|
|
توضیح میده در یک تصادف داشتن دو شاهد مرد و یا چهار شاهد زن کافیست..!
میگه می دونید که چرا ؟ چون از لحاظ قانونی ( پس زمینه : خنده ی بلند آقابون و حتی زن ها ....................................................... عینکم رو در میارم و با گوشه ی دست قطره های اشکی که سرازیر شده رو از بین میبرم و با تنفر نگاهی به دختر بغل دستیم میندازم که همچنان داره میخنده...
یه تلنگر بزنین به حال من
اشک گرم گوله به گوله میچکه تو دلم شرشره بارون میگیره اشک چشمام تو دلم میترکه
این روزها آنقدر بهار و زمستان با هم در رقابت اند که هوس میکنی بایستی وسط و مثه پرده ی توری هر کدام را به طرفی راه دهی...
میدانی آقای من به شدت به شخصیت اولتان غبطه میخورم چرا که او گل گیسویی به آن شیرینی داشت تا از مدرسه لی لی کنان بیاید و پیشبندش را ببندد و همانطور که فنجان ها را می شورد از شما سوال های عجیب و غریب بپرسد و شما با دستی باز جواب هایی عجیب تر به خوردش بدهید... اصلا آقا من به یک گل گیسو نیاز دارم تا تمام تفکراتم را در مغزش تزریق کنم... حرفیست؟ در کمال خودخواهی درست یا غلط بودن تفکراتم برایم مهم نیست...
" حالا آزادیم اثاثمان را بدون ترس از در و دیوار خوردن جا به جا کنیم.بچه ها آزادند با صدای بلند حرف بزنند.بازی کنند.جیغ بزنند و حتی بدوند.من می توانم عادت هیس هیس کردن را مثل یک عادت فقیرانه برای همیشه کنار بگذارم "
همین چند سطر کوتاه از کتاب " پرنده ی من " کافی بود تا منو ببره به دورانی که گوش هام عادت کرده بود به شنیدن همین هیس هیس ها...تن صدای آرومم رو از همون روزها به یادگار دارم...
گفته بودی تا برگردم پیچک ها را آب خواهی داد...
گفته بودی هر شب بیادم شمعی روشن خواهی کرد... گفته بودی نامه هایم را سطر به سطر خواهی خواند و بوی کاغذ هایم را استشمام خواهی کرد آنقدر که ریه هایت پر شوند از عطر دستانم...عطر تب تنم... گفته بودی آنقدر عکس هایم را خیره خواهی شد تا زیر سنگینی چشمانم ذوب شوی و خیال دیگری در خیالت ره نیابد... گفته بودی هر صبح بیاد من پرده های اتاق را خواهی کشید و به طلوع سلام خواهی کرد بسان خودم... گفته بودی روسری حریرم را با خود نبرم تا چند تار موی رویش برایت به یادگار بماند... گفته بودی ته مانده ی شیشه ی عطرم را همانطور روی میز جا گذارم... گفتم چشم! همه را باقی گذاشتم برایت... برگشتم! پیچک ها خشکیده بودند... شمع هایم به نیمه نرسیده بودند... پاکت هیچ یک از نامه هایم باز نشده بود... عکس هایم روی میز پخش و پلا بودند... تیزی آفتاب رنگ پرده ها را برده بود و اتاق در تاریکی آخرین نفس هایش را می کشید... روسری ام کنار عکس ها مچاله شده بود... شیشه ی عطرم خالی بود... حواست کجاست...؟ گفته بودی منتظرم می مانی! تو مسافر کدام جاده شدی که من بازگشتم و تو در پیچ جاده ها گم شدی...
وقتی جمله به جمله ی " مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی " رو میخونم و تموم میشه در آخر فقط دلم میخواد زار بزنم به حال خودم و خودمون...
داریم هرز میریم... کسی حواسش هست..؟ +حس میکنم یکی با ذره بین افتاده دنبالم و داره کلماتم رو زیر و رو میکنه....
نوشت:
من از بازی یه هفت سنگ بدم میاد این نوشته اونقدر قشنگ هست که من هر روز بخونمش و هر روز بازی لی لی رو تمرین کنم...!
باد می وزد
آسمان رنگ به رو ندارد باد می وزد و رج به رج رویاهایم را یک به یک می شکافد کلاف های سبز رشته می شوند . .......................................... و آدم برفی چه خوب رسم آدمیت می شناخت ......................................... تمام قاصدکان شهر را به دار آویخته ام تا سراغت نیایند... ......................................... ما تمامی دلخوشی مان را در جیب های پالتو های گشادمان جا دادیم ........................................ از اینجا تا آرمانشهر من فاصله بیداد می کند این ترن های آژیرکشان به کجا می شتابند ؟ ....................................... من تو ........................................ تبر بردارید و تمامی درخت ها را از ریشه سقط کنید... ........................................ پ.ن: اینها تمامی کوتاه نوشت های فصل پائیزم بودند...!
زن ها از همان لحظه تولد مادر به دنیا می آیند...
مادر عروسک هایشان می شوند مادر پدرشان می شوند مادر همسرشان می شوند مادر پسرشان می شوند
گاهی که از شدت فشار عصبی مغزم قفل میکنه و احساس خفگی بهم دست میده یه حالت عجیبی میاد سراغم...
مثل همین روزهای غرق در سکون! تمامی دغدغه های ذهنم یک طرف و روزهای پر اضطراب آخر ترم و امتحانات در طرفی...!
+ تقصیر هیچ کسی نبود...هر چی که بود به پای من! + این پست از وبلاگ بهاره رهنما = مردی که مرا به خاطر اندوهم دوست داشت... + این پست از وبلاگ آقای زیپ و خانوم زیگزاگ = نسل ما ؟ نسل اونا ؟
|