|
تو به شفافی شبنم روی برگا من مثه یه برگ زردی که می افته از درخته تو مثه طراوت گلای نرگس روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز بین منو تو فاصله غوغا میکنه یاد حرفای قشنگت منو رها نمیکنه تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی تو مثه ستاره ای که توی شبهای سیاهم میدرخشی و میشی جون پناهم تو مثه طراوت گلای پونه چرا رفتی از برم ای دیوونه تو مثه یه تیکه ابری توی اسمون ابی پاک و ساده مثه رویا مثه خوابی بگو یک بار اره یکبار بر میگردی یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی **************************************************************************************************** سلاممممممممممممممم اولندش که این شعرو فقط فقط واسه داداش حمیدم نوشتم که البته حرفای خودمم هستا ولی کار من دیگه از این چیزا گذشته مردم اونقد شعرو ترانه نوشتم ولی اخه چه فایده زور نیست که اقا نمیشه ... خدا جونم نمیخواد ... اکشال نداره بابا حتما اون اینجوری میخواد دیگه منم نوکرشم هر چی اون میخواد بزار بشه ... حمید اینارو به تو هم میگما ... زیادی غصه نخور اگه خدا بخواد به خواستت میرسی داداشم اخیییییییییی .... اونقد دلم سوخت نمایشگاه کتاب اومدو رفت بازم من نتونستم برم ... اخه چی میشه یه موقع باشه که ما بچه مدرسه ای هام بریم... دوس داشتم برم نمایشگاه مطبوعات اونوقت حتما اول میرفتم غرفه هفته نامه چلچراغ... حیف که نشد... هر چیز درست حسابی که باشه فقط مال تهرانه ... حالا خوبه من تو یه شهرستان کوچیک زندگی نمیکنما به خدا دق میکردم... هر وقت تو مسافرتا از اینجور جاها میگذریم من همش فکر میکنم اینا چه جوری اخه دلشون میاد اینجاها زندگی کنن ... من که فقط و فقط شهر خودمو دوس دارم ( اگه از ادماش فاکتور بگیریم شهر خوبیه ) فقط چند روز دیگه مونده... چند روز دیگه فرصت داریم... اخی دلم برای همه چی تنگ میشه ... کارای خلافمون... شیطنتهای زنگ تفریح... دودره کردن کلاسا برای اینکه بریم بشینیم تو حیاط پشتی ساختمون مدرسه و وراجی کنیم... مسخره کردن معلما... اون خنده های از ته دلمون... خمیازه های زنگ اول... کنسل کردن امتحانا به هر بهونه ای.. تقلبایی که سر امتحان دست به دست میدادیم... از همه بهتر موقع تعطیلی بود همه مون می ریختیم تو ابدارخونه وچه خبر میشد اینه و ریملو ... دسته جمعی همیشه از مدرسه در میومدیم تا عرض کوچه رو بگیریم تا کسی نتونه رد بشه... چقد پسرارو سر کار میزاشتیم ... ای خدا... یعنی تموم شد؟ چند روز مونده ؟ 2 روز؟ 3 روز؟ نه نمیخواممممممممممممممم + نوشته شده در یکشنبه 1385/02/24 2:2 توسط سحر فکردار |
یه نیگا به دورو برم میندازم ... دارم گیج میشم... این خرتو پرتا چین دیگه... تخته شاسی... سی چهل تا کاغذ A4 که روی هر کدوم یه کوزه و گلدونو از این چیزای مسخره دارن نیگام میکنن... تاریخ هنر... طراحی... مبانی هنرهای تجسمی ... اه ه ه ه ه .... اقا جون خسته شدم به خدا ... زندگیم شده کاغذ... لعنت به من با این رشته انتخاب کردنم ... دوسش دارما ولی بعضی وقتا بد جوری حرصم میده ... چشام داره از بیخوابی میسوزه ولی چاره ای ندارم فردا بازم امتحان دارم ... چقد خر بزنم اخه؟ اگه قضیه رو کم کنی نبود اینقد خودمو نمی کشتم ولی چه کنم که نمیتونم ... عادت کردم بهترین باشم... عادت کردم معلما بگن بازم بالا ترین نمره مال منه... ولی خودمونیما طعم شیرینی داره ... برتر بودن عالیه ... از اینکه تونستم حداقل الگوی دو سه نفر باشم یه حس خوبی بهم دست میده ... الان که این چیزا رو نوشتم تازه فهمیدم که زندگی کاغذی هم برای خودش عالمی داره ... خیالی نیس میخونم فقط یه سال دیگه سختی دارم ... دلخوشیم فقط به شبه ... اونم بعضی شبا ... با خیال راحت میشینم پای کامپیوتر و یه دل سیر میام نت... اهنگ گوش میدم... میدونین اگه قرار باشه منو بزارن تو یه جزیره دور افتاده و بگن 3 تا چیز فقط میتونی با خودت ببری من صد در صد یه mp3 player که اهنگای مورد علاقه مو داشته باشه رو ترجیح میدم تو اولویت بزارم... راستی اگه به شما بگن چی رو انتخاب می کنید؟ ؟ ؟ بیخیااااااااااااااااااااااااال دنیا ... مثل اینکه این دفعه خیلی نالیدم بچه ها شرمنده ... خوب چیکا کنم ابجیتون هم خسته ست و هم دلش گرفته ... ( دل منم که همیشه خدا هواش ابری یه ) برو بچ می بینین وبلاگم چه ناز شده؟ عاشق اهنگشم ... فقط سر فرصت باید لینکدونیمو کمی ابو جارو کنم ... دست مهدی مهربونمم درد نکنه سلیقه ش حرف نداره مگه نه؟ قالبمو ماه کرده مثل خودم ( تعریف بودااا ) اهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من اهای تو که فکر میکنی سوزوندی دارو ندارمو با دوری از من طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقتو صبوری از من ستاره هات میگن پشیمون شدی میخوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرتو بشوری از من نمیدونم میخوای با قلب سنگیت دل ببری بازم چه جوری از من پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه + نوشته شده در یکشنبه 1385/02/17 16:41 توسط سحر فکردار |
دیروزبا چند تا از بچه ها رفته بودیم نمایشگاه عکسی که چند روزی بود باز شده بود و دیروزم اخرین وقتش بود... خلاصه عکساش که واقعا حرف نداشت با اینکه چند بار هر کدومو دیدم ولی بازم دلم میخواد اونجا بودمو می دیدمشون ... عالی بودن... داشتم با استاد در مورد یه تابلو صحبت میکردم که ازم پرسید تو شیعه ای ؟ گفتم اره خوب ... از بقیه هم پرسید و همه با هم گفتیم اره ... گفت شیعه کی هستین ؟ من گفتم خوب شیعه امام علی ... گفت :حالا که شیعه علی هستین می تونین 2 تا حدیث از علی برام بگین ؟ ... اقا ما همگی موندیم که چی بگیم ... بین 6 نفر هیچ کدوممون چیزی بلد نبودیم بگیم ... بعد پرسید خدا رو تو چی میبینین ؟ به نظر تون خدا کجاست؟ هر کی یه چیزی گفت من گفتم خدا رو تو اسمون می بینم ...( گفت : من اینو از یه نفر دیگه هم پرسیدم که این جوابو داد بعد بردمش بیرون به اسمون اشاره کردم و گفتم خوب خدا رو به من نشون بده ... به یه تکه ابر اشاره کرد و گفت اونجاست ... گفتم اون که یه تیکه ابر ... نکنه تو بهابر میگی خدا؟ ... ) حالا ببینم نکنه تو هم به ابرا میگی خدا ... هیچی بهش نگفتم .. بهمون گفت برید خودتونو بشناسین ... همه چی رو سطحی نبینین ... در مورد افرینش فکر کنید ... بفهمین که از کجا اومدین و به کجا می خواین برین ... حالا که فکرشو میکنم می بینم واقعا راس می گفت ... واقعا ماها برای چی داریم زندگی میکنیم؟ فقط برای اینکه درس بخونیمو بریم دانشگاه بعد یه مدرک بگیریم و ازدواج کنیم و بچه بیاریم و بزرگش کنیم ؟ یا نه برای اینکه همش دنبال لباسو ارایشو bf و gf بازی و چیزایی از این قبیل باشم؟ باید فکر کنم ... تو هم باید فکر کنی... + نوشته شده در جمعه 1385/02/08 16:15 توسط سحر فکردار |
|