه خواستن بارون توی شبهای بهاری مثه لالایی بارون روی یه سقف اتاقی + نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/27 18:40 توسط سحر فکردار |
چرا ما ادما اینجورییم آخه؟ تا یه چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم ولی وقتی از دستش میدیم تازه می فهمیم یه کمبودی داریم... من خیلی از این تجربه ها داشتم ... همیشه با خودم میگم نه دیگه اینبار مثه اون بار نیس ولی وقتی از دستش میدم می فهمم که آره بازم...
یادش بخیر پارسال این موقع ها بود.. چقد سرم شلوغ بود.. اصلا کمبود وقت داشتم.. مدرسه.. کلاس زبان.. کتابخونه... کلاسای طراحی.. درسام... همه اینا اون قدر وقتم و می گرفت که بعضی وقتا واقعا کم می آوردم ... عصبی میشدم.. همه اینا رو داشتم در کنارش نتم میومدم.. وبلاگم می نوشتم.. اون وقتا حرف واسه گفتن زیاد بود... از سوتی دادنامون... از اتفاقای جالبی که بین راه برام پیش میومد.. از خستگیام... غرغرام... ولی حالا چی؟ فقط همین کامپیوترو دارم..همین اتاقو دارم... چند تا کتاب نخونده دارم... یه عالمه آهنگه کپی کردم تو هارد ولی اصلا حوصله گوش کردنشونو ندارم..یه عالمه متن که چند وقته تو مغزم جا خوش کرده ولی حوصله رو کاغذ نوشتنشونو ندارم.. میدونم تا تموم شدن این بیکاری هام چند وقت بیشتری نمونده ولی باز نمیتونم خودمو قانع کنم... دلم برا دوستام تنگه... برا اون مدرسه ... برا اون کل کل کردنا... اون جنگای همیشگی.. ولی بی فایده ست دیگه.. باید قبول کنم که تموم شده... دارم روزا رو می شمارم تا بهمن ماه زودتر برسه... فکر کنم من اولین دانشجوی گرافیکی باشم که از گرافیک هیچی حالیش نیس... گرافیک دوس ندارم ولی چاره ی دیگه ای هم ندارم.. بیخیال علاقه و این حرفا... علاقه کیلو چنده اینجا؟ خستم ... خسته ی خسته... هیچکس نمیفهمه چی میگم...هیچکس پس بهتره دیگه ساکت باشم... میدونی طاقت جدایی رو ندارم با تو من مثه صد تا بهارم می خوام که نری تو از کنارم ازت زیاد خاطره دارم می خوام اسمتو من نفس بزارم از تو بگم در سایه سارم هر جا بری من دوست دارم از عاشقای این دیارم به یاد شبای زیر بارون که خیس میشد تموم سر و پاهامون شبا همش من خواب تو رو می بینم بین هفت تا آسمون رو زمینم + نوشته شده در شنبه 1385/07/22 17:21 توسط سحر فکردار |
اینجا خیلی تاریکه ... من نمیدونم باید از کدوم طرف برم جلو... یکی بیاد یه شمع بده دستم... + نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16 2:46 توسط سحر فکردار |
پیش از انکه واپسین نفس را بر آرم پیش از انکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن اخرین گل بر انم که زندگی کنم بر انم که عشق بورزم بر انم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم .. شگفتی کنم باز شناسانم.. کم؟ .. که می توانم باشم که می خواهم باشم تا روزها بی ثمر نمانند ساعت ها جان یابند لحظه ها گران بار شوند .. هنگامی که می خندم .. هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم .. درسفرم بسوی تو .. بسوی خود بسوی خدا... که راهی ست نا شناخته .. پر خار .. نا هموار راهی که باری در ان گام گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی انکه دیده باشم شکوفایی گلها را بی انکه شنیده باشم خروش رودها را بی انکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می تواند فرا آید اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم که : زندگی کرده ام ... + نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/05 2:11 توسط سحر فکردار |
چطور میشه از دست این حس دو گانه خلاص شد؟ نه عاشقشم ..نه ازش متنفرم.. آره پیشش کم میارم.. تا حالاش که کم آوردم.. خوب حق داره ... یه دختر روانی رو میخواد چیکار؟ یه دختری که همیشه تو رویاهاش سیر میکنه... یه دختری که مثه بره زود رامش میشه... یه دختری که تا حرفی میشنوه میزنه زیر گریه... یه دختر علاف که دو سال تموم کار شده بود نوشتن.. کارش شده بود ثبت خاطره ها... کارش شده بود سیر تو گذشته ها.. دختری که تنها دلخوشیش چند تا حرف و یادگاری یه.. دختری که عادت کرده به شکستن.. ولی فقط برای اون.. امروز دیگه تموم شد.. آره برای یه بارم که شده من گفتم نه... چه احمقانه تو دلم گفتم حتما الان منت میکشه .. ولی نه... همه چی تموم شد... خیلی ساده.. finish من باختم... به قول مانیا: بازی تموم شد + نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02 0:38 توسط سحر فکردار |
|