|
میدونم همه تون خوبین پس بیخیاله سلام و احوال پرسی ... واقعا چرا ماها اینجورییم؟ حتی اگه خیلی نارحت باشیم و بی حوصله بازم به رو خودمون نمی اریم همیشه میگیم : خوبم مرسی بابا بیخیال چه میشه کرد دیگه این تعارفامون منو کشته ... تابستون داره تموم میشه و من هنوز هیچ کار مفیدی نکردم ... تا حالا بهونم امتحانا بودن که خدا رو شکر اوناروهم خراب کردم همشونو.. باید خودمو واسه دی ماه اماده کنم... خوب چه میشه کرد دیگه میشینم این سه ماهو واسه کنکور میخونم بلکه از اون عقب نیفتم... این امتحانای لعنتی همه زندگیمو ریخته بهه هم .. دیوونه های عقده ای نمیدونم چرا اینقدر سخت دادن سوالاتو ... اصلا امید به قبولی ندارم... حتی یه درصد ... فکر نکنید خیلی ادم منفی بافیم ها ... نه اصلا.. فقطش خودمو که نمیتونم گول بزنم .... میدونم چه جوری نوشتم... مگه اینکه یه معجزه بشه و من قبول شم ...پس بیاین و همین حالا که دارین اینارو میخونین یه دعای کوشولو برام بکنین ... شاید یه اتفاقی افتاد ... من به معجزه شدیدا اعتقاد دارم... اخه قبلا تو یه مرحله از زندگیم هم دچار این مشکل بودم... اون موقع هم بحث نمره و امتحان بود... یه شب قبل از اعلام نتایج چه حالی داشتم... هیشکی نمیدونه فقط من میدونم و خدا ... اون شب به قدری گریه کرده بودم که نگو.. اونقد از خدا خواهش و التماس کردم ... فرداش که رفتم نتیجه مو بگیرم شاید باورتون نشه... با اینکه نمره کامل و نگرفته بودم ولی پایین ورقه نوشته بود قبول ... اخ که چه حالی داشتم... اون اتفاقو هیچ وقت فراموش نمیکنم .. برای من یه معجزه بود.. یه معجزه برای اینکه بفهمم اگه خدا بخواد همه چی حل میشه... کافیه کمی باهاش دوس باشیم. خوش بحالتون همه تون رفتین مسافرت ولی من چی؟ ... فعلا که هیچ جا بهم خوش نمیگذره ... همش اضطراب دارم... اه خدایا یه کاری برام بکن... اهای بچه ها هر وقت چیزی خواستین بهم گفتین سحر برام دعا کن حالا این دفعه شما ها واسم دعا کنین ... اینارو بیخیال فعلا ... کمی حرف حساب: یادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوشی است و تنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از اسمان درس پاک زیستن یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست درم یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که بسوی قربانگاه میرود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز میشود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد زنده ام ... + نوشته شده در شنبه 1385/05/28 16:52 توسط سحر فکردار |
سلاممممممممم یوهوووووووووووووووووووووووو یکی بیاد جلو منو بگیره الاغش میکنما...وایییییییییی خدایا چقده خوشحالممممم .... اصلا امسال با بقیه سالا فرق میکنه نمیدونم چی شده دارم از ذوق میمیرمممممم... آخه میدونین چه خبره؟ آره بابا درست حدس زدی تولده ... اونم تولده سحرییییییییییی جونتون تولدممممممممممممممممم مبارککککککککککککککککککککک
آره بابا صد سال به این سالا ... ببینم اینهمه راه اومدی پس کادوت کو؟ ها؟ نه دیگه نشد من مهمونه بدون کادو را نمیدممممم ... حالا اکشال نداره قهر نکن بعدا میاری برامممم... الان که دارم اینو مینویسم هنوز متولد نشدماااااااا .... زوده هنوز من ساعت ۸ صبح اومدم این دنیا ولی الان تازه اولین ساعات ۱۷ مین روز پنجمین ماهه ... آخه فردا اونقد کار دارم که اصلا وقت آپدیت کردن ندارمممممممممم ... واسه فردا کلی مهمون دارمممم... همه دوستام هستن.. ولی یه چیزی بگم؟ جون سحر راست میگما .... دلم میخواست فردا شماهام باشین... از پسرا که معذوریم ولی دلم میخواست اینا باشن: نگار... مهسا... آتنا... سپیده ... اون یکی مهسا... مریم گلمم ... ترانه .... بهار... آیدا ... رزناز.... خلاصه دلم میخواست همگی شماها فردا پیشم بودین ... ولی حیف که نمیشه ... ایشالا یه روز همه تونو از نزدیک می بینممممممممم ... راستیییییی یه چیزه خیلی خیلی مهمممممممممممممم: امروز میدونین چه روزی بود؟ نمیدونین؟ وا چرا نمیدونی آخه؟ باشه خودم میگمممممممممم امروز تولد نگار جونممممممممممممم بود تولدتتتتتتتتتتتتت مبارککککککککککککککک آجییییییییییی آره دیگه اینجوریاست .... آهان یه چیزه دیگه .. به جز این آجی نگار نازم من یه نگار جون دیگه هم دارم که مثه این آجی نگارم متولد ۱۶ مرداده ۶۸ ... جالبه نه؟ امروز رفته بودم تولدششش.. وای که جاتون خالی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ... کلی رقصیدیم دیگه چی؟ دیگه اینکه هر کی خواست کادویی چیزی بده اصلا تعارف نکنه ها.. هر کی خواست من آدرس میدم تا پست کنه............ میگماااااااا دارم بزرگ میشم یه کمی... شوخی نیستا ۱۷ تموم شد ... رفتیم تو ۱۸... یه چیزی بگم بخندین : امروز نگار میگه میدونی سحر دیگه ۱۸ سالمون شد میتونیم بدون اجازه بابامون بریم شوهر کنیمممممممم یه موقعی بود ( وقتی ۷-۸ ) سالم بود وقتی دخترای ۱۷-۱۸ ساله رو میدیدم با خودم میگفتم خدایا کی میشه منم بزرگ بشم مثه اینا واسه خودم کیف کنم... حالا منظور چی بود فکر میکنین؟ اینکه آرایش کنم... اینکه تنهایی برم بیرون... اینکه با دوستام هر جا دلم میخواد برم ... آره بابا بچه بودیم دیگه... ولی حالا که همه اینارو دارم بازم فکر میکنم یه جای کار میلنگه ... بیخیال این چیزا... تولدممممممممم مبارکککککککککککککککککککککک + نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17 0:3 توسط سحر فکردار |
سلاممممممممممممم آخیش طلسم شکسته شد و بالاخره من تشریف آوردم ... شما خوبین؟ تابستونه خوش میگزره؟ گرما ضد حال میزنه ؟ کنکورا تموم شدن؟ راحت شدین؟ خدا رو شکر آقا من داشتم دق مرگ میشدم جون خودم .... این تلفن به علت ندهی بدهی تو این چند وقته ولی بیخیالش حالا که اومدمممممم... نمیدونم تابستون واسه شما چطور داره میگذره ولی من که اصلا راضی نیستم ... همش درس و کلاس... ولی فقط 15 روز مونده تا خلاص شم... بعدش دیگه علاف .. ولی نه همچی علافم نیستما هزار تا برنامه دارم ... آقا من دلم سفر میخواد... دلم کیش میخواد... دریا میخوام... هر کی رفت مسافرتی جایی به جای منم خوش بگذرونه هاااااااااا... دیییییییییییییییییی ... من کلی حرف داشتم پس چرا الان هیچی یادم نی؟ بزار فکر کنم................. میدونی چی خیلی حرص آدمو در میاره؟ این کسایی که میان کامنت میزارن و میگن وبلاگ جالبی داری به منم سر بزن... آخه یعنی چی ؟ چه معنی داره ؟ بدون اینکه بیان متن ادمو بخونن کامنت میزارن ... حیف چشای من که میشینم تک به تک وبلاگ همه تونو میخونم و بعد براتون کامنت میزارم.. بعد شماها میاین یه چیزه بی مورد می نویسین و میرین ( منظورم با بعضی هاست نه همه ) از این به بعد به کامنتای اینجوری جواب نمیدم... آهان یه چیزه دیگه بعد از چند سال وبلاگ نویسی من تازه یاد گرفتم چه جوری باید تو وبلاگم عکس بزارمممممم... اول عکس متن پایینو نیگا کنین ... نازه مگه نه؟ واسه این دفعه م یه عکس خوگشل میزارم تا کف کنین ... ما اینیم آره دیگه وراجی بسه ... خوش باشین ... تا دوشنبه بای دو نیمه ی خاموش دو نیمه ی خسته دوشعر نخوانده دو بغض شکسته دو نیمه ی آبی دو نیمه ی دریا دو نیمه ی مهتاب دو نیمه ی رویا دو نیمه ی شاعر دو نیمه ی عاشق دو نیمه ی گریه دو نیمه ی هق هق دو نیمه ی خورشید دو نیمه ی روشن دو نیمه ی تنها یکی تو یکی من تویی که گذشتی منم که نشستم تویی که تکیدی منم که شکستم منم که نگفتی اسیره ملالم بهار سکوتم خزان خیالم منم که نگفتی چگونه بخوانم چگونه بمیرم چگونه بمانم چگونه نشستی در آن شب ماتم به سوی همیشه به بغض دمادم گذشتی و گفتی دو نیمه ی سیب اگر چه جدائیم اگر چه غریبیم + نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09 15:18 توسط سحر فکردار |
|