تبليغاتX
..: perspective :..

توضیح میده در یک تصادف داشتن دو شاهد مرد و یا چهار شاهد زن کافیست..!
میگه می دونید که چرا ؟
چون از لحاظ قانونی ( اسلام- شرع ) یک مرد برابره با دو زن از لحاظ عقلانی...
پس زمینه : خنده ی بلند آقابون و حتی زن ها

.......................................................
عینکم رو در میارم و با گوشه ی دست قطره های اشکی که سرازیر شده رو از بین میبرم و با تنفر نگاهی به دختر بغل دستیم میندازم که همچنان داره میخنده...

+ تاريخ دوشنبه 1388/11/19ساعت 17:23 نويسنده سحرنوشت |

یه تلنگر بزنین به حال من
             اشک گرم گوله به گوله میچکه
                                   تو دلم شرشره بارون میگیره
                                                    اشک چشمام تو دلم میترکه


+ تاريخ جمعه 1388/11/16ساعت 3:9 نويسنده سحرنوشت

این روزها آنقدر بهار و زمستان با هم در رقابت اند که هوس میکنی بایستی وسط و مثه پرده ی توری هر کدام را به طرفی راه دهی...

میدانی آقای فرهاد جعفری:
من به شدت به شخصیت اولتان غبطه میخورم چرا که او گل گیسویی به آن شیرینی داشت تا از مدرسه لی لی کنان بیاید و پیشبندش را ببندد و همانطور که فنجان ها را می شورد از شما سوال های عجیب و غریب بپرسد و شما با دستی باز جواب هایی عجیب تر به خوردش بدهید...
اصلا آقا من به یک گل گیسو نیاز دارم تا تمام تفکراتم را در مغزش تزریق کنم... حرفیست؟
در کمال خودخواهی درست یا غلط بودن تفکراتم برایم مهم نیست...

+ تاريخ چهارشنبه 1388/11/14ساعت 19:57 نويسنده سحرنوشت |

" حالا آزادیم اثاثمان را بدون ترس از در و دیوار خوردن جا به جا کنیم.بچه ها آزادند با صدای بلند حرف بزنند.بازی کنند.جیغ بزنند و حتی بدوند.من می توانم عادت هیس هیس کردن را مثل یک عادت فقیرانه برای همیشه کنار بگذارم "

همین چند سطر کوتاه از کتاب " پرنده ی من " کافی بود تا منو ببره به دورانی که گوش هام عادت کرده بود به شنیدن همین هیس هیس ها...تن صدای آرومم رو از همون روزها به یادگار دارم...

+ تاريخ پنجشنبه 1388/11/08ساعت 15:5 نويسنده سحرنوشت |

گفته بودی تا برگردم پیچک ها را آب خواهی داد...
گفته بودی هر شب بیادم شمعی روشن خواهی کرد...
گفته بودی نامه هایم را سطر به سطر خواهی خواند و بوی کاغذ هایم را استشمام خواهی کرد آنقدر که ریه هایت پر شوند از عطر دستانم...عطر تب تنم...
گفته بودی آنقدر عکس هایم را خیره خواهی شد تا زیر سنگینی چشمانم ذوب شوی و خیال دیگری در خیالت ره نیابد...
گفته بودی هر صبح بیاد من پرده های اتاق را خواهی کشید و به طلوع سلام خواهی کرد بسان خودم...
گفته بودی روسری حریرم را با خود نبرم تا چند تار موی رویش برایت به یادگار بماند...
گفته بودی ته مانده ی شیشه ی عطرم را همانطور روی میز جا گذارم...
گفتم چشم!
همه را باقی گذاشتم برایت...
برگشتم!
پیچک ها خشکیده بودند...
شمع هایم به نیمه نرسیده بودند...
پاکت هیچ یک از نامه هایم باز نشده بود...
عکس هایم روی میز پخش و پلا بودند...
تیزی آفتاب رنگ پرده ها را برده بود و اتاق در تاریکی آخرین نفس هایش را می کشید...
روسری ام کنار عکس ها مچاله شده بود...
شیشه ی عطرم خالی بود...
حواست کجاست...؟
گفته بودی منتظرم می مانی!
تو مسافر کدام جاده شدی که من بازگشتم و تو در پیچ جاده ها گم شدی...

+ تاريخ چهارشنبه 1388/10/30ساعت 4:34 نويسنده سحرنوشت |

وقتی جمله به جمله ی " مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی " رو میخونم و تموم میشه در آخر فقط دلم میخواد زار بزنم به حال خودم و خودمون...
داریم هرز میریم...
کسی حواسش هست..؟

+حس میکنم یکی با ذره بین افتاده دنبالم و داره کلماتم رو زیر و رو میکنه....

+ تاريخ جمعه 1388/10/25ساعت 0:24 نويسنده سحرنوشت |

نوشت:

من از بازی یه هفت سنگ بدم میاد
میترسم اونقدر سنگ رو سنگ بزاریم که بینمون دیوار بشه
بیا لی لی بازی کنیم
که تو هر جا رفتی
دوباره برگردی پیشم

این نوشته اونقدر قشنگ هست که من هر روز بخونمش و هر روز بازی لی لی رو تمرین کنم...!

+ تاريخ پنجشنبه 1388/10/24ساعت 2:31 نويسنده سحرنوشت |

باد می وزد
آسمان رنگ به رو ندارد
باد می وزد و رج به رج رویاهایم را یک به یک می شکافد
کلاف های سبز رشته می شوند .

..........................................

و آدم برفی چه خوب  رسم آدمیت می شناخت
استوار بر جا ماند
دلی شاد کرد
و سرانجام آب شد .

.........................................

تمام قاصدکان شهر را به دار آویخته ام تا سراغت نیایند...

.........................................

ما تمامی دلخوشی مان را در جیب های پالتو های گشادمان جا دادیم
و به بهانه ی سردی هوا
دست هایمان را در جیب پالتو فرو کردیم
 تا دلخوشی هامان پر نکشند...
غافل از اینکه حرارت دست ها دلخوشی ها را آب می کند...
دلخوشی هایم تبخیر شد
 و به هوا پیوست!

........................................

از اینجا
تا
آرمانشهر من
فاصله بیداد می کند

این ترن های آژیرکشان به کجا می شتابند ؟

.......................................

من
مترسک پا در هوای جالیزی

تو
زیبا روی شالیزارهای سبز

........................................

تبر بردارید و تمامی درخت ها را از ریشه سقط کنید...
دیرگاهیست که پشت هیچ درختی معجزه ای نخفته...
معجزه در دستان من پناه گرفت
افسوس که هیچ گاه رهایش نکردم...

........................................

پ.ن: اینها تمامی کوتاه نوشت های فصل پائیزم بودند...!

+ تاريخ یکشنبه 1388/10/20ساعت 1:15 نويسنده سحرنوشت |

زن ها از همان لحظه تولد مادر به دنیا می آیند...
مادر عروسک هایشان می شوند
مادر پدرشان می شوند
مادر همسرشان می شوند
مادر پسرشان می شوند


زن ها از همان ابتدا بطور دائم هر کجا که می روند یک نگرانی دائم را با خود حمل می کنند...
نگران اینکه مبادا دیر برسند خانه
نگران اینکه غذایشان شور شود
نگران اینکه برنج شان ته بگیرد
نگران اینکه مدل مو و رنگ مانتویشان مورد پسند همسرشان هست یا نه
نگران اینکه همسرشان خیانت در کارش باشد
نگران اینکه پسرشان با دوست های نالایق نگردد
نگران اینکه وقت قرص پدرشان دیر شود
نگران اینکه ....


زن ها ...
این موجودات عجیب و همیشه محو....
چقدر دنیای خودمان را دوست دارم... دنیای نگرانی ها و دلهره ها... دنیای تلخی ها و تنهایی ها ... دنیای صبوری ها!

 

+ تاريخ جمعه 1388/10/18ساعت 0:4 نويسنده سحرنوشت |

گاهی که از شدت فشار عصبی مغزم قفل میکنه و احساس خفگی بهم دست میده یه حالت عجیبی میاد سراغم...
مثل همین روزهای غرق در سکون! تمامی دغدغه های ذهنم یک طرف و روزهای پر اضطراب آخر ترم و امتحانات در طرفی...!


دقیقا زمانی که باید برنامه م رو جوری منظم بچینم همه چیز رو فراموش میکنم...
ترجیح میدم دراز بکشم و پاهامو روی دیوار سرد باشه و سمفونی مردگان بخونم و اون فضا رو تجسم کنم...
ترجیح میدم ساعت ها پشت پنجره ی اتاقم به بیرون زل بزنم...
شب ها با نور کم موبایلم از فروغ بخونم و زمزمه کنم...
فرهاد گوش کنم و در گوشم زمزمه کنه: زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم...
روی دیواره نارنجی اتاقم کلمات رو کنار هم بچینم و ازشون یه جمله در بیارم و ذوق کنم...
رنگ لاکم رو عوض کنم...
بنویسم و بنویسم بنویسم...
همین چیزای ساده برای آرامشم کافیه...برای فرار از باید هایی که هست...هر قدر هم فرار کنم هست...


+ اقتصاد کلان میخوندم...منحنی ها و فرمول های به درد نخورش رو که دیدم عجیب دلم سوخت...یه حسرت از اینکه من بین این ها چه میکنم؟ ادبیات...!!

+ تقصیر هیچ کسی نبود...هر چی که بود به پای من!

+ این پست از وبلاگ بهاره رهنما = مردی که مرا به خاطر اندوهم دوست داشت...

+ این پست از وبلاگ آقای زیپ و خانوم زیگزاگ = نسل ما ؟ نسل اونا ؟

+ تاريخ پنجشنبه 1388/10/17ساعت 3:0 نويسنده سحرنوشت |