تبليغاتX
perspective

perspective

سلاممممممممم

سحری اومدش ... آخه من یه چیزی میگم شما چرا باورتون میشه ؟ مگه من میتونم از اینجا ... از دوستای گلم

جداشم؟ این صفحه ی سیاه الان شده جزئی از زندگی من ..
اینا رو بیخیال فعلا ... بعدی رو بخون

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووو
روز مامانه ... مامانی جونممممممم روزت مبارک باشه نفسم... روز مامانای شماهام مبارک باشه... ایشالا

همیشه سایه شون بالا سرمون باشه ... ولی خودمونیا امسال روز مادر بئ موقعی اومد دست و بالمون بد جور

خالیه... بیست تیر که تفلد آجی نینا بودش ... بیست و یکم تفلد دوستم مریممم بودش... حالام که روزه

مامانمه... اگه واسه هر کدوم که هدیه خریده باشم پس اونوقت خودم چی؟ هیچی دیگه معلومه وضع اقتصادی

زیر صفره ... حالا من شیکا کنم با این کیف خالی؟ بزار بگم چیا خریدم ... واسه آجی نینا ادکلن خریدم ( ولی

همش خودم استفاده میکنم ازش ) واسه مریم یه پابند خوشگل خریدم ( خیلی ناز بود میخوام واسه خودمم بگیرم

) واسه مامانی هم از این کفشا که تازه مد شده جلوش پر از پولک دوزیه ( طفلی خیلی دوس داشت از اینا منم

گفتم بزار خوشحالش کنم ) همین دیگه ... اصل موضوع اینه که تا آخر ماه من باید با چی سر کنم؟

بروبچ این نرگسو نیگا می کنین؟ اح که چقد مزخرفه .. اینم شد سریال جون من؟ من اگه جای نرگس بودم حتما

نسرینو خفش میکردم.. دختره ی پر رو ( حالا خوشم نمیادا اینقد می بینمش ) بین سریالا فقط اولین شب ارامشو

دوس دارم چه باحاله؟ فقط فقطشم به خاطره این علیرضا نیگاش میکنم ... چه بچه ساده و سربه زیریه؟ ولی

امشب نشد ببینمش اخه رفته بودیم خرید کنیم واسه مامانه

میگما این احمقی نجات اومده بود شهر ما... دیییییییییی ... البته من دیر این خبرو دادما... فقطش حیف شد

چمن استادیوم فوتبالو خراب کردن واسه ایشون...

واییییییییییییی.... یه چیزه دیگه ... البته دیر شده ها ولی خوب من الان اپ کردم چیه خوب اونجوری نیگام میکنی؟

بگم ؟ آهان هیچی دیگه ایتالیای محبوبه من اول شد... با چند نفر شرط بندی کرده بودم ... الان یادم اومد فردا برم

سراغشون ... یه جعبه شکلات .... وایییییییییییییییی

داداش علیرضا وداداش حمید جونمممممم خیلی دوستون دارم ...

راستی بچه ها آتنا جونم برگشته... مهسای ملوسم اینم یه آپ مخصوص واسه تو خوشگلم

اینم تقدیم به مامانای مهربون :

ای عزیز بزرگ خونه سبز من گل بهاره ... بعده تو هیچی تو دنیا مهربونیتو نداره ...

درد من سهم تو شد مادر من ... آخه چی درده تو رو کم میکنه...

کی میسوزونه دل تو رو عزیز... واسه تو کی پشتشو خم میکنه...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 2:16 توسط سحر فکردار |


بازم قاطی کردم ... بازم از دست همه و بیشتر خودم اعصابم خرد شده ...

از زندگی بین آدمای روشنفکر نمای احمق خسته شدم... از اینکه حتی تو

این دنیای مجازی هم باید اینارو تحمل کنم خستم... بابا به خدا از دروغ

شنیدن خسته شدم ... این کنار تو قسمت معرفی خصوصیت اخلاقیمو

نوشته بودم صداقت... راستگویی... وفاداری ... ولی حالا حتی از شنیدن این

 سه کلمه حالت تهوع بهم دست میده ... میدونین همه دوستام منو به

خاطر این چیزا دوست دارن و واسه همینه که چه تو نت و چه تو زندگی

واقعی خودم دوستای زیادی دارم اما میخوام تغییر رویه بدم ... بزار هر چی

 میخواد بشه... هر کی میخواد نارحت بشه .. مهم منم ... اره مهم خودمم که

هباید راضی باشم... میخوام این سه وازه رو از زندگیم حذف کنم ... منم

میخوام دروغ بگم... میخوام دورنگ باشم... میخوام این همه که شماها دل

منو شکستین منم کمی دلتونو بشکنم... بزار منم بهتون بی اعتنایی کنم...

حتی مثه بعضیا انتقادهای زشت و زننده کنم ازتون... دلم گرفته از همه

چی ...الان که دارم اینارو می نویسم به خدا چشام پر از اشکه ... اینم بگم

که منم همچین ساده و خنگ نیستم که با ابراز احساسات یه نفر زود خودمو

 گم کنم ... نه... منم تا حالا خیلیا رو بازی دادم... خیلیا رو عاشق و شیفته

خودم کردم بعدم خیلی راحت با تحقیر از خودم روندمشون ... ولی فقط با

کسایی این کارو کردم که می دونستم خودشون خیلی کثافتن ... اولش

قصدم انتقام بود.. می خواستم همونجور که پسرا ی علاف دخترا رو سر کار

 میزارنو با احساساتشون بازی میکنن منم کمی اونارو سر کار بزارم حتی

کاری میکردم که طرف زارزار جلوم گریه کنه و من فقط بهش یه پوزخند بزنم

 به تلافی تمام اشکای پنهونی خودمو دوستام ... اشکایی که برای پسرایی

 مثل اونا ریختیم ... وقتی یاد دو سال پیش که نگار دوستم میخواست

خودکشی کنه می افتادم انگیزم بیشتر میشد... ولی هیچوقت اینکارو با

پسرای خوب که واقعا ارزش حرف زدن رو داشتن نکردم بلکه سعی کردم با

اینجور آدما بیشتر دوست باشم... با اونا همون اخلاق واقعی خودمو داشته

باشم ... وقتی باهاشون حرف میزدم میشدم همون سحره ساده و مهربون

 دوست داشتنی که همه می شناختن ...

من از همه چی و همه کس دلگیرممممممممم

یه چند وقتی نمیخوام آپ کنم به سه دلیل :

اول اینکه سیستمم خراب شده میخوام کلا عوضش کنم .. دیگه این سرعت

 کم و دی سی شدنش حالمو بهم میزنه ...

دوم اینکه سیستم خودمم خراب شده... مغزم ... روحم... احساساتم...

همگیشون خسته شدن

سوم اینکه میخوام تو این چند وقت که نیستم دوستای واقعی خودمو

بشناسم ... میخوام ببینم یعنی کسی هست که بود و نبود من براش مهم

باشه... واسه همین آپ این پستمو به کسی خبر نمیدم...( البته از حالا میتونم

پیش بینی کنم کیا میان )

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/19 13:32 توسط سحر فکردار |


هر روز ادمای زیادی از کنارمون میگزرن ... همه با هم متفاوتن... هر کی تو دلش یه

 مشکلی داره ... هر کی یه گرفتاری داره و دلش از همه عالم و ادم پره... فقط کافیه

 تلنگری بهش بزنی تا بهت پرخاش کنه... جالب اینجاست که تو اینجور مواقع هیچ

وقت همدیگه رو درک نمی کنیم و به جای اینکه طرف مقابلمونو به آرامش دعوت کنیم

 بدتر در مقابلش موضع می گیریم... شاید بیشترماها بهترین دوستامونو سر اینجور

مسائل از دست داده باشیم و فکر هم می کنیم که آره حق با ماست اون هیچی

نمی فهمه و رفتاری وحشیانه باهامون داشته... ولی من چی؟ تو چی؟ تا حالا با

خودمون فکر کردیم که شاید اشتباه از خود ما باشه؟ واقعا چرا فقط برای لحظه های

خوشی و خنده هم حاضریم و طاقت بی حوصلگی دوستمونو هیچ وقت نداریم؟

خیلی کم پیش میاد شاید از هر ده تا دوستم فقط دو تاشون با نارحتی من نارحت

میشن و پا به پای من اشک میریزن ... من از اینهمه ریا و دو رنگی خسته شدم ...

بیاید کمی خودتون باشین ... شاید تقصیر منه که چون خودم با همه یرنگم توقع دارم

بقیه هم با من صادق باشن... آخه محبت و قربون صدقه رفتن الکی به چه دردی

میخوره ؟

امروز رفتم کارنامه مو گرفتم ... با اینکه معدلم زیاد جالب نبود ولی اصلا واسم مهم

نیس... ولم کن بابا معدل و میخوام چیکار؟ مگه همه باید خرخون باشن ؟ نه آقا من

اینکاره نیستم ... بیشتر سعی میکنم یاد بگیرم نه اینکه مغزمو با چرتو پرتای کتابای

درسی پر کنم و اخر سر هیچی حالیم نباشه... من مغزمو با چیزایی پر میکنم که

فردا یه جایی رفتم یه حرفی واسه گفتن داشته باشم ... آره رفتیم کارنامه رو گرفتیم

 از اونجا با سعیده جونمممممم رفتیم همه جا رو دور زدیم و کلی حرفیدیم با هم

خیلی وقت بود اینهمه حرف نزده بودیم بعدش رفتیم دوتایی بستنی خوردیم و چند تا

مرکز خریدو گشتیم آخر سرم همدیگرو بغل کردیم دو تا بوس کوشولو هم کردیم و هر

 کدوم از یه ور برگشتیم خونمون... معلوم نیس دیگه کی ببینمش

 

تو را از بین صد تا گل جدا کردم تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

برای نقطه ی پایان تنهایی تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بسازو گردن من کن

اگه از مرگ باورها از ادمها دلم سرده نوازش کن تو دستام که خیلی وقته یخ کرده

دیگه دلواپس بودن واسم بسه دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه

زیادیم کرده پزمردن زیادیم کرده غم خوردن

توی بیداد تنهایی در عین زندگی مردن

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/12 15:52 توسط سحر فکردار |


با همون نگاه اول توی قلبم خونه کردی ... مثل یک پرنده از عشق توی سینه لونه کردی

دلو بردی و نگفتی که دلی به این ظریفی ... واسه باختن نا نداره که ببازه به حریفی

تو همونی که تو قلبم قد دنیا خونه داره... توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

تو همون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره... اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

عشق تو یه آسمونه پره از نور و قشنگی... دل ساده که نفهمید تو قشنگ اما دو رنگی

تو که احساسی نداری چرا با من عهد بستی... به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی

من که باز دارم هنوزم توی خاطرات میسوزم... یاد ظلمای گذشته سیاه کرده شبو روزم

دوست دارم یادت تو سینه واسه همیشه بمیره ... تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره

تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشقا فریبه

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/12 3:54 توسط سحر فکردار


سلاممممممممممم

یوهوووووووووووووووووووووو

میدونین امروز چی شد؟ نه نمیدونین دیگه ... خوب باشه خودم میگم ... من امروز واسه اولین

 بار کنکور دادم... وایییی با اینکه همینجوری ازمایشی دادم و هنوز پیش دانشگاهی نخوندم

ولی اونقدر استرس داشتم که نگو... وقتی جلو دردانشگاه داشتم با مامان خداحافظی

میکردم اشک تو چشام جمع شده بود ولی نزاشتم ماما بفهمه و زود رومو برگردوندم ولی

بعدش که رفتم تو پیش بقیه کمی اروم شدم...

چیزی که برام جالب بود این بودش که واسه اولین بار وارد دانشگاه تبریز شدمممم ... وای که

 چه بزرگ بود ... هی میرفتی مگه میرسیدی هر کدوم از رشته دانشکده هاشون جدا بود و

هر کدوم یه ساختمون بزرگ داشتن ... ما رفتیم دانشکده شیمی ... طبقه همکف پسرا بودن

 طبقه اول و دوم دخترا ( اینجا هم ) بابا این کنکور اونجورام که میگن سخت نبودش به خدا ..

اتفاقا با اینکه من هیچ کدوم از اون درسا رو هنوز نخوندم ولی سوالا به نظرم خیلی راحت بودن

 ( چی کنیم دیگه هنر اینجوریاست ) درسای عمومیش خیلی باحال بود نه ریاضی نه فیزیکی

 نه شیمی ... هیچی فقط دینی و عربی و ادبیاتو انگلیسی ... همین ... فینیش ... ولی درسای

 تخصصیش زیاد بود که اونم خیلی راحت بود مثلا : اولین فیلم سینمای ایران چه بود؟ معلومه دیگه دختر لر...

من از الان درست 365 روز وقت دارم تا خودمو واسه کنکور 86 اماده کنم... اون دیگه بازی

نیست حتما باید قبول بشم ... رقابت تنگاتنگه ... اره بابا همون قضیه روکم کنی دیگه...

هنوز کارنامه هامونو ندادن آی ملت ... من شیکا کنم آخه ... انگار دارن آپولو کشف میکنن ...

می بینی تو رو خدا علافمون کردن ...

آهان بزارین یه چیزی هم بتعریفم : امروز از جلسه دراومدنی پایین پله ها پر پسر بود و

همینجوری اونجا ایستاده بودن ( انگار نه انگار اومده بودن واسه امتحان ) آها داشتم میگفتم :

داشتم با عجله میومدم که یه پسره از پشت گفت ببخشید خانوم یه لحظه ... گفتم بله؟ گفت

شما هم هنر دادین گفتم اره... گفت من رشتم طراحی صنعتی بود شما چی خوندین گفتم

عکاسی خوندم ... بعد دیدم نه بابا ول کن نیس شروع کرده واسم تاریخچه عکاسی رو توضیح

 میده ... گفتم ببخشید من کار دارم باید برم ... با پر رویی میگه خوب اشکال نداره با هم

میریم ... من این شکلی شدم ... گفتم فکر نمیکنم نیازی باشه شما بیاین خداحافظ...

می بینین تو رو خدا کنکورم کنکورای قدیم ... خیلی ها انگار اومده بودن واسه تفریح ...

امروز خیلی خسته شدم دیگه چشام میسوزن فعلا من برم تا بعد

باباییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوشتون دارمممممممممممممممممممم

آجی سحرگلتون

یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری ... گو که ز هجرش به فغانم به فغانم

ای که به عشقت زنده منم گفتی از عشقت دم نزنم... من نتوتنم نتوانم نتوانم

من غرق گناهم تو عذر گناهی ... روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی

چه شود تا مرا رهانی ز سیاهی ...

چون باده به جوشم در جوش و خروشم... من سر زلفت به دو عالم نفروشم

همه شب در ماه و پروین نگرم.. مگر اید رخسارت در نظرم

چه بگویم چه بگویم به که گویم این راز... غمم این بس که مرا کس نبود دم ساز

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/09 23:43 توسط سحر فکردار |


سلامممممممممممممممممممممممممم

آخیش بالاخره اومدم... تو این چند روز که نت نداشتم چندین بار

نشستم پای کامی جونم و یه مقدار شر و ور نوشتم که برم کافی

نت و بزارم تو وبلاگم ولی هر بار که متنمو میخوندم بدم میومد و

پاکش میکردم و یکی دیگه می نوشتم ولی دیگه آقا این آخریشه...

همینو میزارم بمونه...

بچه ها کسی اینجا هست که فیلم (( گیلانه )) رو دیده باشه؟ اگه

 ندیدین از من به شما نصیحت ( یا وصیت ) ؟ که حتما ببینینش... من

 چند ماه پیش دیدم ولی حالا یه لحظه یادش افتادم و گفتم بزار به

 شماهام بگم که نیگاش کنین ... آقا محشره... حرف نداره ... با

 اینکه در مورد دفاع مقدس و جنگه و با اون یکی ها فرق میکنه در

 مورد مسائل بعد از جنگ میگه... بازی معتمداریا واقعا دیدن داره به

 نظر من که باید بهترین بازیگر زن انتخابش میکردن واسه این فیلم...

 بهرام رادان هم بازیش خوب بود... خلاصه حتما نیگا کنین ضرر نمی

کنید... می دونید من از کارگردانهای زن خیلی خوشم میاد مخصوصا

 تهمینه میلانی... فمنیست محبوب منه... همه کاراشم دوس دارم

یعنی چی آخه پس چرا همه کارنامه هاشونو گرفتن فقط من

موندم؟ وا... تازه گفتن پنجم تماس بگیرید تا بگیم کی آماده میشن...

 زودتر بدن بینیم چند تا درسو افتادیم ( بابا این جوری نیگام نکن

شوخی کردم )

این کامی جون من حسابی قاطی کرده ... ویندوز عوض کردم...

مودم عوض کردم... نه که نه... هیچ رقمه درست بشو نیست ...

سرعتش در حد جلبک اومده پایین... می بینی داری می چتی یه

دفعه دی سی میشه ... آی که چقد آدم خیط میشه ... منم واسه

اینکه هم اینو ادب کنم هم خودمو فعلا تا چند وقت از خونه نمیام نت

 پس در نتیجه کمتر می تونم بهتون سر بزنم و نمیتونم هر وقت شداپدیت میکنم خبرتون کنم پس پیلیز خودتون تشریف بیارین و 

نظرای خوگشل بزارین برام...

می دونین من چند وقت یه بار یه عشقی واسه خودم پیدا میکنم...

 یه موقع شادمهر بود.. یه موقع انریکو... خلاصه حالا شده نوبت این

 فرزاد فرزین... کلیپاشو ایران موزیک خیلی می پخشه ... تازگیا

دیوونش شدم... هم صداشو دوس دارم هم چهره شو ... مخصوصا

 اهنگ پشت صحنه... اونجا که دیگه معرکه ست ... تازه قیافه شم

 شبیه یه نفره ( به شما چه مگه فضولین کی ) ... خدا میدونه نفر

بعدی عشقولانه ی من کیه؟

دو تا قلبو دو تا لبخند دو تا عشقو دو تا دلبند ... دو تا مهر و دو تا احساس دو تا باغبون گل یاس

دو تا رمزه عشق ما بود اون دو تایی که زیاد بود ... اما انگار اون دو تا هم بند دست باد بود

دو تا رو تنها گذاشتی کندی هر چی رو که کاشتی ... واسه رمزه دو تای عشق حرمتی به جا نذاشتی

چقد با تو گریه کردم چقده گفتم که خستم ... چقده گفتم بهارم پای عهدمون نشستم

نم نم بارون چشمام هم می خوندی هم می دیدی ... ناله های زخم عشقو نه دونستی نه شنیدی

مهربون عاشقی تنها گفتن دوست دارم نیست ... باغ من خشک شد و پزمرد خواسته ی عشق تو کم نیست

دو تا پیش من میمونه تو برو هر جا تونستی ... اما یادت نره عمرم قدر دو تا ندونستی

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/03 20:27 توسط سحر فکردار |


X

از آهـستـه رفـتـن نترس .. از ایستادن بترس


perspective
Mail


Dayli LinkS

..: مدرسه فمینیستی
..: مریم پالیزبان
..: علیرضا معتمدی
..: مرور ادبیات
..: رادیو زمانه
..: دیباچه
..: باشگاه وبلاگ نویسان تبریز
..: سایت رسمی محسن نامجو
..: پایگاه ادبی هنری خزه
..: نشریه ادبی عروض
..: نامجوئیسم
..: مجله اینترنتی فصل نو
..: نشریه ادبی جن و پری
..: مجله داستانی قابیل
..: معصومه ابتکار
..: پژمان بازغی
..: پانته آ بهرام
..: سینمای ایران
..: مجله اینترنتی 7سنگ
..: روزنامه اعتماد
..: کانون زنان ایرانی
..: نشریه کافه داستان
..: وبلاگ نویسان ترک ایران
..: منیرو روانی پور
..: کتاب و نشر الکترونیک ایران
..: حمید محمدی
..: رضا قاسمی
..: آزاده عصاران
..: کاوه مشکات
..: نیما اکبر پور
..: پیوند اعضا
..: حسين پورستار
..: باشگاه خوانندگان چلچراغ
..: هفته نامه ي چلچراغ
..: کامران نجف زاده
..: نبي بهرامي
..: بهاره رهنما
..: سحر طلوعی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archive

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384


آرشیو موضوعی

افکار یک عدد سحر
دلنوشته های یک عدد سحر
شناسایی یک عدد سحر


LinkS

چراگاهی برای نسل فهیم
من مرد تنهای شبم
الهه نا مقدس
لالایی عاشقونه
مترسک فیلسوف
سیگار و اسپرسو
نون و پنیر
RECLUSIVE
black & white
The HybIrd girl
unluckygurl
BOOM FANG
Parvardegar.Net
Green Future
Loud silence
De Fuego Luna
YAKAMOZ
maghz
unique girl
magic
Tanzad
LittlebeE
Gothic Gurl
Bitter letters
پسر جهنمی رشت
همدم غروب
آن سوی خیال
آرتاوریژ
دختر کوچولو
من و خودم
دختری عجیب
دنیای نیلی
لیلا نارنجی
نی نی نازه
فانا
خانه متروک
روشن شب
دخترک اوریجینال
ایپک
عروسک نحس
روز دلتنگی
ساسوشا
دختر شب های شیشه ای
نگارش هذیونیات یک ابله
تو را من چشم در راهم
جایی شبیه قلب من
آرزوهای آسمانی
قسم به اسم آزادی
مغرورترین پسر دنیا
ویارهای پسری آبستن
پشه در دنیای عجایب
هذیان
احمقانه
دیالوگ
سیگاری
همه چی
هیچ کس
مکتوب
سرگردان
رز سیاه
تبریز آباد
جهنم سرد
دنیای من
آذر آموزش
کافه گودو
بهار عشق
عشق واقعی
یول ور داغلار
مهندسی بازار
بیف استراگانف
من فقط یک زن
در حسرت یار
خاطرات من و بابام
روز نوشت های انار بانو
روسپی بی گناه
یک فیلسوف تنها
دوشیزه مترسک
شاید کمی بهتر
پرستوی مهاجر
دیوونه ی زنجیری
صدای عشق
کوزت دختری در مزرعه
سجاد رحیمی مدیسه
دالان بهشت
زندگی جز عشق معنا ندارد
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم
دل نوشته های یه پسر خوب
حوض خونه ی علی کوچیکه
دست نوشته های یکی مثل خودم
Hard Rock Coffee
به نام آرام دل ها
اینبار دزیره می نویسد
الهه نامقدس
دلتنگی های یک جغد
آز یاشا , آزاد یاشا
کنار میز آشپز خانه
دیوانه ای که می خندید فردا را
رند تبریزی